تبليغاتX
گردون هفته - گردون64
ارایه چهره ای روشنفکرانه از شخص شخیص خودمان

کتاب هفته:دختری با گوشواره مروارید: تریسی شوالیه/ گلی امامی - نشر چشمه : 2500 تومان

"مادرم نگفت که می‌آیند."  داستان این‌طور آغاز می‌شود."گری‌یت" به خاطر بیماری پدرش به خانه یوهانس ورمر نقاش می‌رود تا برایشان کار کند.  می‌دانم که می‌دانید در سال 2003 "پیتر وبر" از روی این رمان فیلمی هم با بازی "اسکارلت یوهانسن" در نقش "گری‌یت" و "کالین فیرث" در نقش ورمیر ساخته‌است. با این حال اگر فیلم رادیده‌اید فکر نکنید همین کافی است.  نه، ماجرای فیلم خیلی مختصر و مفید است و پایان‌بندی متفاوتی هم دارد. کتاب به شدت خواندنی است.  "گری‌یت" عاشق مرد نقاش می‌شود.  نویسنده بی آن‌که در تمام طول این کتاب یک بار حرفی از عشق او به مرد بزند، این رابطه را نشان می‌دهد.  در فیلم تو بازیگری داری که حس را در چهره‌اش نشان می‌دهد اما شاهکاری است اگر بتوانی با کلمات این حس را بسازی.در طول رمان می‌بینیم "گری‌یت" تا چه اندازه مومن و مذهبی است.  در صحنه‌ای از رمان نقاش از او که مدل نقاشی‌اش شده است می‌خواهد لبهایش را از هم باز کند و او با این‌که می‌داند تنها زنان "بد" در نقاش‌ لبهایشان را باز می‌کنند، امتناع نمی‌کند.  کتاب پر است از این صحنه‌هایی که ساده به نظر می‌آیند اما همیشه در یادت می‌مانند صحنه سوراخ کردن گوش، صحنه تن دادن به پیتر شاگرد قصاب، یا صحنه‌ای که روسری‌‌اش را از سر باز می‌کند و نقاش برای اولین بار موهایش را می‌بیند و...خانم امامی هم خوب از پس ترجمه برآمده‌اند مثل همیشه.  در ترجمه چنین متنی است که مترجم نشان می‌دهد اگر استعدادش از نویسنده بیشتر نباشد کمتر هم نیست.نقاشی‌هایی که در طول رمان حرفشان زده شده در انتهای کتاب آمده است اما اگر خواستید آنها را آنلاین ببینید به اینجا سر بزنید.  واقعا هم به نسبت دیگر کارهای نقاش، نقاشی دختری با گوشواره مروارید نقاشی دیگری است، انگار نقاش دخترک را با این نقاشی برای خودش نگه داشته است تا ابد.

اگر دوست داشتید یه کوچولو بیشتر درباره شوالیه بدانید می تونید به اینجا سر بزنید. 

شعر هفته:

جدا می خواهدمان باد
پس می کندم از جای.

اما چه باک
که من بر شانه ی تو می نشینم-به دیگر بار
نه بر خاک!

(برگ ریزان و گذرگاه - مسعود احمدی)


فیلم هفته:
the end of affair :قدمت مثلث های عشقی شاید فقط کمی کوتاه تر باشد از عمر آدمی،شاهدش هم قابیل که دل داد به عشق زنی و هابیل را از میان برداشت به روایتی...برای همین ادبیات و سینما و هر آنچه که قصه میگوید برای ما همیشه مملو بوده اند از مثلث های عشقی.فیلم «پایان ماجرا» هم یکی از همین داستان ها را روایت میکند برایمان.اقرار میکنم که روایت چندان خلاقانه نیست اما هوشمندانه است و ریز پردازی هایی در جزئیات دارد که دیدنی اند.بخش عمده ای از این تماشایی بودن هم باز میگردد به بده بستان های رالف فایننس و جولین مور که این دومی بخصوص خوب از پس نقشش بر آمده...گمان نکنم از یکبار دیدن فیلم پشیمان شوید

آهنگ هفته:فکر کنم شمارگان مواردی که توی همین وبلاگ اعلام کرده ام شکیرا را چقدر دوست دارم از دستم در رفته باشد رسمن.حالا فرض کنید همین علیامخدره برای فیلمی که از روی کتاب محبوبم-عشق سال های وبا-ساخته اند خوانده باشد آنهم چه خواندنی.حظش را بردم،کیفش را ببرید به حق پنج تن

وبلاگ هفته:آنالی در سرزمین شگفت انگیز ها:راحت مینویسه،قلمبه نویسی نمیکنه و تیز بینی هوشمندانه ای برای وبلاگ نویسی داره فلذا میشود با خیال راحت به عنوان وبلاگ هفته معرفیش کرد

پست هفته:این پست میرزا پیکوفسکی رسمن دلمان را لرزاند

اتفاق هفته:شبه کودتای حزب الله در لبنان و تصرف بخش اعظم بیروت توسط مردان مسلح سید حسن نصر الله-که خدا کند شر این ماجرا دامن ما را نگیرد - به انضمام ارایه بسته پیشنهادی ایران به نصف بیشتر جهان برای مدیریت مسائل بین المللی.کاش کمتر آبرو ریزی از تویش در بیاید که چینه دانمان تا خرخره پر از این فضاحت هاست در این سه ساله

درنگ هفته:ترجمه

ترجمه یه جورایی شبیه جن‌گیری است.  باید به نام اعظم کلمه جن خبیث و شیطانی که رفته دردل متن و ناخوانایش کرده بیرون بکشید تا بتوانید زبانش را بفهمید.  کار ساده‌ای نیست.  هزار فوت و فن دارد.  باید کلی کتاب که شما بهش می‌گویید فرهنگ لغات اما برای ما کتاب مقدس است، دم دستتان داشته باشد و هی اوراد این کتابها  را زیر لب زمزمه کنید و به متن فوت کنید.  باید تمام قدرت جادویی‌تان را به کار بگیرید تا جن را به بیرون آمدن راضی کنید.  تازه آن موقع هم باید حواستان باشد همین‌طور که بیرون می‌آید دل، چشم، یا لب متن را ندزدد.  باید پیش پایش آینه داری کنید.

مترجم یه جورایی زنی است که رحمش را به نوزاد زن دیگری هبه کرده؛ و ترجمه زاییدن طفلک دیگری است.  طرفه این‌که این کودک درست به اندازه کودکان خودت، گاهی حتا بیشتر، عزیز است و دلبند

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:سیمین دانشور

اولین زنی که در ایران داستان کوتاه نوشت.  مادربزرگ داستان‌نویسی ایران.  به جان خودم هنوز کسی رو دستش نیامده.  هنوز داستانهای "شهری چون بهشت" و "به کی سلام کنند" تازه‌اند و قصه دارند برای گفتن.  هنوز و از نو می‌شود سووشون را خواند و همراه زری بی اشک رفت یوسف را غریب‌چال کرد.  هنوز می‌شود در جزیره سرگردانی خودت را گم کنی.  اگر مثل من باشی هنوز می‌شود عاشق مراد دیوانه ‌شوی و دلت بخواهد سلیم برود بمیرد؛ و پس از این همه سال هنوز هم.  سیمین دانشور آنقدر بزرگ است که می‌شود این کار آخرش را اصلا به روی خودت نیاوری.  سیمین، سیمین بانوی ما جمله‌ای دارد که هر که ادعای نوشتن دارد باید حلقه کند و بیاندازد در گوش: "حق همیشه با خواننده است."

سیمین را گوگل کرده بودم ببینم چه چیز جالبی درباره‌اش پیدا می‌کنم تا با شما شریک شود رسیدم به اینجا

موسیقی:وقت هایی که دلت از همه جا گرفته و نه حوصله حرف های کسی را داری و نه روی دیدن آدمی را شاید تنها بشود دل سپرد به کسی که ترانه هایش از از جنس همین لحظه هاست.که این لحظه های نشاید کم هم به فراخور روحیات ما آدم ها صدای آشنایی را می طلبد که برای فیلم "تنگنا"ی  "امیر نادری" بخواند: "دلم از خیلی روزا با کسی نیست....تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست...شدم اون هرزه گیاهی که گلاش...پر پر دستای خار و خسی نیست...".

فریدون فروغی کسی بود که که در بحبوحه انقلاب و فرار هنرمندان از مملکت، هرگز موسیقی خودش را به ابتذال آغشته نکرد و مثل فرهاد ماند تا بخواند:""واسه رفتن دیگه دیره...تن من اینجا اسیره...خاک اینجا چه عزیزه...عاشق قدیمی گیره...".

فریدون با فریاد های گوش خراش اش ، در میانه رواج آهنگ های کوچه بازاری و عاشقانه های سبک وسطحی، توانست خیلی از خواب رفته ها را بیدار کند و صدای نسل عصیان گر زمانه اش را در گوش شان فرو کند.او سر شار بود از رویاهای مردمی که فراموشی پیشه شان شده بود:"یک نفر میاد که من منتظر دیدنش ام...یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنش ام...خالی سفره مونو پر از شقایق میکنه...واسه موجای سیاه،دست ها رو قایق میکنه...".اما این فریدونی که نسل های پیشین ما را به وجد می آورد و شور تازه ای در خون هایشان جاری می ساخت برای نسل حالای ما هم با آهنگی که زمزمه قریب به یقین ما جوانان دانشجو است، زنده است:"یار دبستانی من...با من و همراه منی...چوب الف بر سر ما...بغض من و آه منی...حک شده است من و تو...رو تن این تخته سیاه...ترکه ی بیداد و ستم...مونده هنوز رو تن ما..."

 

سینما:دنباله ای که رایدلی اسکات بزرگ برای سکوت بره ها ساخت به اندازه فیلم جاناتان دمی نفس گیر نشد و افسونمان نکرد اما همین فیلم یعنی هانیبال دو تا سکانس دارد که من دوستشان دارم:اولی همان وقتیست که هانیبال لکتر فراری میفهمد دارد تلفنی با کلاریس استارلینگ حرف میزند،وحشت زیر پوستی توی چهره کلاریس،با بازی جولین مور، میبینید که کم نظیر است توی سینما.سکانس دوم وقتیست که در انتهای فیلم آنتونی هاپکینز در نقش هانیبال مچ دستش را با دستبند گرفتار دست کلاریس میبیند و از او در کمال آرامش میپرسد:«از پایین مچ قطع کنم یا بالای مچ؟»همین چند لحظه پیش دیده ای که دکتر لکتر مغز مرد مفلوکی را به خوردش داده پس شک نمیکنی که ساطور کذایی که پایین بیاید سرکار استارلینگ دیگر انگشتانش را به اراده خود حرکت نمیدهد...در همین خیال میمانی تا وقتی دوربین زوم میکند روی دستهای کلاریس که سالم سرجایشانند،پس هانیبال مچ دست خودش را قطع کرد نه دست کلاریس را، یک دفعه انگار دنیا رنگ عوض میکند:«انگار هیولا عاشق شده و چه خوب هم رسم عاشقی را بلد است»این سکانس دوم را دوست دارم خفن!

طنز هفته:ترجمه

میگویند ترجمه مثل زن است یا زیباست یا وفادار.حالا کاش در این زمانه  که زیبایی به مدد فی فی جون و چی شی جون های مستقر در آرایشگاه ها به کمی پول، شبیه اصل میشود  لااقل بشود روی وفاداریش قسم خورد.باز هم میافزایند ترجمه بر سه نوع است:نوع اول که هم مترجم بفهمد چه ترجمه کرده هم خواننده بفهمد چه خوانده-سلام اقای دریابندری-نوع دوم که در آن مترجم میفهمد چه کرده و خواننده هرگز-سلام اقای ع.پاشایی-و نوع سوم که در آن نه مترجم میفهمد چه ماستی خورده و نه خواننده -سلام آقای پیام یزدانجو...در عهد عتیق آمده که یهوه ترجمه را وسیله رهایی روح زناکاران ادبی قرار داده چون به سه سوت مترجم برای گرفتن مجوز نشر در همان صفحات اولیه کتاب همه نامحرمان را یا به عقد هم در آورده یا لااقل خواهر و برادر اعلام میکند و بدینسان زانی و زانیه دیروز دست در دست هم سوار بر بال فرشتگان از قعر جهنم به نوک بهشت روانه میشوند...فلوکسیتینوس متاله و سنگتراش یونانی  قرن چهارم در باب ترجمه فرموده:«ترجمه حاصل تلاش انسانیست که یقین دارد از نویسنده و خواننده بیشتر میفهمد».این نظریه در اواخر قرن بیستم توسط دانیل پاراداکس زبان شناس پست مدرن لغو شد آنجا که او نوشت:«ترجمه تلاشی ژاژ برای واخوانی کانسپچوآل انتروپرونور در مقیاس سوپرانو و در حاشیه فمنیسم انترناسیونال است»...برای ترجمه عبارت پاراداکس به جمله فلوکسیتینوس مراجعه فرمایید

پی نوشت واجب سانچویی:ارباب به من اختیار تام داده بیام اینجا و توضیح بدم ایشون هیچ رابطه ای با گوینده عبارت سخیف زنان یا زیباید یا روم به دیوار وفادار نداشته و یقین واثق دارد که تمام بانوان محترم خواننده این وبلاگ قطعن هم زیبایند هم وفادار هم تحصیل کرده هم جذاب هم...ارباب ارباب! عذر خواهی کردم از زیر میز بیا بیرون!

 روانشناسی هفته:

آرک تایپ:در فارسی آن را به کهن الگو یا صورت مثالی ترجمه کرده اند.الگو های درونی تصمیم گیری وجود ما،محتویات ناخوداگاه جمعی.الگویی درونی که نشان میدهد ما چگونه فکر،درک،احساس کرده و چطور به آنها واکنش نشان میدهیم.بین تمام انسان ها مشترکند و کلن ویژگی های گونه انسان را تعریف میکنند.آرک تایپ ها ازلیند و ابدی.ازلی از این جهت که با پیدایش انسان پدید آمده و ابدی بدین لحاظ که تا انسان وجود دارد وجود خواهند داشت.دکتر یونگ در تعریف آن آورده است:«صورت مثالی-آرک تایپ-به خودی خود تهی است و چیزی نیست جز یک امکان برای تجلی.تجلیات ذهنی موروثی نیستند اما این قالب ها موروثیند»این یعنی آرک تایپ مثلن خشم در همه انسان ها وجود دارد و مثل میراث روانی منتقل میشود اما هیچ دو نفری نیستند که به هنگام تجلی این آرک تایپ عینن شبیه هم خشمگین شوند.آرک تایپ ها بین همه انسان ها مشترکند اما هیچ دو انسانی یافت نمیشوند که یک ارک تایپ را کاملن شبیه هم زندگی کنند

نویسندگان این شماره:آزاده(کتاب هفته،دوستشان دارم ادبیات و درنگ هفته)، امیر حسین(دوستشان دارم های موسیقی)،گلناز(شعر هفته)،خودم(مابقی ماجرا)

درنگ هفته بعد:تنهایی 

نوشته شده توسط ما در ساعت 23:15 | لینک  |