تبليغاتX
گردون هفته
ارایه چهره ای روشنفکرانه از شخص شخیص خودمان

کتاب هفته:شال بامو، فریده لاشایی: نشر بازتاب نگار/ چاپ 83، 1300 تومان 

فریده لاشایی را عده‌ای از تابلوهای نقاشی‌اش می‌شناسند، گینز‌بورگ خوانان "نجواهای شبانه" و دوست‌داران برشت شاید "زن نیک ایالت سچوان" یا "روزهای کمون" را به ترجمه او خوانده باشند.  من اما پیش از "شال بامو" اصلاً خانم لاشایی را نمی‌شناختم.

رمان نه چندان بلند "شال بامو" نوعی اتوبیوگرافی داستانی است.  زنی که همراه مادر بیمار و دختر کوچکش از ایران پس از انقلاب، ایران درگیر جنگ می‌گریزد.  کتاب شرح سفر او و در عین حال خانه است، خانه کودکی، خانه‌های غریب غربت، شرح جستجوی خانه‌ای که دل در آن آرام گیرد.  راوی هم‌چنان که حال را روایت می‌کند به گذشته نقب می‌زند، نه فقط به گذشته خودش که به گذشته مادرش هم.  مهاجران سرانجام می‌رسند، بعله، به آمریکا اما از آنجایی که از جغرافیا می‌شود گذشت اما تاریخ انگار در دی‌ان‌ای تو ثبت می‌شود و مادرزادی است، راوی هم‌چنان به دوره کردن ادامه می‌دهد.

راوی میل بازگشت به کودکی دارد.  دنیای امن او در کودکی انگار در مسیر حوادث از دست رفته است.  نام کتاب هم به نوعی به همین اشاره دارد.  "شال بامو" در گیلکی و با کمی تفاوت تلفظ در مازنی یعنی "شغال آمد".  شغال در فرهنگ شمال ایران حیوانی دزد است و آمدنش یعنی حتماً ناگهان و به سرعت چیزی را از دست می‌دهی.  هرچند وقتی لاشایی دنیای کودکی را تصویر می‌کند می‌بینی همچین آش دهن‌سوزی هم نبوده مثل کودکی همه ما.  راستش انگار تا وقتی کودکیم دوست داریم بزرگ شویم و خودمان  و دنیا را نجات بدهیم، داخل آدم حساب شویم اما بعد بزرگ که می شویم و می‌بینیم نه خیر دنیا که خوب است  خودمان را هم نمی‌توانیم نجات دهیم آرزو می‌کنیم باز بچه شویم بلکه کسی پیدا شود ما را و دنیا را نجات دهد یا دست کم چون بچه‌ایم از خیر ما بگذرند و ما را داخل آدم حساب نکنند.

حتا اگر ندانی لاشایی نقاش است و ندانی طرح جلد زیبای کتاب کار خود اوست، باز هم حتماً از توجه موشکافانهٔ او به رنگها در نوشته‌اش پی‌خواهی برد که باید سر و سری با رنگ و بوم و قلم داشته باشد.

زبان شیوا و شکل روایتش را بسیار دوست دارم.  خواندنش را اول به خانمهای محترم توصیه می‌کنم؛  چون کتاب پر از جملاتی است که می‌خوانی و بعد ساعتی متفکر خیره به رو به رو می‌مانی، از آن نگاه‌ها که با یک آه تمام می‌شود.  دوم به شمال‌نشینان که خوب دنیای کودکی راوی گیلان، لاهیجان و رشت است و فضای برنج و سبزی و درخت و اصلاً آن فرهنگ برایشان آشناست.  بعد هم خوب به شما. 

چند تا از تابلو‌های لاشایی.

لاشایی در ویکیپدیا. 

شعر هفته: نام تو برجا مانده ست

و اینک تنها
       نام تو برجا مانده ست
و اینک از هر حرف آن
که چونان شمع در برابر من شعله می افشانند
دلتنگی می چکد فرو
ستاره فرو می چکد
و اندوهی آتشین
           یکریز می چکد

نام تو...
از غروبگاهان دریا
چونان موجی
        تن خسته بر ساحل کوبان
می آید و بر لبان من بیخواب می نشیند
و چون نور و نان و شراب
             بر لبان من می لرزد و رنج می برد
و بر لبان تشنه من اشتیاق و دلتنگی
               دیوانه وار می گریند

نام تو چونان موج
می آید و بر لبان من بیخواب می نشیند
و رنج می برد
و در آسمان قلب من
ستاره ها می گریند...

(عاشقانه های آبی- واهاگن داوتیان- گزیده و ترجمه احمد نوری زاده)

فیلم هفته:goya-s ghosts :فیلم مروری بر اسپانیای قرن هجدهم و نوزدهم...آخرین تلاش های دادگاه مخوف انکیزیسیون-تفتیش عقاید-که اقدام به سوزاندن و شکنجه یهودیان،کولی ها،بی دین ها و هر کسی که به نظر این بی دادگاه از مسیحیت دور شده باشه میکنه و در این بین ما عمق فساد دستگاه روحانی رو میبینم و مظلومیت مردمی که جانشون رو بر سر هیچ میذارن در اسپانیای عصر فرانسیس گویا نقاش معروف.کارگردان فیلم میلوش فورمن فیلمهای بزرگی مثل پرواز بر فراز آشیانه فاخته و آمادئوس رو در کارنامه داره هر چند ارواح گویا به قدرت فیلم های قبلیش نیست ولی نظر به شباهتهای اسپانیای اون سال و ایران امسال حتمن بیننده ایرانی موارد فراوانی برای همذات پنداری با کاراکتر های فیلم توش پیدا میکنه

آهنگ هفته:این آهنگ سلن دیون که شنیدنش یک روز عصر خردادی بسیار لذت بخش افتاد و اینها

وبلاگ هفته:گربه روی شیروانی داغ.اولین وبلاگیه که نویسندش مذکر ولی اروتیک مینویسه نه پورنو و مرز ظریف بین این دو تا رو رعایت میکنه.نوشته هاش رو و سبک روایتش رو دوست دارم

پست هفته:بدون هیچ تردیدی این پست اقای علیبی میشود پست هفته...شاید تمام لذتش برایم این باشد که حرف دلم را کسی این همه واضح نوشت و همذات پنداریم را برانگیخت

اتفاق هفته:والله این ماجرای تلاش معاون دانشجویی دانشگاه زنجان برای تجاوز به یک دانشجو چنان شور حسینی امت همیشه در صحنه را برانگیخت که نگو و نپرس.در کنارش دست خالی برگشتن سولانا از تهران و مقاله سایت تابناک در مورد لزوم بررسی ادامه غنی سازی هفته را کامل کردند

درنگ هفته:خانه

  در راکه باز کنی حیاط است و باغچه و درخت نارنج که بهار با دخترها زیرش می‌نشینیم و با شکوفه‌ها دستبند درست‌ می‌کنیم.  تاب هم داریم نه از این تابهای سوسولی، یک تاب درختی حسابی.  گل یخ هم که مال زمستان است و دی ماه که بشود شاخه‌هایش را به همسایه‌ها می‌دهم تا حالش را ببرند.  خانه‌مان ایوان‌دارد، بزرگ و وسیع،  تابستانها آنجا می‌نشینیم، نان و پنیر و هندوانه می‌خوریم و ماه را تماشا می‌کنیم.

خانه پنجره‌های بزرگ دارد و نورگیر است.  حتا وقتی مهمان داریم هم می‌توانی جیم شوی و بیایی یک ماچ گنده به من بدهی چون آشپزخانه اپن نیست اما بزرگ است و یک حیاط پشتی کوچک دارد.  برای خودم آنجا میز و صندلی گذاشته‌ام و گاهی غروبها تنها آنجا می‌نشینم،  چای دارچینی و شیرینی می خورم و ابرها را تماشا می‌کنم.  دوست دارم برای خودم اتاق کار داشته باشم با کتابخانه‌ای بزرگ، از اینها که تا سقف می‌رود.  بچه‌ها اتاق خودشان را داشته باشند و ما پشت در کشویی اتاق‌خوابمان که به باغچه باز می‌شود یکی از این بادآویزها وصل کرده باشیم.  نشیمن خانه‌مان انقدر بزرگ هست که وقتی مبلمان را چیدیم شبیه نمایشگاه مبل نمی‌شود و جا باشد که من گاهی برای خودم برقصم و بچرخم.  در و دیوارا پر کرده‌ایم از عکس و تابلو.  گلیم و گبه و جاجیم و قالیچه‌های کوچک را به فرشهای گنده ترجیح می‌دهم.

سرویس، به جان خودم سرویس در خانه مثل پا در بدن است، شنیده‌اید که، می‌گویند قلب دوم است.  کاشی‌ها باید روشن باشند و آینه بزرگ، حمام وان صورتی و سیفون باید همیشه آب داشته باشد.

ساعت پاندولی برای نشیمن و ساعت کوکو که دیوانه‌اش هستم برای اتاق‌خوابها، لاک بامبو، صندلی راک و شومینه هم که اگر باشد دیگرنور علی نور است.

ازآن مهمتر دلم می خواهد خانه‌مان پر از انرژی مثبت باشد و هر که مهمان ما می‌شود از آرامش خانه ما آرام شود.  کسی زیر سقف خانه‌مان داد نمی‌کشد، دعوا نمی‌کند، همه همیشه آشتی و عاشق هستند.  هر کسی قلمرو و خلوت خودش را دارد، کسی هوس کشورگشایی به سرش نمی‌زند و مرزها محترمند. 

حالا اگر این خانه خیلی هم بزرگ نبود، نبود فوقش نوبتی پایمان را دراز می‌کنیم

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:"زلاتا":  بهار 73 :  12 – 13ساله بودم.  هنوز می‌خواستم قهرمان شوم.  ژاندارکی، جمیله بوپاشایی، مادر ترزایی چیزی.  می‌خواستم با آدمهای بد بجنگم و آدمهای خوب را نجات دهم.  می‌خواستم به همه عشق بورزم و مستقیم دربست به سوی خدا بروم.   صربها به بوسنی حمله کرده بودند.  اخبار را دنبال می‌کردم.  تلویزیون دائماً اتوبوسهایی پر از بچه‌ را نشان می‌داد که برای حفظ جانشان از خانواده‌هایشان دور می‌شدند.  هنوز خوب خوب یادم هست از این که هیچ کاری جز حرص خوردن از دستم بر نمی‌آمد چقدر احساس عجز می‌کردم.

همان موقع‌ها بود که نشر نی کتاب خاطرات زلاتا فیلیپویچ را با ترجمهٔ آقای علمایی منتشر کرد.  خاطراتش آن روزها در دنیا سر و صدایی کرده بود، خیلی‌ها او را آن فرانک سارایوو می‌خواندند هرچند سرنوشتش به تلخی آن نبود و همین کتاب باعث شد بتواند از سارایوو خارج شود. 

زلاتا روزهای جنگ را شرح می‌داد، همراه شدن با او و می‌می، نامی که به دفتر خاطراتش داده بود کمی هیجان مرا کاهش می‌داد و خنکم می‌کرد.  در تخیلم با او همراه می‌شدم و دور شدن و از دست دادن عزیزان، قطعی برق و آب و گاز و کمبود مواد غذایی و ... را تحمل می‌کردم.  این‌طوری من هم سهم خودم را می‌پرداختم.   خنده دار است می‌دانم.  حالا اما فکر کنم این زلاتاست که باید خاطرات مرا از روزهای قطع شدن گاز و برق و آب که در سرزمینی که هنوز هیچ اتفاق خاصی هم در آن نیافتاده بخواند و با ما همراهی کند. 

موسیقی:این هفته گروه راک به اصطلاح زیر زمینی رو معرفی می کنم. O-Hum یا اوهام، با سبک کاری راک، سال 1378 توسط شهرام شعرباف تاسیس شد. شهرام شعرباف با درک درست و تقریبا کاملی که از موسیقی متبوعش داشت، سعی کرد موسیقی باختر و ادبیات خاور رو در هم تلفیق کنه. کاری که به جسارت و جرات زیادی احتیاج داشت. در سال1379 ، گروه اوهام آلبومی به نام نهال حیرت رو راهی وزارت مفخمه ی فرهنگ و ارشاد اسلامی کرد. متولی فرهنگ آلبوم رو اثری برآمده از فرهنگ بیگانه ی غرب تشخیص داد و مجوز انتشارش رو صادر نکرد. اوهام سرخورده از این برخورد، آلبوم رو روی اینترنت و در دسترس عموم قرار داد. نتیجه شوکه کننده بود. کاربری که به هوای شنیدن هاردراک ایرانی آهنگ ها رو دانلود می کرد، غزلیات حافظ رو می شنید در ضربه های درام و جیغ های گیتار الکتریک نشسته. در بعضی از آهنگ ها، اوهام عملا با استفاده از سازهایی مثل دف و تار، وارد حیطه ی فیوژن یا تلفیقی میشد. استقبال بی نظیری از آلبوم شد و تقریبا در کمتر از دو هفته به بیشترین میزان دانلود رو به خودش اختصاص داد. شهرام شعرباف که بعد از نهال حیرت، از گرفتن مجوز ناامید شده بود به کانادا مهاجرت کرد تا اوهام در خارج از کشور به تجربه ی موسیقی بدیعش مشغول باشه. حاصل آلبومی به نام آلوده، که به اعتقاد شخصی من بسیار پخته تر و کامل تر از آلبوم قبلی از آب دراومد. این طور که در خبر ها خوندم آلبوم جدیدی از گروه در راه است به نام ساقی. به طرفداران و خوره های موسیقی راک پیشنهاد می کنم از شنیدن آثار گروه اوهام غفلت نکنند

سینما:کاراکتر جیسون بورن قهرمان سه گانه هویت بورن-اولتیماتوم بورن-برتری بورن:به نظرم هالیوود به رغم همه تلاشش نتوانسته بود در همه این سالها قهرمانی همتای جیمز باند خلق کند که همدلی و حمایت تماشاچیان را برانگیزد. این خلاء تا حدودی با ارایه سه گاه بورن برطرف و پر شد.جیسون بورن مانند جیمز باند قهرمان پر زرق و برقی نیست اما مانند او به فناوری مسلح و مسلط است،کشنده خشن تری به نسبت جیمز باند محسوب میشود و در کل قابل باور تر از جیمز باند به دید بیننده می آید.به عنوان یک هوادار فیلمهای سری جیمز باند بعد از مدتها با سه گانه بورن لذت دیدن یک قهرمان جدید اکشن را تجربه کردم.یکجورهایی سری فیلمهای بورن داستان ادمیست که به دنبال خود واقعیش میگردد و به ما یاداوری میکند در این راه باید بعضی وقتها خشن سریع و قاطع بود!

طنز هفته:خانه

آن چهار دیواری اختیاری ،آن نبودش مثل حمله انتحاری،آن باعث هر شکوه و اعتباری،آن برطرف ساز هر اضطراری،آن عزیز جانی از مشهد تا بانه،محبوب خلق خدا خانه،در قیمت گران بود اجاره اش بسان سنان و وصفش اندر کلام چنین و چنان...نقل است به سنه ۱۳۸۴ چون مرد عدل گستر محمودُ،آن سبیل همه ما را داده است دود،حکومت به دست گرفت مر خلق را گفت:من دهن مافیا رو سرویس میکنم من ایکی ثانیه خونه میسازم براتون متری چندر غاز و قس علیهذا.مردمان از فرط شوق حرکات موزون اغازیدندی و بسیار از خوشی پروازیدندی و چه اهنگ ها که نوازیدندی اما بعد از گذشت یک دوسالی شکسته شد هر دست و بالی و ماجرای خلق و خانه شد یک حکایت پر از آب چشم چنان که شاعر در وصف آورده است:در حسرت یک لحظه خیال خانه/از دست بدادم یک به یک دندانه/ما ز نفت نداریم طمع هیچ هیچ/محمود شوی محتاج حتی لانه.چون خواص این سخن نزد محمود بردند آن لبخند مکش مرگمایش را بزد و درفشاند:ملتی که اورانیوم دارد چه باک از خانه ای متری چهار میلیون تومان؟گویند از عظمت این کلام هزاران ترسا خود به دست خویش خود را ختنه کردندی و اسلام آوردندی و میلیون ها مردم ابرام کردندی که بادیه نشینی به ز رعیت محمود بودن!

روانشناسی هفته:Self

کهن الگوی self را در عرفان ایرانی مشابه خویشتن خویش دانسته اند.ماری لوییز فون فرانتز از شاگردان یونگ،selfرا بخشی از روان میداند که در خواب ها به شکل مقدسین یا عیسی مسیح متجلی میگردد. قسمتی از سایکی است که نماد تمامیت یکایک ماست.بیانگر هدیه منحصر به فردی که هر کدام از ما برای متجلی ساختن و اهدا به جهان هستی داریم.مشابه اصل بودایی دارما و آنجا که همه هیاهوی جهان آرام میگیرد تا معنای بودن اشکار شود.یونگ هدف پروسه رشد فردیت را تحقق این خویشتن خویش میداند و یکی شدن خودآگاه با self

پدید آورندگان:آزاده(کتاب هفته،درنگ هفته،دوستشان دارم ادبیات)،امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)،گلناز(شعر هفته)،وحیده (آهنگ هفته)،مابقی ماجرا خودم

درنگ هفته بعد:مادر

نوشته شده توسط ما در ساعت 15:59 | لینک  | 

کتاب هفته:فرهنگ غرایب: سودابه فضایلی، نشر افکار 

خوب قیمتش کمی گران است 10500 تومان.  البته می‌توانید به خان داداشتان سفارش کنید برای تولدتان این کتاب را به شما هدیه دهد.  تازه فقط در صورتی این مجموعه دو جلدی را بخرید که مثل من عاشق اژدها و موجودات عجیب و غریب افسانه‌ای باشید.  آن وقت احتمالاً مثل من شبها کتاب را می‌گذارید زیر سرتان بلکه خواب‌شان را ببینید مثلاً خواب "سوچیپلی" شهزاده گل، خدای رقص، عشق، آواز در هرم خدایان آزتک.  البته همیشه هم خوب نیست من دیشب خوابیدم به هوای "پوآنپسی‌یس" جشن هفت‌روزه آتنی‌ها به افتخار آپولون اما سر از "پوت" درآوردم جهنم در آیین هندو.بهرحال  این کتاب مرجع مختصر و مفیدی است برای کسانی که به اسطوره و باورهای آیینی اقوام دیگر علاقه‌مند هستند.

شعر هفته:رستاخیز

من تمامی ی مرده گان بودم:
مرده ی پرندگانی که می خوانند
و خاموش اند٬
مرده ی زیباترین جانوران
بر خاک و در آب٬
مرده ی آدمیان
از بد و خوب.
من آنجا بودم
در گذشته
بی سرود.
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.

به مهر
        مرا
           بی گاه
                    در خواب دیدی
و با تو بیدار شدم.

«احمد شاملو - ترانه های کوچک غربت»

فیلم هفته:head on :فیلمی از فاتح آکین کارگردان ترک تبار آلمانی که جایزه خرس طلایی جشنواره برلین را برده است.فیلمی در مورد مهاجرت،آدمهای چند فرهنگی که نه به تمامی فرهنگ میزبان را میپذیرند و نه قادرند به فرهنگ خود پای بند باشند.آدمهای پا در هوا...و از آنجایی که کجا میشود آدمی یافت که جوری پا در هوا نباشد پس فیلمی در مورد انسانیت.از ده دقیقه پایانی  که بگذریم فیلم معرکه است رسمن.آن ده دقیقه پایانی را هر چه که فکر کردم نفهمیدم چرا اضافه شده به فیلم.بعضی وقتها ته دلم ضعف میرود برای زندگی دیونوسوسی کاراکتر مرد فیلم هر چند مطمئنم یک روز بیشتر در زندگی آنطوری دوام نمیاورم

آهنگ هفته: پرشین گیگ همچنان یاری نمیکند برای آپلود آهنگ.از سر ناچاری رفتم ایران ترانه ببینم آهنگ چه چیزی گیرم می یاد برای آهنگ هفته شدن.بعد این آهنگ راستین خیلی خیلی لذت بخش بود:گل من گوهر من کاش اینجا بودی/جان من جوهر من کاش اینجا بودی...

وبلاگ هفته:زنانه ترین اعترافات حوا: اول جذب اسم وبلاگ شدم،دیده اید بعضی از وبلاگ ها به اسمشان که میرسید یک جور هوشمندی پشت نام گذاری میبینید که جذبتان میکند.این هم کی از آنها.نوشته هایش هم پشیمانتان نمیکند از مراجعه

پست هفته:هفته پر باری نبود برای وبلاگستان،انگار بلاگر ها هنوز رخوت تعطیلات را از خود دور نکرده اند.این پست سارا در چنین برهوتی غنیمت بود

درنگ هفته: نوزاد

بعضی ها را دیده ام که می روند به دیدن فرشته ای که تازه از جهان امن و آرامش
جدایش کرده اند و می گویند: «بچه فلانی به دنیا اومده.وای انقدر بی ریخت و زشته
که نگو! »
من نمی توانم این ها را در دل و مغزم جا کنم.مگر می شود یک موجود ۵۰ سانتی متری
با مثلاً ۳ کیلوگرم وزن٬ در نهایت ظرافت و لطافت زشت باشد؟جداً مگر می شود؟!

فکر کن به نرمی دو دست کوچک.فکر کن که انگشت کوچکت را میان دستش گذاشته ای
و او آنقدر انگشتت را محکم فشار می دهد که نوک انگشتان خودش سفید می شوند.
به آن پوسته پوسته شدن سر نرمش فکر کن٬ به شانه کوچکی که موهای کُرک مانندش
را شانه می زند. به چشمانی که هنوز راحت باز نمی شوند که خوب و بد دنیای جدید را
ببینند. به ابروهایی که آنقدر کمرنگ اند که دیده نمی شوند. به دو پای کوچک که انگشتانش
را جمع کرده است در آنها...
من هنوز از عطر تنش نگفته ام٬ از آن شیرین ترین عطر دنیا که مستت می کند وقتی
چشمهایت را ببندی و با تمام وجودت نفس بکشی تمام عطر وجودش را...

به تمام اینها فکر کن. دلت ضعف نمی رود؟ وقتی نوزاد بودی دل کسی این طور برایت ضعف
نرفته است؟

اتفاق هفته:سفر شرم آور محمود احمدی نژاد به ایتالیا که با بی اعتنایی مقامات کشور میزبان به یک رسوایی تبدیل شد.تهدید ایران به حمله نظامی توسط اسراییل و قطع برق های از روی برنامه توسط دولت کریمه اسلامی در سراسر کشور بدون اعلام قبلی

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:هلیا، به یاد نادرابراهیمی

"هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را

و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را."

"هلیا، هلیا، هلیای من

موسیقی:قصد دارم از این به بعد آلبوم های موسیقایی که گوش می کنم و دوست دارم رو معرفی کنم. برای این هفته آلبومی رو معرفی می کنم به نام آلبا با اجرای گروه نور. موسیقی تلفیقی خارق العاده !!! ترکیب آواز ایرانی و ملودی های قرون وسطا و هارمونی غریب و قریب حاصل. ایمان آوردم به کائنات و ناخودگاه بهم پیوسته ی قرون متمادی. ساز بندی هوشمندانه و آواز های تنور و باریتون  در همنشینی ساز و آواز و شعر ایرانی باعث حیرتم شد. بار اول کی به این هم آهنگی پی برد؟! مثل این می مونه که دنیا رو تقسیم کنی میون دستهات و به اسطوره های مردمانش گوش کنی. انتشارات هرمس، آلبوم رو منتشر کرده. اصولا هر اثر موسیقیایی که هرمس منتشر می کنه ارزش بار ها شنیدن رو داره. توصیه ی اکید می کنم برای طرفداران موسیقی و مخصوصا برای خل و چل های موسیقی تلفیقی

سینما:سکانسی هست در فیلم شکستن امواج لارس فون تریه.شوهر زن دچار ضایعه نخاعی شده و از همسرش که مسیحی مومنی هست میخواد با مرد های دیگه رابطه داشته باشه و جزئیات رابطش رو با اونها براش تعریف کنه، میگه فقط  اینجوری میتونه دوباره حس کنه زندست...زن به طرزی جنون آمیز عاشق مرده و به وضوح ثبات روانی نداره انگار عقل روزمره اش از کودکی به این سو نیامده،با تمام عذابی که این کار براش داره و با همه زجرش دست به این عمل میزنه...هر بار میشه حس کرد که داره جزیی از روحشو قربانی میکنه در پیشگاه خدایی که شناخته، تا مردش زنده باشه.اون سکانس آخر که گفتم وقتیه که میفهمه همسرش احتمالن دیگه زنده نمیمونه و با حال نزارش میره به کشتی ای که توش چند تا مرد سادیستیک منتظرشن...میره تا بمیره و مرد زنده بمونه.میمیره و مرد زنده میمونه.پانزده دقیقه آخر فیلم نفسگیر ترین صحنه های سینمایی رو داره که من تو این چند وقت اخیر دیدم.انقدر نفسگیر که فکر نکنم جرات کنم یکبار دیگه هم بشینم پای تماشاش

طنز هفته:نوزاد

مسیح میگوید تنها کسانی به ملکوت پدر وارد میشوند که همچو کودکان باشند.اگر نوزاد را بنشانیم جای کودک آن وقت برای ورود به بهشت باید دوره بیفتیم این جا و آنجا،توی شلوارمان جیش و پی پی کنیم،به محض اینکه گشنه مان شد-حالا سر کار یا توی مترو- شصتمان را بچپانیم توی دهنمان و ونگ ونگ گریه کنیم و رویم به دیوار از سینه نزدیک ترین فرد مونث فی الفور شیر بخوریم.به نظر می آید این تکاپوی بهشت رفتن چندان هم کار دشواری نباشد.جان خودم خر تو خر معرکه ایست.فقط تصور کنید تماشای جماعتی را که یک در میان گریه میکنند و میدوند دنبال سینه همدیگر و شصتشان را میمکند...البته بعید میدانم این تنها راه بهشت رفتن باشد ولی خوب به نظرم باحال ترین ورود به بهشت است.انقدر بهشت بهشت فرمودم که الان تو خواننده گرامی گیج شدی بالاخره این چند خط نوشته وصف بهشت است یا وصف نوزاد؟فرق چندانی نمیکند چون نوزاد یک جورهایی تجسم آخرت ماست:وقتی جایش خشک است و شکمش سیر و لبش خندان مستقیم توی بهشتی با او و گلاب به رویتان وقتی جایش را خراب کرده و اینها و دارد با حداکثر تنالیته صوتی گریه میکند بلیت یکسره جهنم دست توست...البته میشناسم کسانی را که نوزاد به بغل در هر حال توی بهشتند حتی اگر وسط جهنم باشند.از مهمترین ویژگی های دوران نوزادی این است که لپ و عضو شریف نوزاد ملک عام است.هر کس از راه میرسد به خودش حق میدهد لپ حیوانکی را بکشد و دست به عضئ شریفش بزند و مثلن ذوق کند.به جان خودم شرط میبندم نوزادان محترم هم لذتی بالاترین از این ندارند که یک بزرگسال مرتکب چنین اعمالی شود آن وقت ریسه میروند با خودشان از خوشی و میگویند« این دیگه چه خریه،همه دنیا به این گندگی رو ول کرده جسبیده به این شومبول ما»

روانشناسی هفته:سوالی راجع به سایه:

نرگس پرسیده بود حالا آمدیم و سایه ها را هم دیدیم.خوب چه باید کرد و چه فایده ای به حالمان دارد؟در جواب باید گفت اول اینکه دیدن سایه ها باعث میشود ما از تسخیر شدن توسط آنها محفوظ تر باشیم.هر بار دیدن یک سایه بر قدرت خودآگاه مشاهده گر ما میافزاید و از قدرت سایه کم میکند.دوم سایه ها با فرافکنی روی دیگران روابط ما با انسان های دیگر را متشنج میکنند دیدین سایه ها و درک اینکه دیدن خودمان باعث این همه احساسات منفی در ما شده نه رفتار اطرافیان در بهبود روابط با آدمهای زندگی مان به ما کمک میکند-در مورد خودم واقعن چند مورد بوده که تاثیر معجزه اسایی دیده ام از این مساله-سوم اینکه وقتی سایه ها را میبینیم میتوانیم به دنبال راه معقولی برای زندگی کردن انها باشیم.تمام این فرافکنی ها برای این است که روان ما میخواهد به تمامیت برسد و در تمامیت زندگی شود.وقتی سایه را میبینم میتوانیم راهی برای زندگی بخش های سرکوب شده مان بیابیم که هم به خودمان و هم به دیگران صدمه نزند.مثلن دروغگویی.سایه قدرتمندی که در صورت بی توجهی باعث میشود فرد راستگو در برخی شرایط بزرگترین دروغ ها را بگوید و یا در زمانهایی دیگر طعمه دروغ گوی دیگری شود.این بخش به ظاهر سیاه یک سایه است.برای زندگیش چه میشود کرد؟شاید یک راه حل برای این مثال داستان نویسی باشد.مگر نه اینکه نویسندگان با استفاده از تخیلشان مرز بین خیال و واقعیت را بر میدارند و مسائلی را بیان میکنند که شاید هرگز رخ نداده است و بابتش تحسین هم میشوند؟سایه ها سرمایه ما محسوب میشوند برای رشد روانمان.از این منظر باید برای درکشان وقت گذاشت و توجه کرد

پدید آورندگان این شماره:آزاده(کتاب هفته و دوستشان دارم ادبیات)/امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)/گلناز(شعر هفته و درنگ هفته)/خودم(مابقی ماجرا)

درنگ هفته بعد:خانه

نوشته شده توسط ما در ساعت 11:29 | لینک  | 

کتاب هفته:هتل مارکوپولو: خسرو دوامی، انتشارات نیلوفر، 1600 تومان (84)

اگر کسی هست که خودش را خواننده حرفه‌ای داستان کوتاه می‌ داند و هنوز این کتاب را نخوانده است.  همین الان بلند شود شال و قبا کند و برود کتاب را ابتیاع فرموده، بخواند.  دوامی از نویسندگان مقیم آمریکاست.   بیشتر داستانهای این مجموعه که سال 83 برنده جایزه مهرگان هم شده درباره مردی ایرانی است که در آمریکا راننده تاکسی است.  داستانها از هیچ شروع می‌شوند و به هیچ ختم می شوند، عین زندگی، در این فاصله اتفاقاتی هم می‌افتد که گاهی بس که بزرگ و عجیب است ساده و معمولی به نظر می‌آید و گاهی برعکس.

من زبان داستانهای دوامی را دوست دارم و دایره واژگانی‌اش که پس از این همه سال ماندن آن طرف آب هنوز پالوده است البت شاید دلیل این‌که هنوز فارسی‌اش فارسی است همین باشد.

خودش در این باره می‌گوید: " من به زبان فارسي مي‌نويسم، به همان زباني كه با‌ آن فكر مي‌كنم. كلمات در ذهن من به زبان فارسي شكل مي‌گيرند و با اين كلمات حس و عاطفه‌ي خودم را بيان مي‌كنم. برخي از شخصيت‌هاي داستان‌هاي من دوزبانه حرف مي‌زنند. از آنجا كه در زبان مادري خود ياد گرفته‌اند كه احساسات و خواسته‌هاي خود را از پس پرده حجاب و ابهام بيان كنند، گاهي مجبور مي‌شوند، عادي‌ترين و ساده‌ترين و در عين حال بي‌واسطه‌ترين حس‌هاي خود را به زبان ديگري بيان كنند." این را از مصاحبه‌ای کش رفتم که یوسف خان علی‌خانی با این آقای دوامی در سایت سخن انجام داده، من خوشم اومد شما هم اگر دوست داشتید همه‌اش را بخوانید.  

شعر هفته:

فریاد می زند کودکی٬
نشسته در قایق٬
همراه با طوفان٬
قایق بی پارو را
موج در اعماق دریا می راند
نهنگ گرسنه
از شوق با موج می رقصد

(مستوره هاشمی - مجله بخارا شماره ۶۴)

فیلم هفته:Before the Devil Knows You Are Dead :اعتراف میکنم دیدن فیلم غافلگیرم کرد. تازه ترین اثر کارگردان مشهور 84 ساله هالیوود، سیدنی لومت که فیلم خوب در کارنامه اش کم نیست. موضوع فیلم موضوع مورد علاقه کارگردان است. یک سرقت نامتعارف خانوادگی توسط دو برادر ناشی بنامهای اندی و هنک که هیچ شباهتی به هم ندارند. اندی برادر بزرگتر با بازی فیلیپ سیمور هافمن طراح اصلی سرقت و در حقیقت شیطان ماجراست. برادری که در پس زندگی خانوادگی به ظاهر خوب خود که آن هم در ادامه فیلم و سلسله غافلگیری های آن دروغی بودن آن معلوم میشود، زندگی پنهانی برای خود درست کرده، در معرض اتهام اختلاس است، اعتیاد به مواد مخدر دارد و به پول برای رهایی از این منجلاب ویا ادامه پنهانی آن نیاز دارد. هنک برادر کوچکتر با بازی ایتان هاوک فردی بسیار متزلزل نشان میدهد؛ هیچ هدفی در زندگی ندارد، زندگی خانوادگیش از هم پاشیده، پول تامین مخارج تنها دخترش را ندارد و نکبت تمام زندگی او را فرا گرفته است و پیشنهاد اندی برای سرقت از مغازه پدرومادرشان یا همان سرقت مامان بابائی! به حد کافی برایش اغوا کننده است.فیلم بر پایه تعلیق وغافلگیری استوار است و به حد بسیار تلخی نقش تقدیر را دراتفاقاتی که به نظر ساده می آیند نشان میدهد. از همان ابتدا بلافاصله بیننده با صحنه سرقت و اتفاقات آن روبرو میشود و در ادامه با فلاش بک های متعدد جزئیات به خورد تماشاگر داده میشود و تمام فرضیات او را در مورد ماجرا به هم میریزد. فکر میکنم نباید داستان فیلم را بیش از این لو داد تا اثر غافلگیری های گاه وبیگاه فیلم که یکی از نقاط قوت آن است باقی بماند. فیلم صحنه های دیدنی، دیالوگهای خوب و بازیهای عالی زیاد دارد، هر چند پایان بندی فیلم به نظر متناسب با کلیت آن نیست.

وبلاگ هفته:دختر ورسی...جالب ترین نکته وبلاگ شاید این باشد که نویسنده اش از کابل مینویسد و از همزبانان افغان ماست.ساده صمیمی و خواندنی اطلاعاتی را بهتان در مورد تصویر افغانستان امروز در خلال روز نوشت هایش میدهد که خواندنی اند

پست هفته:این پست عالی جناب علیبی...حس دوست داشتنی معرکه ای داشت نوشته اش

پست هفته تکمیلی:رسمن این نوشته امیر احمد ترکاند بنده را...

آهنگ هفته:آزاده که دیشب اس ام اس زد و گفت یک آهنگ معرکه پیدا کرده برای گردون دلم را صابون زدم برای شنیدن یک ترانه دوست داشتنی و واقعن حق داشتم.پرشین گیگ رسمن دو هفته است که اجازه نمیدهد چیزی را آپلود کنم نتیجه اینکه باید با رژید شیر تلاش کنید اما بهتان قول میدهم به تلاشش میارزد

اتفاق هفته:تفاهم گروه های لبنانی در دوحه و بازگشت آرامش به عروس خاورمیانه،افزایش معنی دار حجم ذخایر نفتی استراتژیک گروه هشت که میتواند دال بر احتمال کاهش عرضه در بازار های جهانی باشد.یعنی قدرت های بزرگ احتمال میدهند به دلیل بروز اتفاقاتی ممکن است عرضه نفت در چند ماه آینده دچار مخاطره شود-تحلیلش دیگر با خودتان-

درنگ هفته:محمد جهان آرا

به او که فکر میکنم تمام ذهنم ناخوداگاه معطوف میشود به آن روز های آخر،به آن روزهای خونین که شهر خرم محمد داشت از دست میرفت.به آن آخرین روزها از سی و چهار روز مقاومت وقتی شهر خانه به خانه و کوچه به کوچه میافتاد دست عراقی ها و مدافعین شهر با تنشان سنگر میساختند برای دفاع که زمان بخرند تا کمک برسد.به محمد جهان آرا که فکر میکنم فقط همین روزهای آخر توی ذهنم پر رنگ میشود،وقتی که دیگر میدانست شهر از دست رفته و کمکی در راه نیست،به اینکه چطور به همرزمانش گفت این ماجرا را،به این چطور راضیشان کرد رضایت بدهند برای تخلیه شهر،به اینکه چه زجری کشید وقتی خانه پدری را لگد کوب پوتین های ارتش بعث دید...پا گذاشتن روی خون یاران و دوستان و به اجبار شنی تانک خصم، قدم به قدم عقب رفتن پدری از روح آدمی در میاورد که گفتنش فقط به زبان آسان است.حماسه سازی میباید از جنس آرش که چنین کند و دریغا برای ایران که از دیرباز تا کنون یلانش هماره جان خود در تیر کرده اند،نه آرشی ماند که تیرش را بر آن سوی جیحون ببیند و نه محمدی که شهر را آزاد شده یابد و خون یارانش را پر ثمر

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:قصه‌هایی از نویسندگان بزرگ برای نوجوانان .  خیلی قدیمی است. رضا سید حسینی سال 55 آن را ترجمه و چاپ کرده، البته نسخه‌ای که من دارم مال سال 67 است؛ یعنی وقتی من هفت‌هشت سالم بود.  آن موقعها من عاشق افسانه و قصه بودم.  افسانه‌های مشرق زمین، مغرب‌زمین، خاور زمین، آذربایجان، ارمنستان، خلاصه فقط کافی بود اول کتاب نوشته باشند افسانه.  آن موقع من نمی‌دانستم رضا سید حسینی آدم مهم و در ادبیات ما صاحب اعتبار است.  او قصه‌هایی را از نویسندگان معتبر جهان دراین کتاب برای کودکی که من بودم جمع کرد،  هرچند من آن موقع حتا نمی‌دانستم دارم قصه‌هایی می‌خوانم از کالوینو، ژاک پره‌‌ور یا جرج ولز.  از میان نویسندگان کتاب فقط هوگو را می‌شناختم و برادران گریم. آن موقع نام‌ها برایم مهم نبودند.  خود داستان برایم اهمیت داشت.  بعضی داستانهای کتاب آن موقع برایم زیادی جدی و عاری از فانتزی می‌آمد و دوستشان نداشتم جالب این‌که حالا هم.  هنوز هم عاشق همان قصه‌ها‌ و افسانه‌های عاشقانه هستم. فکر نکنم از آن موقع تا این موقع خیلی فرق کرده باشم بیخود هی آن موقع این موقع می‌کنم

موسیقی:خنیای اسطوره، هزار آوا گلو، هزار دستان... از مردی حرف می زنم که بی شک شناسنامه ی موسیقی ایرانی به حساب میاد. طلایه دار! محمدرضا شجریان. و هیچ توصیفی کافی و شایسته نیس گاهی، گاهی حتی تمام ساز های دنیا کافی نیس انگار. که بخونی ببار ای ابر بهار، که چاووش خوونی هات برسه به آسمون، که مرغ سحر این خاک، از نو بخونه شام تاریک ما را سحر کن... نه، کلمه دستش به قد تو نمی رسه! و من همیشه دعوت شدم! هر بار آواز شجریان رو شنیدم. هر بار شب، سکوت، کویر رو شنیدم... اولین بار همنشین آواز استاد، جادوی تار علیزاده و کرشمه ی غم کمانچه ی کلهر رو شنیدم. اولین بار این شوق مقایسه با آواز شجریان بود که نشستم پای گل صد برگ صدای شهرام ناظری. علی رضا قربانی رو دوست دارم چون تو داری... موسیقی سنتی و ایرانی رو شناختم چون تو آواز ترانه هاشی. و این اعترافه، من هر بار تصنیف ساز خاموش رو شنیدم گریه کردم. چیزی از دستگاه های موسیقی سنتی نمی دونم، از تکنیک هاش سر در نمیارم اما چیزی هست میون امواج این آوا، میون زخمه های ساز اسطوره، که صدا می زنه به اسم کوچیکم. می پرسم از خودم این سیالی که از هی های تو جاریه تا کجا می رسه؟! تا آسمون؟! تا چاکراه کائنات؟!

بزن زخمه، اگر چند در این کاسه ی تنبور، نمانده ست صدائی...

بی شک محمدرضا شجریان، زنده به حافظه ی موسیقی شرق خواهد موند تا چرخ زمان می گرده

سینما:کمدی های رمانتیک:دقیقن منظورم همین فیلمهاست:کمدی های رمانتیک.فیلم هایی که با پس زمینه شوخ طبعی داستان دلدادگی دو نفر را حکایت میکنند.داستان هایی که همیشه عاقبت به خیر می شوند و آن کلاغ لعنتی هماره میرسد به خانه اش در آنها.اصلن یکجور هایی کمدی های رمانتیک با روح من سازگارند.مثل یک بچه روحم شاد میشود با هر گرهی که از زندگی زوج عاشق فیلم باز  و هر مشکلی که از پیش پایشان برداشته میشود.دست خودم باشد بین یک فیلم بزرگ تاریخ سینما و یک کمدی رمانتیک قطعن دومی را برای دیدن انتخاب میکنم

به جای طنز هفته:

رسم این چند هفته اینطور بود که همان موضوع درنگ را تبدیل میکردم به طنز به سبک دایرة المعارف شیطان آمبروز بیرس.تجربه جدیدی بود برایم و راستیاتش از بعضی نوشته ها راضی بودم از بعضی نه.این هفته هر چه کلنجار رفتم با خودم نتوانستم محمد جهان آرا را طنزش کنم اما توجهتان را جلب میکنم به یک موقعیت طنز:با خودتان تصور کنید که دارید از میدان ونک رد میشوید بعد ماشین گشت ارشاد را میبینید و یال و کوپال خفن سبز پوشان ناجا را.بعد فقط یک لحظه تصور کنید که محمد جهان آرا،قهرمان دفاع از خرمشهر،دارد به عابرین میگوید:خواهر حجابتو درست کن،هوی یابو تو چرا موهات سیخ سیخیه،بشین تو ماشین صداتم در نیاد قرتی و...اگر دلتان خواست محمد جهان آرا را بردارید جایش محمد ابراهیم همت را بگذارید یا مهدی باکری را یا ...آن وقت موقعیت کمدی تان میشود ته تراژدی.تراژدیست بلایی که حاکمیت دارد سر تصویر قهرمان های یک ملت میاورد و در ذهن لاقل بخشی از جامعه نفرت را جایگزین احترام میکند.همیشه برایم سوال بوده اگر جهان آرا یا باکری یا خرازی یا...زنده میماندند در این جنگ ۸ ساله امروز روز کدام طرف میایستادند؟سمت ملت یا طرف دولت؟دلم میخواهد باور کنم هوادار ملت بودند مثل حاج داود کریمی اما وقتی به رحیم صفوی و باقر ذوالقدر و بقیة السیف فرماندهان جان به در برده از جنگ نگاه میکنم امیدم نا امید میشود رسمن!

روانشناسی هفته:سایه(shadow ):

سایه ها بخش مهمی از روان هر انسانند.اینطور ماجرا را ببینید که در این سطحی از آگاهی که ما در آن قرار داریم همه چیز دو تایی و زوج زوج است:خیر و شر،نور و تاریکی،گرما و سرما و...ایگو یا بخش تصمیم گیرنده خودآگاه ما همیشه یکی از این زوج ها را بنا به شرایط زمانه و فرهنگ غالب خانوده و جامعه انتخاب کرده و دیگری را در اعماق ناخوداگاه دفن میکند.ما تصمیم میگیریم که راستگو باشیم نه دروغ گو،منظم باشیم نه نامرتب،شجاع باشیم نه ترسو و...در چنین حالتی ایگو مثل یک دست قوی آن بخشی از زوج مرتب را که طرد شده-مثلن ترسو بودن یا دروغگو بودن-را چون یک فنر به سمت پایین میفشرد تا به سطح آگاهی نیایند و تعادل روان ما را بهم نزنند.حالا به محض اینکه قدرت این دست ایگو به هر دلیلی-مثل بیماری،ضعف،شرایط خاص عاطفی و...-ضعیف گردد،فنر فشرده شده سایه میجهد و هوشیاری ما را تسخیر میکند.به همین دلیل شجاع ترین آدمها در بعضی مواقع ترسو ترین ها هستند یا مسوول ترین انسان ها وقتهایی بی مسوولیت های عجیب و غریب از خودشان نشان میدهند.تسخیر شدن توسط سایه ها همیشه برای خود ما و اطرافیانمان به شدت خسارت بار است چون هوشیاری و آگاهی هیچ نقشی در چگونگی بروز این سایه ها ندارند و ما به چگونگی کاری که میکنیم آگاه نیستیم.هر وقت با خودمان میگوویم من این هستم و آن نیستم داریم سایه میسازیم و هر چقدر تاکید روی چیزی که هستیم شدید تر باشد پس سایه اش هم قویتر است.ما سایه های خودمان را روی اطرافیانمان فرافکن میکنیم-عمومن روی افراد همجنس.مثلن وقتی دروغ گویی کسی باعث واکنش درونی شدیدی در ما میشود جوری که انگار داریم حرص میخوریم باید دریابیم که در سایکی راستگوی ما یک سایه پر قدرت دروغگو نشسته کی میخواهد زندگی کند و باید عرصه بیابد برای زندگی...میدانم که احتمالن سوال در ذهنتان زیاد است در مورد سایه ها.سوال هایتان را در کامنتها بپرسید گردون هفته بعد به امید خدا پاسخ سوال ها را خواهم داد

درنگ گردون بعد:نوزاد

پدید آورندگان این شماره:آزاده:(کتاب هفته،آهنگ هفته،دوستشان دارم های ادبیات)،امیراحمد(دوستشان دارم موسیقی)،رضا ابراهیم زادگان(فیلم هفته)،گلناز(شعر هفته)،خودم(مابقی ماجرا)

پی نوشت:هر چه کار نوشتن من برای گردون کمتر شود خوشحال ترم.گردون برای بخش های فیلم هفته ، موسیقی هفته،طنز هفته همکار میپذیرد.در نهایت دوستان باید در نظر داشته باشند که حق رد یا قبول یا برخی تغیرات ویرایشی  مطالب برای شخص شخیص بنده محفوظ است

نوشته شده توسط ما در ساعت 11:23 | لینک  | 

کتاب هفته:دری لولا شده به فراموشی: مجموعه شعر ریچارد براتیگان/ ترجمه یگانه وصالی: نشر چشمه/ قیمت: 1400 تومان

بعضی کتابها احتیاج به معرفی ندارند.  شما براتیگان‌ دوستید، پس این کتاب را حتما می‌خوانید شاید هم خوانده‌اید.  احتمالا مثل من وقتی به کتاب می‌رسید اول نگاهی مشکوک به اسم مترجم می‌ا‌ندازید.  بعد که می‌بینید ویراستار شعرها احمد پوری است کمی تا قسمتی خیالتان جمع می‌شود.  وصالی بدون چسان فسان در مقدمه می‌نویسد شعرها را از سایتهای مختلف اینترنتی و کتاب الکترونیک شعرهای براتیگان گرفته و ترجمه کرده است. با شجاعت آدرس سایتها را هم گذاشته که اگر خواستید به متن اصلی دسترسی داشته باشید.

من که می‌گم شعرهای براتیگان بیشتر به یک شوخی شبیه‌اند تا شعر. می‌گویم ساده چون آن‌قدر ساده و کوتاهند که تو هی به خودت می‌گویی بَه اینو که منم می‌تونستم بگم.  اما خوب بلاخره براتیگان است دیگر.  اگر من شعرهای حافظ و سعدی و ... را تکه تکه کنم و هرجایش را که دوست داشتم، هر‌طور که دوست داشتم تقطیع کنم کسی چاپش نمی‌کند چون من کیارستمی نیستم.  راستش فکر می‌کنم در هر دو کتاب چه مجموعه شعر براتیگان چه کارهای کیارستمی ما برای شعر پول نمی‌دهیم، پول می‌دهیم این کتابها را می‌خریم تا ببینیم آنها چطور دنیای اطرافشان را می‌بینند؛ وگرنه پسر عموی من چهار پنج سال پیش، اولین بار که عاشق شده بود برای محبوبش نوشت : "اینجا/ تنها/ نشسته‌ام و فکر می‌کنم/ چه‌قدر خوب است/ تو هم/ تنها/ نشسته باشی و به من فکر کنی."  از آنجایی که آن موقع براتیگانی نمی‌شناختیم بعید است پسر عموی من از روی این شعر براتیگان تقلب کرده باشد.  اسم شعر هست: "تو رو خدا" : "تو هم به من فکر می‌کنی/ آن‌قدر که/ من به تو؟"

بهر حال یادتان نرود من با تمام این اوصاف دارم خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می‌کنم.  این همه شاعر کوه انسانی ساخته‌اند تا شعر را در بلندای قدسی‌اش نگه‌ دارند بگذار امثال براتیگان و بوکفسکی یواشکی آن را بدزدند و با خودشان به بارهای شبانه یا صید ماهی قزل آلا ببرند ما که راضی هستیم خدا هم راضی باشد.

تا یادم نرفته بگویم خیلی بیشتر از شعرها اسمهایشان را دوست داشتم.  شعرهای براتیگان مثل داستانهای چند کلمه‌ای می‌ماند، بار فهم شعر تا حد زیادی بر دوش اسم شعرهاست.  اسم در شعر براتیگان جزو هویت شعر است جزو شعر است نه فقط اسمی برای مجزا کردن این شعر با آن شعر. 

همین دیگر.  آهان این هم وب سایت براتیگان است

شعر هفته:

ما
من و تو
دو برگ سوزنی کاجیم
که خشک می شویم و فرو می افتیم
اما از هم جدا نمی شویم هرگز.

(ماریچیکو -برگرفته از عاشقانه های ژاپنی)

شعر مهمان:

به هیچ کس نمی مانی ازآن زمان که دوستت  دارم .
بگذار تو را میان گل تاجهای زرد گسترم .
چه کسی می نویسد نامت را میان ستارگان  جنوب با حروف دود ؟
آه بگذار یادت آورم زمانی که بودی پیش از آن که وجود داشتی .

        پابلو نرودا

فیلم هفته:کنتس سفید:ماجرای دلدادگی مردی نابینا و کنتس روس مهاجری که که در یک قدمی تن فروشیست برای گذران زندگی...فیلم شاهکار نیست اما دلنشین است و باز ی های هنر پیشه های نقش اول مرد و زن خوب از آب در آمده بخصوص رالف فایننس که توانسته حس نابینایی مضاعف ناشی از عشق را خوب القا کند به بیننده...از آن طرف فیلم نمیتواند من بیننده را قانع کند که مرد کوری مثل فایننس میتواند این همه توانایی داشته باشد آن هم در دنیای دیوانه هفتاد سال پیش.جاهایی از فیلم که میرود به درون خانواده کنتس مهاجر به نظرم بهترین بخش های فیلمند. در کل ماجرا فکر نکنم کسی با یکبار دیدن این فیلم چنان متضرر شود که یقه نگارنده را بگیرد

آهنگ هفته:آهنگی که میخواستم بشود آهنگ هفته آپلود نشد که نشد.بگذارید به حساب مراحم پرشین گیگ.با خودم فکر کردم حالا که امیر احمد از گوگوش نوشته یکی از آهنگ های او را بگذارم اینجا...دلم رفت سمت «نگاه میکنم نمیبینم...».حس غریبی دارد این ترانه نه؟

وبلاگ هفته:تیتر معرکه ای دارد:«آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند»...هوشمندانه مینویسد و بعضی وقتها یک خط نوشته اش ترغیب میکند آدم را برای بار ها خواندنش.مثل آن وقتی که نوشته«آدم است دیگر،یک وقتهایی هم لابد خودش را به عاشق نشدن میزند»

پست هفته:این پست حامد حبیبی در وصف مراسم روزی روزگاری به شدت مشتی بود...به اینجور نوشتن هایش یک وقتهایی حسودی میکنم

اتفاق هفته:قرار گرفتن پرسپولیس پس از شش سال در مکانی بالاتر از جای سوم.خوب هوادارنش هم با سرو صدایی که راه انداختند ثابت کردند چه خون دلی خوردند این ۶ ساله

درنگ هفته:

تنهائی

حق داری که احساس تنهائی کنی وقتی که ازتو می پرسند، بی آنکه رد نگاهت راتعقیب کنند. حق داری که به تنهائی ات ببالی هنگامی که رویائی درسرداری وپابه پایش خیالبافی می کنی. تنهائی، اگرآنرا برگزیده باشی، یعنی آرامش شب، یعنی قامت غرور، یعنی رهائی! تنهائی، اگردچارآن شده باشی، یعنی تاریکی ، یعنی درخودشکستن، یعنی استیصال! ... دوچهره ی یک معنی ! برحق بودن یکی به اندازه ی اصالت دیگریست. یکی ازآغازی دیگر می پرسد دیگری به انتظار همه ی پایان ها است.

- این تصویررهایم نمی کند- تصورکن! : دریکی از ردیفهای میانی سینما نشسته ای، چراغها خاموشند و روی پرده، زندگی اکران میشود، همه گرم تماشائید ، خلوتی داری درتعامل آزاد با داستان ، هرخیالی هرتصوری هربرداشتی که میخواهی از قصه داری بی هیچ منع و مانعی. حتی میتوانی وسط قصه سالن راترک کنی، یا نه، بمانی ودر پایان راجع به قصه با دیگران کمی حرف بزنی یاآرام ازسالن خارج شوی، ویا حتی حق داری وسط فیلم چرت بزنی !میخواهم بگویم بتوانی امن بودن را و برای خود بودن را درعین حضور درجمع تجربه کنی ! شق زیبای تنهائی ! .... تصورکن باصدای بسته شدن درب خروجی از خواب پریده ای ، سالن خالی ازجمعیت شده است، همهمه خفیفی ازراهرو خروجی به گوش میرسدکه درحال دورشدن است ،چراغهای روشن وارتفاع زیاد سالن آسایشت را غارت کرده ، پرده ای بی نقش ونگار که سفیدی اش چشمت را میزند خود نمائی میکند ، هبوطی برق آسا و ناخواسته ، سکوتی سرد که لحظه به لحظه برسینه ات سنگین تر میشود ! ناامن بودن ! چهره دهشتناک تنهائی !

ایکاش چنان بود ایکاش چنین نمیشد ،ایکاش ،ایکاش هاهرگز تمام نمی شد. اما افسوس نه آن چهره زیبای تنهائی به تمامی مهیا میشود و نه ازآن چهره دیگر گریزی هست .مرورمی کنم: "ازتنهائی مگریز به تنهائی مگریز، گهگاه آن رابجوی و تحمل کن وبه آرامش خیال مجالی ده ." (مارگوت بیگل-شاملو

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات: گلهای شیراز:  اسم داستان کوتاهی است در کتاب معرکه گلی ترقی با نام "دو دنیا" که انتشارات نیلوفر چاپ کرده.  این داستان سال 82  جایزه گلشیری هم گرفته است . تا حالا دو بار سعی کرده‌ام احساسم را در قبال این داستان بگویم نشد.  حالا دارم برای بار سوم سعی می‌کنم:  دو دنیا نوعی خاطرات ترقی است که به شکل داستانهای کوتاه در این مجموعه جمع شده است.  این داستان، "گلهای شیراز"،  شرح روابط انسانی یه مشت نوجوان است که در گرماگرم بلواهای سیاسی سال 32 به بازی و سر به هوایی و تجربه نخستین عشقشان مشغولند.  خوب این چیزی که نوشتم حتا یک کلمه از داستان را هم تعریف نمی‌کند.  نمی‌دانم این جملات را هم پاک کنم و دوباره بنویسم؟! اصلا بروم "دوستش دارم" دیگری پیدا کنم و بنویسم؟!  بگویم خودتان بروید بخوانید دیگر و خلاص.  یا بنویسم این داستان وحشتناک تلخ است.  مثل این می‌ماند که به جای شهد آلبالو روی بستنی وانیلی‌تان روغن کرچک ریخته باشند اما از معدود داستانهای تلخی است که باز و باز و باز می‌خوانیدش.  حتا با این‌که می‌دانید کمی که بخورید می‌رسید به آن طعم کرچکی اما باز می‌خورید انگار دلتان برای این مزه عجیب تنگ شده باشد...من هر بار با این امید عبث و مضحک این داستان را می‌خوانم که شاید این‌بار کسی آن چاه را پر کرده باشد.  کدام چاه را دیگر خودتان بروید و بخوانید

موسیقی:اون طرفیا بهش میگن شاه ماهی! زن خنیاگری که همیشه چند قدم از موسیقی زمان خودش جلو بود و شایدم بی اغراق، هنوز یکتا و رویایی... گوگوش، کسی که میشه از زندگی پر از ماجراش، هزار فیلم سینمائی ساخت. شاید بشه اینجوری زندگی هنری گوگوش رو تفسیر کرد؛ سال های اوج قبل از انقلاب، سال های سکوت بعد از انقلاب، سال های تازه ی مهاجرت. عشق دو ماهی، باور کن، دیوار سنگی، مرداب، پل، و خیلی آهنگ های دیگه که بی تردید بهترین آهنگ های دوره خودشون محسوب می شدند. شیوه ی اجرا و ادای منحصر به فرد واژه های گوگوش، در کنار موسیقی درست و ترانه های شهیار قنبری ترکیب یگانه ای از آهنگ در حافظه ی ایرانی باقی گذاشت. طوری که حتی سال های نه چندان کوتاه سکوت و انزوای بعد از انقلاب، اسمش رو از خاطره ها پاک نکرد. و حالا اگرچه تن به هجرت داده اما خاکسترنشین غربت نشده مثل خیلی ها. گوگوش در غربت هم اسطوره س. با آهنگ هایی مثل کیو کیو بنگ بنگ و به تو فکر می کنم، کنسرت های رویایی، داغ اشک رو صورتش وقت خوندن، گوگوش در غربت هم مانای ذهن خواهد موند. به احترام و افتخار گوگوش که بسیار دوستش دارم

سینما:لارس فون تریه:فیلم هایش را که میبینم با خودم فکر میکنم خدایا مگر میشود انسان این همه تلخ باشد؟سه تا فیلم دیده ام ازش و هر سه اشکم را در آورده اند.آخریش همین شکستن امواج که نفسم را برید و رسمن برای دو ساعت خودم نبودم یا شاید هم خودم بودم نمیدانم.با روح آدم بازی میکند فون تریه.تلخ ترین خاطراتت را به یادت می آورد و در یک کلام مرثیه سرایی میکند برای معصومیت از دست رفته انسان برای معصومیتی که تک تکمان از دست دادیم.حسن بزرگ کارش شاید این باشد که میان آن همه تاریکی همیشه روزنه ای باز میگذارد برای بیننده که آن باریکه نور مانع شود تا یقین کنی تباهی سرنوشت محتوم ماست

طنز هفته:تنهایی:

برای درک بهترتنهایی باید به ریشه لغویش نگاه کرد:تن+ها.در عجایب الملل شیخ بژی آورده است :«جان پسر!بدان و آگاه باش که تنها یعنی تنی که سردش است و کسی را ندارد تا گرمش کند و مجبور است خودش به خودش ها کند تا گرم شود».قدما تکلیفشان با تنهایی چندان مشخص نبوده چنان که یکی از آن بی لباس هایشان فرموده« دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد».در عصر مدرن هم این بلاتکلیفی همچنان ادامه دارد.بعضی وقتها تنهایی را بی سرخری میدانند و موجب وسعت روح و تقویت جیب و پاره ای اوقات تنهایی را مایه تشویش و خاک توسری پنداشته اند و گفته اند«تنهام بذاری میمیرم...پیشم نیایی میمیرم».ختم کلام اینکه تنهایی یکجورهایی مثل اره ای است که در برخی نقاط تحتانی فرو رفته و نه میشود درش آورد و نه امکان دارد بگذاری همان جا بماند.همین جا تاکید کنم که رسمن پاسخی برای این سوال که اره کذایی اصلن آنجا چه غلطی میکند ندارم.اگزیستانسیالیت ها-لعن الله کلهم  اجمعین-میگویند ما با اره زاده میشویم و فقها-کثر الله در زمین-میفرمایند اره فوق امتحان الهی است پس صبر کنید در شداید.روراست ماجرا هر دوی این حرفها چه درست و چه غلط دردی از ما دوا نمیکند چون در هر حال اره تنهایی همیشه همان جای بی ناموسیست که عرض کردم

روانشناسی هفته:

آرک تایپ پرسونا یا نقاب:پرسونا کهن الگوی هم نوایی است.اولین تاثیری که ما بر دیگران میگذاریم.چهره ای از خود که نشان دیگران میدهیم.ابزاری برای تطبیق انسان با شرایط گوناگون.ماسک های مختلف زندگی.نام پرسونا از تئاتر های یونان باستان گرفته شده آنجا که بازیگران ماسکی به چهره میزندند تا شخصیت های مختلف را هم از تفکیک کنند:یکی شیر میشد و یکی آهو،یکی شاه میشد و یکی سرباز.پرسونا نام آن ماسک ها بود و خوب که بنگریم میبینیم ما هم همه مدت زندگیمان مشغول ماسک زدنیم تا امورات بگذرانیم.برخلاف تصور توانایی ماسک زدن چیز ناپسندی نیست.اصولن انسان بدون این ماسک ها قادر به حیات اجتماعی نیست.مشکل پرسونا در دو بخش است:یکم وقتی که ما ماسکی را برمیگزینیم که با خود واقعی مان بی تناسب است و باعث رنج درونی میشود و دوم زمانی که آنقدر در استفاده از یک ماسک خاص ممارست میکنیم که ناخوداگاه خودمان را با فقط و فقط همان ماسک این همان کرده و میپنداریم آن ماسک خود ماییم یا حتی فقط آن ماسک خود ماییم

پدید آورندگان:آزاده(کتاب هفته و دوستشان دارم ادبیات)/امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)/عادله(شعر مهمان)/گلناز(شعر هفته)/محمد فائق(درنگ هفته)/خودم (مابقی ماجرا)

درنگ هفته بعد:محمد جهان آرا

نوشته شده توسط ما در ساعت 10:37 | لینک  |