بعضی کتابها احتیاج به معرفی ندارند. شما براتیگان دوستید، پس این کتاب را حتما میخوانید شاید هم خواندهاید. احتمالا مثل من وقتی به کتاب میرسید اول نگاهی مشکوک به اسم مترجم میاندازید. بعد که میبینید ویراستار شعرها احمد پوری است کمی تا قسمتی خیالتان جمع میشود. وصالی بدون چسان فسان در مقدمه مینویسد شعرها را از سایتهای مختلف اینترنتی و کتاب الکترونیک شعرهای براتیگان گرفته و ترجمه کرده است. با شجاعت آدرس سایتها را هم گذاشته که اگر خواستید به متن اصلی دسترسی داشته باشید.
من که میگم شعرهای براتیگان بیشتر به یک شوخی شبیهاند تا شعر. میگویم ساده چون آنقدر ساده و کوتاهند که تو هی به خودت میگویی بَه اینو که منم میتونستم بگم. اما خوب بلاخره براتیگان است دیگر. اگر من شعرهای حافظ و سعدی و ... را تکه تکه کنم و هرجایش را که دوست داشتم، هرطور که دوست داشتم تقطیع کنم کسی چاپش نمیکند چون من کیارستمی نیستم. راستش فکر میکنم در هر دو کتاب چه مجموعه شعر براتیگان چه کارهای کیارستمی ما برای شعر پول نمیدهیم، پول میدهیم این کتابها را میخریم تا ببینیم آنها چطور دنیای اطرافشان را میبینند؛ وگرنه پسر عموی من چهار پنج سال پیش، اولین بار که عاشق شده بود برای محبوبش نوشت : "اینجا/ تنها/ نشستهام و فکر میکنم/ چهقدر خوب است/ تو هم/ تنها/ نشسته باشی و به من فکر کنی." از آنجایی که آن موقع براتیگانی نمیشناختیم بعید است پسر عموی من از روی این شعر براتیگان تقلب کرده باشد. اسم شعر هست: "تو رو خدا" : "تو هم به من فکر میکنی/ آنقدر که/ من به تو؟"
بهر حال یادتان نرود من با تمام این اوصاف دارم خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد میکنم. این همه شاعر کوه انسانی ساختهاند تا شعر را در بلندای قدسیاش نگه دارند بگذار امثال براتیگان و بوکفسکی یواشکی آن را بدزدند و با خودشان به بارهای شبانه یا صید ماهی قزل آلا ببرند ما که راضی هستیم خدا هم راضی باشد.
تا یادم نرفته بگویم خیلی بیشتر از شعرها اسمهایشان را دوست داشتم. شعرهای براتیگان مثل داستانهای چند کلمهای میماند، بار فهم شعر تا حد زیادی بر دوش اسم شعرهاست. اسم در شعر براتیگان جزو هویت شعر است جزو شعر است نه فقط اسمی برای مجزا کردن این شعر با آن شعر.
همین دیگر. آهان این هم وب سایت براتیگان است
شعر هفته:
ما
من و تو
دو برگ سوزنی کاجیم
که خشک می شویم و فرو می افتیم
اما از هم جدا نمی شویم هرگز.
(ماریچیکو -برگرفته از عاشقانه های ژاپنی)
شعر مهمان:
به هیچ کس نمی مانی ازآن زمان که دوستت دارم .
بگذار تو را میان گل تاجهای زرد گسترم .
چه کسی می نویسد نامت را میان ستارگان جنوب با حروف دود ؟
آه بگذار یادت آورم زمانی که بودی پیش از آن که وجود داشتی .
پابلو نرودا
فیلم هفته:کنتس سفید:ماجرای دلدادگی مردی نابینا و کنتس روس مهاجری که که در یک قدمی تن فروشیست برای گذران زندگی...فیلم شاهکار نیست اما دلنشین است و باز ی های هنر پیشه های نقش اول مرد و زن خوب از آب در آمده بخصوص رالف فایننس که توانسته حس نابینایی مضاعف ناشی از عشق را خوب القا کند به بیننده...از آن طرف فیلم نمیتواند من بیننده را قانع کند که مرد کوری مثل فایننس میتواند این همه توانایی داشته باشد آن هم در دنیای دیوانه هفتاد سال پیش.جاهایی از فیلم که میرود به درون خانواده کنتس مهاجر به نظرم بهترین بخش های فیلمند. در کل ماجرا فکر نکنم کسی با یکبار دیدن این فیلم چنان متضرر شود که یقه نگارنده را بگیرد
آهنگ هفته:آهنگی که میخواستم بشود آهنگ هفته آپلود نشد که نشد.بگذارید به حساب مراحم پرشین گیگ.با خودم فکر کردم حالا که امیر احمد از گوگوش نوشته یکی از آهنگ های او را بگذارم اینجا...دلم رفت سمت «نگاه میکنم نمیبینم...».حس غریبی دارد این ترانه نه؟
وبلاگ هفته:تیتر معرکه ای دارد:«آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند»...هوشمندانه مینویسد و بعضی وقتها یک خط نوشته اش ترغیب میکند آدم را برای بار ها خواندنش.مثل آن وقتی که نوشته«آدم است دیگر،یک وقتهایی هم لابد خودش را به عاشق نشدن میزند»
پست هفته:این پست حامد حبیبی در وصف مراسم روزی روزگاری به شدت مشتی بود...به اینجور نوشتن هایش یک وقتهایی حسودی میکنم
اتفاق هفته:قرار گرفتن پرسپولیس پس از شش سال در مکانی بالاتر از جای سوم.خوب هوادارنش هم با سرو صدایی که راه انداختند ثابت کردند چه خون دلی خوردند این ۶ ساله
درنگ هفته:
تنهائی
حق داری که احساس تنهائی کنی وقتی که ازتو می پرسند، بی آنکه رد نگاهت راتعقیب کنند. حق داری که به تنهائی ات ببالی هنگامی که رویائی درسرداری وپابه پایش خیالبافی می کنی. تنهائی، اگرآنرا برگزیده باشی، یعنی آرامش شب، یعنی قامت غرور، یعنی رهائی! تنهائی، اگردچارآن شده باشی، یعنی تاریکی ، یعنی درخودشکستن، یعنی استیصال! ... دوچهره ی یک معنی ! برحق بودن یکی به اندازه ی اصالت دیگریست. یکی ازآغازی دیگر می پرسد دیگری به انتظار همه ی پایان ها است.
- این تصویررهایم نمی کند- تصورکن! : دریکی از ردیفهای میانی سینما نشسته ای، چراغها خاموشند و روی پرده، زندگی اکران میشود، همه گرم تماشائید ، خلوتی داری درتعامل آزاد با داستان ، هرخیالی هرتصوری هربرداشتی که میخواهی از قصه داری بی هیچ منع و مانعی. حتی میتوانی وسط قصه سالن راترک کنی، یا نه، بمانی ودر پایان راجع به قصه با دیگران کمی حرف بزنی یاآرام ازسالن خارج شوی، ویا حتی حق داری وسط فیلم چرت بزنی !میخواهم بگویم بتوانی امن بودن را و برای خود بودن را درعین حضور درجمع تجربه کنی ! شق زیبای تنهائی ! .... تصورکن باصدای بسته شدن درب خروجی از خواب پریده ای ، سالن خالی ازجمعیت شده است، همهمه خفیفی ازراهرو خروجی به گوش میرسدکه درحال دورشدن است ،چراغهای روشن وارتفاع زیاد سالن آسایشت را غارت کرده ، پرده ای بی نقش ونگار که سفیدی اش چشمت را میزند خود نمائی میکند ، هبوطی برق آسا و ناخواسته ، سکوتی سرد که لحظه به لحظه برسینه ات سنگین تر میشود ! ناامن بودن ! چهره دهشتناک تنهائی !
ایکاش چنان بود ایکاش چنین نمیشد ،ایکاش ،ایکاش هاهرگز تمام نمی شد. اما افسوس نه آن چهره زیبای تنهائی به تمامی مهیا میشود و نه ازآن چهره دیگر گریزی هست .مرورمی کنم: "ازتنهائی مگریز به تنهائی مگریز، گهگاه آن رابجوی و تحمل کن وبه آرامش خیال مجالی ده ." (مارگوت بیگل-شاملو
دوستشان دارم های هفته:
ادبیات: گلهای شیراز: اسم داستان کوتاهی است در کتاب معرکه گلی ترقی با نام "دو دنیا" که انتشارات نیلوفر چاپ کرده. این داستان سال 82 جایزه گلشیری هم گرفته است . تا حالا دو بار سعی کردهام احساسم را در قبال این داستان بگویم نشد. حالا دارم برای بار سوم سعی میکنم: دو دنیا نوعی خاطرات ترقی است که به شکل داستانهای کوتاه در این مجموعه جمع شده است. این داستان، "گلهای شیراز"، شرح روابط انسانی یه مشت نوجوان است که در گرماگرم بلواهای سیاسی سال 32 به بازی و سر به هوایی و تجربه نخستین عشقشان مشغولند. خوب این چیزی که نوشتم حتا یک کلمه از داستان را هم تعریف نمیکند. نمیدانم این جملات را هم پاک کنم و دوباره بنویسم؟! اصلا بروم "دوستش دارم" دیگری پیدا کنم و بنویسم؟! بگویم خودتان بروید بخوانید دیگر و خلاص. یا بنویسم این داستان وحشتناک تلخ است. مثل این میماند که به جای شهد آلبالو روی بستنی وانیلیتان روغن کرچک ریخته باشند اما از معدود داستانهای تلخی است که باز و باز و باز میخوانیدش. حتا با اینکه میدانید کمی که بخورید میرسید به آن طعم کرچکی اما باز میخورید انگار دلتان برای این مزه عجیب تنگ شده باشد...من هر بار با این امید عبث و مضحک این داستان را میخوانم که شاید اینبار کسی آن چاه را پر کرده باشد. کدام چاه را دیگر خودتان بروید و بخوانید
موسیقی:اون طرفیا بهش میگن شاه ماهی! زن خنیاگری که همیشه چند قدم از موسیقی زمان خودش جلو بود و شایدم بی اغراق، هنوز یکتا و رویایی... گوگوش، کسی که میشه از زندگی پر از ماجراش، هزار فیلم سینمائی ساخت. شاید بشه اینجوری زندگی هنری گوگوش رو تفسیر کرد؛ سال های اوج قبل از انقلاب، سال های سکوت بعد از انقلاب، سال های تازه ی مهاجرت. عشق دو ماهی، باور کن، دیوار سنگی، مرداب، پل، و خیلی آهنگ های دیگه که بی تردید بهترین آهنگ های دوره خودشون محسوب می شدند. شیوه ی اجرا و ادای منحصر به فرد واژه های گوگوش، در کنار موسیقی درست و ترانه های شهیار قنبری ترکیب یگانه ای از آهنگ در حافظه ی ایرانی باقی گذاشت. طوری که حتی سال های نه چندان کوتاه سکوت و انزوای بعد از انقلاب، اسمش رو از خاطره ها پاک نکرد. و حالا اگرچه تن به هجرت داده اما خاکسترنشین غربت نشده مثل خیلی ها. گوگوش در غربت هم اسطوره س. با آهنگ هایی مثل کیو کیو بنگ بنگ و به تو فکر می کنم، کنسرت های رویایی، داغ اشک رو صورتش وقت خوندن، گوگوش در غربت هم مانای ذهن خواهد موند. به احترام و افتخار گوگوش که بسیار دوستش دارم
سینما:لارس فون تریه:فیلم هایش را که میبینم با خودم فکر میکنم خدایا مگر میشود انسان این همه تلخ باشد؟سه تا فیلم دیده ام ازش و هر سه اشکم را در آورده اند.آخریش همین شکستن امواج که نفسم را برید و رسمن برای دو ساعت خودم نبودم یا شاید هم خودم بودم نمیدانم.با روح آدم بازی میکند فون تریه.تلخ ترین خاطراتت را به یادت می آورد و در یک کلام مرثیه سرایی میکند برای معصومیت از دست رفته انسان برای معصومیتی که تک تکمان از دست دادیم.حسن بزرگ کارش شاید این باشد که میان آن همه تاریکی همیشه روزنه ای باز میگذارد برای بیننده که آن باریکه نور مانع شود تا یقین کنی تباهی سرنوشت محتوم ماست
طنز هفته:تنهایی:
برای درک بهترتنهایی باید به ریشه لغویش نگاه کرد:تن+ها.در عجایب الملل شیخ بژی آورده است :«جان پسر!بدان و آگاه باش که تنها یعنی تنی که سردش است و کسی را ندارد تا گرمش کند و مجبور است خودش به خودش ها کند تا گرم شود».قدما تکلیفشان با تنهایی چندان مشخص نبوده چنان که یکی از آن بی لباس هایشان فرموده« دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد».در عصر مدرن هم این بلاتکلیفی همچنان ادامه دارد.بعضی وقتها تنهایی را بی سرخری میدانند و موجب وسعت روح و تقویت جیب و پاره ای اوقات تنهایی را مایه تشویش و خاک توسری پنداشته اند و گفته اند«تنهام بذاری میمیرم...پیشم نیایی میمیرم».ختم کلام اینکه تنهایی یکجورهایی مثل اره ای است که در برخی نقاط تحتانی فرو رفته و نه میشود درش آورد و نه امکان دارد بگذاری همان جا بماند.همین جا تاکید کنم که رسمن پاسخی برای این سوال که اره کذایی اصلن آنجا چه غلطی میکند ندارم.اگزیستانسیالیت ها-لعن الله کلهم اجمعین-میگویند ما با اره زاده میشویم و فقها-کثر الله در زمین-میفرمایند اره فوق امتحان الهی است پس صبر کنید در شداید.روراست ماجرا هر دوی این حرفها چه درست و چه غلط دردی از ما دوا نمیکند چون در هر حال اره تنهایی همیشه همان جای بی ناموسیست که عرض کردم
روانشناسی هفته:
آرک تایپ پرسونا یا نقاب:پرسونا کهن الگوی هم نوایی است.اولین تاثیری که ما بر دیگران میگذاریم.چهره ای از خود که نشان دیگران میدهیم.ابزاری برای تطبیق انسان با شرایط گوناگون.ماسک های مختلف زندگی.نام پرسونا از تئاتر های یونان باستان گرفته شده آنجا که بازیگران ماسکی به چهره میزندند تا شخصیت های مختلف را هم از تفکیک کنند:یکی شیر میشد و یکی آهو،یکی شاه میشد و یکی سرباز.پرسونا نام آن ماسک ها بود و خوب که بنگریم میبینیم ما هم همه مدت زندگیمان مشغول ماسک زدنیم تا امورات بگذرانیم.برخلاف تصور توانایی ماسک زدن چیز ناپسندی نیست.اصولن انسان بدون این ماسک ها قادر به حیات اجتماعی نیست.مشکل پرسونا در دو بخش است:یکم وقتی که ما ماسکی را برمیگزینیم که با خود واقعی مان بی تناسب است و باعث رنج درونی میشود و دوم زمانی که آنقدر در استفاده از یک ماسک خاص ممارست میکنیم که ناخوداگاه خودمان را با فقط و فقط همان ماسک این همان کرده و میپنداریم آن ماسک خود ماییم یا حتی فقط آن ماسک خود ماییم
پدید آورندگان:آزاده(کتاب هفته و دوستشان دارم ادبیات)/امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)/عادله(شعر مهمان)/گلناز(شعر هفته)/محمد فائق(درنگ هفته)/خودم (مابقی ماجرا)
درنگ هفته بعد:محمد جهان آرا
