کتاب هفته:دختری با گوشواره مروارید: تریسی شوالیه/ گلی امامی - نشر چشمه : 2500 تومان
"مادرم نگفت که میآیند." داستان اینطور آغاز میشود."گرییت" به خاطر بیماری پدرش به خانه یوهانس ورمر نقاش میرود تا برایشان کار کند. میدانم که میدانید در سال 2003 "پیتر وبر" از روی این رمان فیلمی هم با بازی "اسکارلت یوهانسن" در نقش "گرییت" و "کالین فیرث" در نقش ورمیر ساختهاست. با این حال اگر فیلم رادیدهاید فکر نکنید همین کافی است. نه، ماجرای فیلم خیلی مختصر و مفید است و پایانبندی متفاوتی هم دارد. کتاب به شدت خواندنی است. "گرییت" عاشق مرد نقاش میشود. نویسنده بی آنکه در تمام طول این کتاب یک بار حرفی از عشق او به مرد بزند، این رابطه را نشان میدهد. در فیلم تو بازیگری داری که حس را در چهرهاش نشان میدهد اما شاهکاری است اگر بتوانی با کلمات این حس را بسازی.در طول رمان میبینیم "گرییت" تا چه اندازه مومن و مذهبی است. در صحنهای از رمان نقاش از او که مدل نقاشیاش شده است میخواهد لبهایش را از هم باز کند و او با اینکه میداند تنها زنان "بد" در نقاش لبهایشان را باز میکنند، امتناع نمیکند. کتاب پر است از این صحنههایی که ساده به نظر میآیند اما همیشه در یادت میمانند صحنه سوراخ کردن گوش، صحنه تن دادن به پیتر شاگرد قصاب، یا صحنهای که روسریاش را از سر باز میکند و نقاش برای اولین بار موهایش را میبیند و...خانم امامی هم خوب از پس ترجمه برآمدهاند مثل همیشه. در ترجمه چنین متنی است که مترجم نشان میدهد اگر استعدادش از نویسنده بیشتر نباشد کمتر هم نیست.نقاشیهایی که در طول رمان حرفشان زده شده در انتهای کتاب آمده است اما اگر خواستید آنها را آنلاین ببینید به اینجا سر بزنید. واقعا هم به نسبت دیگر کارهای نقاش، نقاشی دختری با گوشواره مروارید نقاشی دیگری است، انگار نقاش دخترک را با این نقاشی برای خودش نگه داشته است تا ابد.
اگر دوست داشتید یه کوچولو بیشتر درباره شوالیه بدانید می تونید به اینجا سر بزنید.
شعر هفته:
جدا می خواهدمان باد
پس می کندم از جای.
اما چه باک
که من بر شانه ی تو می نشینم-به دیگر بار
نه بر خاک!
(برگ ریزان و گذرگاه - مسعود احمدی)
فیلم هفته:the end of affair :قدمت مثلث های عشقی شاید فقط کمی کوتاه تر باشد از عمر آدمی،شاهدش هم قابیل که دل داد به عشق زنی و هابیل را از میان برداشت به روایتی...برای همین ادبیات و سینما و هر آنچه که قصه میگوید برای ما همیشه مملو بوده اند از مثلث های عشقی.فیلم «پایان ماجرا» هم یکی از همین داستان ها را روایت میکند برایمان.اقرار میکنم که روایت چندان خلاقانه نیست اما هوشمندانه است و ریز پردازی هایی در جزئیات دارد که دیدنی اند.بخش عمده ای از این تماشایی بودن هم باز میگردد به بده بستان های رالف فایننس و جولین مور که این دومی بخصوص خوب از پس نقشش بر آمده...گمان نکنم از یکبار دیدن فیلم پشیمان شوید
آهنگ هفته:فکر کنم شمارگان مواردی که توی همین وبلاگ اعلام کرده ام شکیرا را چقدر دوست دارم از دستم در رفته باشد رسمن.حالا فرض کنید همین علیامخدره برای فیلمی که از روی کتاب محبوبم-عشق سال های وبا-ساخته اند خوانده باشد آنهم چه خواندنی.حظش را بردم،کیفش را ببرید به حق پنج تن
وبلاگ هفته:آنالی در سرزمین شگفت انگیز ها
پست هفته:این پست میرزا پیکوفسکی رسمن دلمان را لرزاند
اتفاق هفته:شبه کودتای حزب الله در لبنان و تصرف بخش اعظم بیروت توسط مردان مسلح سید حسن نصر الله-که خدا کند شر این ماجرا دامن ما را نگیرد - به انضمام ارایه بسته پیشنهادی ایران به نصف بیشتر جهان برای مدیریت مسائل بین المللی.کاش کمتر آبرو ریزی از تویش در بیاید که چینه دانمان تا خرخره پر از این فضاحت هاست در این سه ساله
درنگ هفته:ترجمه
ترجمه یه جورایی شبیه جنگیری است. باید به نام اعظم کلمه جن خبیث و شیطانی که رفته دردل متن و ناخوانایش کرده بیرون بکشید تا بتوانید زبانش را بفهمید. کار سادهای نیست. هزار فوت و فن دارد. باید کلی کتاب که شما بهش میگویید فرهنگ لغات اما برای ما کتاب مقدس است، دم دستتان داشته باشد و هی اوراد این کتابها را زیر لب زمزمه کنید و به متن فوت کنید. باید تمام قدرت جادوییتان را به کار بگیرید تا جن را به بیرون آمدن راضی کنید. تازه آن موقع هم باید حواستان باشد همینطور که بیرون میآید دل، چشم، یا لب متن را ندزدد. باید پیش پایش آینه داری کنید.
مترجم یه جورایی زنی است که رحمش را به نوزاد زن دیگری هبه کرده؛ و ترجمه زاییدن طفلک دیگری است. طرفه اینکه این کودک درست به اندازه کودکان خودت، گاهی حتا بیشتر، عزیز است و دلبند
دوستشان دارم های هفته:
ادبیات:سیمین دانشور
اولین زنی که در ایران داستان کوتاه نوشت. مادربزرگ داستاننویسی ایران. به جان خودم هنوز کسی رو دستش نیامده. هنوز داستانهای "شهری چون بهشت" و "به کی سلام کنند" تازهاند و قصه دارند برای گفتن. هنوز و از نو میشود سووشون را خواند و همراه زری بی اشک رفت یوسف را غریبچال کرد. هنوز میشود در جزیره سرگردانی خودت را گم کنی. اگر مثل من باشی هنوز میشود عاشق مراد دیوانه شوی و دلت بخواهد سلیم برود بمیرد؛ و پس از این همه سال هنوز هم. سیمین دانشور آنقدر بزرگ است که میشود این کار آخرش را اصلا به روی خودت نیاوری. سیمین، سیمین بانوی ما جملهای دارد که هر که ادعای نوشتن دارد باید حلقه کند و بیاندازد در گوش: "حق همیشه با خواننده است."
سیمین را گوگل کرده بودم ببینم چه چیز جالبی دربارهاش پیدا میکنم تا با شما شریک شود رسیدم به اینجا
موسیقی:وقت هایی که دلت از همه جا گرفته و نه حوصله حرف های کسی را داری و نه روی دیدن آدمی را شاید تنها بشود دل سپرد به کسی که ترانه هایش از از جنس همین لحظه هاست.که این لحظه های نشاید کم هم به فراخور روحیات ما آدم ها صدای آشنایی را می طلبد که برای فیلم "تنگنا"ی "امیر نادری" بخواند: "دلم از خیلی روزا با کسی نیست....تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست...شدم اون هرزه گیاهی که گلاش...پر پر دستای خار و خسی نیست...".
فریدون فروغی کسی بود که که در بحبوحه انقلاب و فرار هنرمندان از مملکت، هرگز موسیقی خودش را به ابتذال آغشته نکرد و مثل فرهاد ماند تا بخواند:""واسه رفتن دیگه دیره...تن من اینجا اسیره...خاک اینجا چه عزیزه...عاشق قدیمی گیره...".
فریدون با فریاد های گوش خراش اش ، در میانه رواج آهنگ های کوچه بازاری و عاشقانه های سبک وسطحی، توانست خیلی از خواب رفته ها را بیدار کند و صدای نسل عصیان گر زمانه اش را در گوش شان فرو کند.او سر شار بود از رویاهای مردمی که فراموشی پیشه شان شده بود:"یک نفر میاد که من منتظر دیدنش ام...یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنش ام...خالی سفره مونو پر از شقایق میکنه...واسه موجای سیاه،دست ها رو قایق میکنه...".اما این فریدونی که نسل های پیشین ما را به وجد می آورد و شور تازه ای در خون هایشان جاری می ساخت برای نسل حالای ما هم با آهنگی که زمزمه قریب به یقین ما جوانان دانشجو است، زنده است:"یار دبستانی من...با من و همراه منی...چوب الف بر سر ما...بغض من و آه منی...حک شده است من و تو...رو تن این تخته سیاه...ترکه ی بیداد و ستم...مونده هنوز رو تن ما..."
سینما:دنباله ای که رایدلی اسکات بزرگ برای سکوت بره ها ساخت به اندازه فیلم جاناتان دمی نفس گیر نشد و افسونمان نکرد اما همین فیلم یعنی هانیبال دو تا سکانس دارد که من دوستشان دارم:اولی همان وقتیست که هانیبال لکتر فراری میفهمد دارد تلفنی با کلاریس استارلینگ حرف میزند،وحشت زیر پوستی توی چهره کلاریس،با بازی جولین مور، میبینید که کم نظیر است توی سینما.سکانس دوم وقتیست که در انتهای فیلم آنتونی هاپکینز در نقش هانیبال مچ دستش را با دستبند گرفتار دست کلاریس میبیند و از او در کمال آرامش میپرسد:«از پایین مچ قطع کنم یا بالای مچ؟»همین چند لحظه پیش دیده ای که دکتر لکتر مغز مرد مفلوکی را به خوردش داده پس شک نمیکنی که ساطور کذایی که پایین بیاید سرکار استارلینگ دیگر انگشتانش را به اراده خود حرکت نمیدهد...در همین خیال میمانی تا وقتی دوربین زوم میکند روی دستهای کلاریس که سالم سرجایشانند،پس هانیبال مچ دست خودش را قطع کرد نه دست کلاریس را، یک دفعه انگار دنیا رنگ عوض میکند:«انگار هیولا عاشق شده و چه خوب هم رسم عاشقی را بلد است»این سکانس دوم را دوست دارم خفن!
طنز هفته:ترجمه
میگویند ترجمه مثل زن است یا زیباست یا وفادار.حالا کاش در این زمانه که زیبایی به مدد فی فی جون و چی شی جون های مستقر در آرایشگاه ها به کمی پول، شبیه اصل میشود لااقل بشود روی وفاداریش قسم خورد.باز هم میافزایند ترجمه بر سه نوع است:نوع اول که هم مترجم بفهمد چه ترجمه کرده هم خواننده بفهمد چه خوانده-سلام اقای دریابندری-نوع دوم که در آن مترجم میفهمد چه کرده و خواننده هرگز-سلام اقای ع.پاشایی-و نوع سوم که در آن نه مترجم میفهمد چه ماستی خورده و نه خواننده -سلام آقای پیام یزدانجو...در عهد عتیق آمده که یهوه ترجمه را وسیله رهایی روح زناکاران ادبی قرار داده چون به سه سوت مترجم برای گرفتن مجوز نشر در همان صفحات اولیه کتاب همه نامحرمان را یا به عقد هم در آورده یا لااقل خواهر و برادر اعلام میکند و بدینسان زانی و زانیه دیروز دست در دست هم سوار بر بال فرشتگان از قعر جهنم به نوک بهشت روانه میشوند...فلوکسیتینوس متاله و سنگتراش یونانی قرن چهارم در باب ترجمه فرموده:«ترجمه حاصل تلاش انسانیست که یقین دارد از نویسنده و خواننده بیشتر میفهمد».این نظریه در اواخر قرن بیستم توسط دانیل پاراداکس زبان شناس پست مدرن لغو شد آنجا که او نوشت:«ترجمه تلاشی ژاژ برای واخوانی کانسپچوآل انتروپرونور در مقیاس سوپرانو و در حاشیه فمنیسم انترناسیونال است»...برای ترجمه عبارت پاراداکس به جمله فلوکسیتینوس مراجعه فرمایید
پی نوشت واجب سانچویی:ارباب به من اختیار تام داده بیام اینجا و توضیح بدم ایشون هیچ رابطه ای با گوینده عبارت سخیف زنان یا زیباید یا روم به دیوار وفادار نداشته و یقین واثق دارد که تمام بانوان محترم خواننده این وبلاگ قطعن هم زیبایند هم وفادار هم تحصیل کرده هم جذاب هم...ارباب ارباب! عذر خواهی کردم از زیر میز بیا بیرون!
روانشناسی هفته:
آرک تایپ:در فارسی آن را به کهن الگو یا صورت مثالی ترجمه کرده اند.الگو های درونی تصمیم گیری وجود ما،محتویات ناخوداگاه جمعی.الگویی درونی که نشان میدهد ما چگونه فکر،درک،احساس کرده و چطور به آنها واکنش نشان میدهیم.بین تمام انسان ها مشترکند و کلن ویژگی های گونه انسان را تعریف میکنند.آرک تایپ ها ازلیند و ابدی.ازلی از این جهت که با پیدایش انسان پدید آمده و ابدی بدین لحاظ که تا انسان وجود دارد وجود خواهند داشت.دکتر یونگ در تعریف آن آورده است:«صورت مثالی-آرک تایپ-به خودی خود تهی است و چیزی نیست جز یک امکان برای تجلی.تجلیات ذهنی موروثی نیستند اما این قالب ها موروثیند»این یعنی آرک تایپ مثلن خشم در همه انسان ها وجود دارد و مثل میراث روانی منتقل میشود اما هیچ دو نفری نیستند که به هنگام تجلی این آرک تایپ عینن شبیه هم خشمگین شوند.آرک تایپ ها بین همه انسان ها مشترکند اما هیچ دو انسانی یافت نمیشوند که یک ارک تایپ را کاملن شبیه هم زندگی کنند
نویسندگان این شماره:آزاده(کتاب هفته،دوستشان دارم ادبیات و درنگ هفته)، امیر حسین(دوستشان دارم های موسیقی)،گلناز(شعر هفته)،خودم(مابقی ماجرا)
درنگ هفته بعد:تنهایی
شعر هفته:
وقتی کفش هایت را برق می اندازی
وقتی بارانی ات را
می تکانی
وقتی می بویی
لیمو های خیابان را
دنیا به خاطر می آورد
که آزادی
هنوز جوان است
با روح پیر سال خویش!
شیون فومنی - رودخانه در بهار
فیلم هفته:سبکی تحمل ناپذیر هستی(بار هستی):فیلم اقتباسی است از یکی از بهترین رمان های میلان کوندرا. گرچه شاید لذت خواندن رمان کوندرا قابل قیاس با دیدن این فیلم نباشد و ساختن مکان ها، ادم ها در خیالات خود ،هنگام خواندن کتاب کیف دیگری بدهد اما فیلم بازی های محشری دارد. دانیل دی لوئیس(همان بازیگر دار و دسته نیویورکی اسکورسیزی) و ژولیت بینوش(بازیگرفیلم آبی کیشلوفسکی ) یکی از بهترین بازی هایشان را در این فیلم ارائه داده اند.اگر بخواهم تنها یک دلیل برای دیدن فیلم ذکر کنم ستایش جوانی، از قبیله دون ژوان ها است با معصومیتی در چهره و دلربایی فریبنده ای که دانیل دی لوئیس در این فیلم از خود به یادگار میگذارد.فیلم صحنه های اروتیک زیادی دارد.اما جایی هست که دی لوئیس که ازدواج کرده بعد از مدتی پیش معشوقه سابق اش که میرود ، او در را به رویش باز میکند و دی لوئیس را روبرویش میبیند، بازی های بدنی دی لوییس فوق العاده و دیدنی است
وبلاگ هفته:یه بشقاب اسپاگتی:آن نهضت جهانی تن نویسی زنانه که در وبلاگستان براه افتاد غیر از برکات اصلی منشا خیر فرعی فراوان برای شخص شخیص خودمان شد از آن جمله میشود به کشف وبلاگ یه بشقاب اسپاگتی اشاره کرد....خوب مینویسد فقط حیف که کم اظهار لطف میفرمایند.به وبلاگش اگر سر زدید آن پست همزیستی پ.و.ر.ن.و گرافی و فمنیسم را از دست ندهید
پست هفته:چیز خواهر فاحشه اش،روشنفکری ایرانی را...خوب شرح داده وضع ما آدمهای معلق بین سنت و مدرنیته را
آهنگ هفته:با تو بد نیستم با صدای مارتیک.این اقای قد کوتاه زشتالوی مهربون رو من یکی خیلی دوست دارم
اتفاق هفته:برگزاری نمایشگاه کتاب برای بار دوم در مصلا و پابرجا ماندن مشکلاتی که از دوره قبل تا به حال تلاشی برای برطرف کردن شان نشده بود.یکی از نکات جالب نمایشگاه هم حضور گشت ویژه ارشاد در نمایشگاه بین المللی کتاب محسوب میشد...از آن سو حضرت مهرورز خان فرمودند« ما سازمان مدیریت را برداشتیم و جایش یک چیز انقلابی گذاشتیم»...چیز انقلابیتان شکوفا حضرت اجل
درنگ هفته:نقاشی
نقاش اگر نقاش باشد٬ نقاشی شعر می شود٬ نفوذ می کند تا عمق جان.نگاه می کنی٬ می خوانی اش خط به خط. تلخ است٬ شیرین است. آرام است٬ طوفانی است. مایوس است٬ امیداوار است. آیینه دل نقاش...قلم را که روی کاغذ می گذارد آسمانی دنیا می آید که تمام دل را از آن خود می کند. قدم از خانه که بیرون می گذاری٬ سر می چرخانی و به دنبالش می گردی پی در پی. پیدایش می کنی٬ لبخند می زنی. چنین اثری دارد نقاشی.نقاش اگر نقاش باشد...مقدس است قلمی که نقش می آفریند٬ مقدس است دستی که روح می آفریند در نقش. پر شکوه است لحظه آفرینش هنر...
دوستشان دارم های هفته:
ادبیات:
مصطفی رضیئی در سایت جن و پری بخشی به اسم مرور کتاب دارد. درباره کتابهای روز می نویسد. البته فکر نکنید من دارم برای خودم رقیب می تراشم، نه. من به شما کتاب پیشنهاد می کنم ایشان فقط مرور می کند. اگر شما کتابهای پیشنهادی مرا خواندید و دوست نداشتید می توانید پول کتاب را از من پس بگیرید. البته اگر توانستید.
من از حسم درباره کتاب می نویسم اما ایشان مستند روایت می کنند مثلاً یادداشت پشت کتاب، یا بخشی از مقدمه و گاهی چیزکی از دل کتاب.
حداقل خوبی این صفحه این است که دستتان می آید این ماه چه کتابهایی از تیغ ارشاد جان به در برده اند. کی به چه قیمتی چی چاپ کرده و...
موسیقی:
از ترانه ی ترانه های میهنی می نویسم، از حافظه ی میهن تلخ... ترانه ای که با هر بار شنیدنش احساسی رو تجربه کردم، از جنس اشک وحماسه: مرا ببوس؛ با صدای حسن گل نراقی و ترانه ی حیدر رقابی و آهنگ مجید وفادار. ترانه در حال و هوی کودتای بیست و هشت مرداد، بدون ذکر اسم شاعر و خواننده از رادیو تهران پخش میشه. و به رسم دیرینه ی ما ایرانی ها، قصه ها ساخته میشه از « مرا ببوس». بعضی ها ترانه رو سوگ نامه ای برای سرهنگ سیامک، از رهبران حزب توده می دونن و بعضی دیگه واگویه های قلب عاشق حیدر رقابی، فعال ملی و هواخواه دکتر مصدق. البته که روایت دوم به حقیقت نزدیکتر. بعد از کودتا و درگیری های دانشگاه، مجید وفادار ترانه ی حیدر رو آهنگی نوشت که با صدای گل نراقی و نوازندگی ویولن پرویز یاحقی و پیانو مشیر همایون شهردار در استدیو هشت تهران ضبط شد. زندان و شکنج و اعدام نصیب جوانان میهن و « مرا ببوس» شد نجوای شبانه ی بازماندگان نبرد تلخ. گدشته از جان باید بگذشت از طوفان ها... که برفروزم آتش ها در کوهستان ها... دختر زیبا، امشب بر تو مهمانم، بر پیش تو می مانم تا لب بگذاری بر لب من... چه سال ها که گذشت و ترانه همچنان نجوای شب های زنجیر و زندان و تبعید موند. بی شک ترانه، مانای همیشه ی حاقظه ی ایرانی خواهد موند هم گلوی ترانه های میهنی میهن تلخم...
اگه دوست داشتید بیشتر از ترانه بدونین... http://parand.se/t-mara-bebeos.htm
سینما:
کوین اسپیسی:پنج تا بازیگر معرکه بخواهم اسم ببرم یکیش حتمن همین جناب آقای اسپیسی است.فیلمهای معرکه زیاد بازی کرده از محرمانه لس آنجلس تا زندگی دیوید گیل،از کایزر شوزه فراموش نشدنی مظنونین همیشگی تا آن سرگردان بی بدیل فیلم کی پکس...کوین اسپیسی در همه این فیلمها بی نقص بازی کرده...خودم به شخصه بازیش در کی پکس را بیشتر از همه دوست دارم،آن ژست معرکه اش موقع خوردن موز و طرز بیان بیاد ماندنیش که میگفت:«دوست دارم»...از آن بازیگرانیست که با نقش یکی میشوند جورهایی و حدس میزنم بدون یک درون گرایی عمیق همچو چیزی شدنی نباشد،به سلامتیش هورا!
روانشناسی:
ناخوداگاه جمعی:نخستین بار دکتر یونگ در تحلیل عمقی روان انسان بر وجود چنین بخشی در ناخوداگاه صحه گذاشت.ناخوداگاه جمعی همانگونه که از اسمش بر می اید بخشی از سایکی آدمیست که در میان تمام نوع بشر مشترک است.تمام تجارب،افکار،ترس ها،امید ها و...که از بدو خلقت گونه انسان توسط او تجربه شده در ناخوداگاه جمعی واقعند.همه آنچه که کهن الگو یا آرک تایپ نامیده میشود،بنیادی ترین نیرو ها و ضعف های آدمیان و در یک جمله همه آنچه که هر کدام از ما برای شدن به آن محتاجیم همه و همه محتویات ناخوداگاه جمعی را تشکیل میدهند.ساده تر بخواهیم بررسی کنیم هر آنچه که بین همه آنسان ها مشترک باشد در ناخوداگاه جمعی قرار خواهد داشت مثلن مرگ،عشق،ترس،قدرت،خنده و....ناخوداگاه جمعی بزرگترین و تاثیر گذار ترین بخش سایکی هر انسان است،بخشی از روان که عرفا آن را بخش الهی وجود آدمی میدانند و من عرف نفسه فقد عرف ربه بر اساس آن تفسیر میشود
طنز هفته:نقاشی:
متعالی ترین کشیدنی،میگویند انسان اولیه به جای حرف زدن به کمک آن ارتباط برقرار میکرده و حدس میزنند اگر اخلاف او هم به این امر تاسی میجستند زمین احتمالن جای بهتری برای زندگی می شد.سبک های مختلفی دارد که در فزونی از روشهای مختلف اپیلاسیون بانوان فقط یکی کمتر است.پیوندی ناگسستنی با ایسم برقرار کرده و تقریبن به طرزی مسرفانه همه ایسم های ممکن بشریت را به کار گرفته به وجهی که اندیشیدن به ان هم باعث پر پر شدن شکوفایی نوآورانه آدمی میگردد.ماجد ابن عبدالله نقاش و فقیه مسلمان از شیخ شنبلیله کوفی نقل کرده است که:«یا ولدی التلاش بالنقاشی الطوری که انسان لا قادر به درکه ثم انت القادر بفروشه در الحراج الکریستی به ثمن الگزاف»...شعار روز انجمن نقاشان:کریستی کریستی ما داریم می آییم...ترانه فولکلریک:میخوایم بریم دوبی دوبی/نقاشیا اُکی اُکی/دلار میدن بابتشون/دلای ما اُهی اُهی
همکاران این شماره:آزاده(کتاب هفته . دوستشان دارم ادبیات)/امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)/امیر حسین(فیلم هفته و بخش ابتدایی اتفاق هفته)،گلناز(شعر هفته و درنگ هفته)،مابقیش هم کار خودم
من نقد شعر بلد نیستم. اما داستانهایی که لنگرودی به شعر مینویسد یا برعکس شعرهایی که داستانشان را مینویسد بسیار دوست دارم. حتا اگر سطرهای شعر او را زیر هم ننویسیم باز هم این تصاویر دیدنی شعرند. کتاب را که خریدید شعر شماره 46 را بخوانید و ببینید چطور میشود از خط قرمز گذشت بی آن که آژیرها به صدا دربیایند. تنها چیزی که در کتابهای شمس دوست ندارم بی نام ماندن شعرهاست. فکر کن اگر بخواهم به تو بگویم شعری را بخوان باید این طور آدرس دهم: "ملاح خیابانها:شعر شماره 22 " انگار پلاک ماشین است یا میتوانم این طور بگویم: آن شعری که این طور تمام می شود: "سیرم از این جهان/ اشتهای تو دارم."
شعر هفته:
به سرش زده باد
نگاهش کنید!
چگونه میان درخت ها می دود٬ و سرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند
آب حوضچه را به هم می ریزد
فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند
به سرش زده این برهنه ی گرما زده٬...
گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!
دیوانه شده این پسر
پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!
شمس لنگرودی - پنجاه و سه ترانه عاشقانه
فیلم هفته:my blueberry nights :اسم وانگ کار وای کارگردان فیلم را شنیده بودم قبلن ولی این فیلم اولین کاری بود که ازش میدیدم و اقرار میکنم سطح فیلم در حد شهرت کارگردانش نبود.آدم وقتی در فیلمی اسم وانگ کار وای،جود لاو و ناتالی پورتمن را میبیند توقع دارد حاصل کارشان بهتر از فیلمی باشد که صرفن بالاتر از حد متوسط است.فیلم یک داستان آمریکایی است که ساختاری شبه اپیزودیک دارد.نخ تسبیح ارتباط این روایت های بظاهر منفک رابطه عاطفی میان صاحب یک رستوران کوچک -با بازی جود لاو-و یک دختر سرگردان و خیانت دیده است که نقشش را نورا جونز-خواننده آمریکایی-ایفا میکند.تنها جزء فیلم که در حد توقع است ناتالی پورتمن ماجراست به نظرم که نقشش را مثل همیشه تاثیر گذار بازی کرده...از تفسیر های سینمایی که بگذریم فیلم یکجورهایی داستان آدمهای تنهاست و من روایت تنهایی آدمها را دوست دارم پس فیلم را هم دوست داشتم
آهنگ هفته:just walk away :این آهنگ سلن دیون را دوست میداریم به طرزی خفن...حس غمالود دوست داشتنی دارد مثل فشار دادن دندان لق با زبان
وبلاگ هفته:الیزه...شیراز که یک زمانی به شعر و شور و شراب معروف بود حالا شاید بتواند کم کم به وبلاگ نویسانش هم شناخته شود!! بخصوص حلقه نسوان وبلاگ نویس که یک سرش میرسد به نازلی و گلابتون و سر دیگرش در ناکجایی که احتمالن فقط خود شیرازی ها میدانند کجاست.حالا بین این سر و آن سر الیزه ایستاده است چو شمع و هر از چند گاهی میفرماید مترسان ز آتشم.در قوت وبلاگش همین بس که چند وقت پیش یکتنه ککی به اسم تنانگی زنانه را به تنبان وبلاگستان انداخت که بنا به روایات کک نامبرده هنوز هم در برخی مناطق برخی اشخاص مشغول عمل به تکلیف است
پست هفته:در هفته ای که وبلاگستان شاهکار قابل عرضی از خودش در نکرد این پست حامد حبیبی را دوست داشتنی یافتیم بخاطر طنز درجه یکش
اتفاق هفته:تحویل بسته پیشنهادی ایران برای حل مشکلات جهانی و مدیریت انرژی هسته ای به روسیه و تشکر وزارت امور خارجه سوییس از ایران برای این کار...فرمایش جناب آقای صفار هرندی وزارت محترم ارشاد در مورد مجوز نگرفتن کتاب هایی که با سخاوت در مورد همبستری بنویسند
درنگ هفته: بوسه
و عجیب که طلسم می شکنه حتی وقتی فقط تلفظ می کنی! شکل بوسه ای حتی وقت گفتن. جلوی آینه چند بار تکرار می کنم. ب ب ب و و و س س س ه ه ه! زبونم را می غلتونم روی پرز های چشایی. گس و داغ و تنانه... دل! انگار دونه های دلت، از بوسه واقعی میشن و معجزه چیزی نیس جز این. وقتی کسی رو می بوسی یا وقتی میگی بوسه، به شکل لب هات نگاه کن. تکرار کن، ب ب ب و و و س س س ه ه ه! تنانه ی دل! فکر می کنم به اساطیر و داستان های کهن، به سلحشوری که از هفت خوان می گذره و طلسم شهزاده در خواب رو با بوسه ای دود می کنه... به ظهیر دل از تن، به مهر مادری، بی ریای رفاقت، دل بازی، اولین لبخند نوزاد، دلتنگی ... هیچ خاطره ای ندارم بی بوسه! کسی رو دوست نداشتم بی بوسه! شعری نزادم، نبردم، نباختم، نخوابیدم، بیدار نشدم، سیر اشک نریختم، از دلم نخندیدم، استقبال، بدرقه، سلام، خداحافظی نکردم بی بوسه! و میوه دهان تو خرمالوی گس... میوه ی دهان تو تا همیشه
دوستشان دارم های هفته:
ادبیات:بابام"
چند تاتون مثل من عاشق بابام بودید؟ عاشق آن بابای کچل سبیل کلفت و شکم گنده در "قصههای من و بابام" که خودش از همه ما بچهتربود. چند تامون می دونستیم این کتاب سوغاتی همسر ایرج جهانشاهی بوده از آلمان وکتاب فقط تصویر بوده و داستانها رو همین آقای جهانشاهی نوشته؟ چند تامون میدونیم عاقبت "اریش ازر" چی شد؟. من که میگم مرگ مولف معنیش این نیست که یه هفتتیر بذاریم رو شقیقه مون و تمام، یا یه چیزی بنویسیم که هیشکی نفهمه و خودمون رو بزنیم به مردن. مرگ مولف یعنی این که اشکال نداره تو هیچکدوم از اینها رو نمیدونستی عوضش بابام رو خوب میشناسی، هیچوقت هم فراموشش نمیکنی
موسیقی: نتونستم به یغما گلرویی فکر کنم و ننویسم رضا یزدانی! اولین کار، اسمش بود پرنده بی پرنده... ترانه های یغما رو با صدایی می شنیدم که مگو بود! صدای خش دار و بم رضا یزدانی. صدایی که به طرز عجیبی صمیمی و داغه. از اون صدا ها که جون میده واسه ته فیلمای کیمیایی! سبک کار های رضا یزدانی راک و پاپ راک. بعد از یه آلبوم از اشعار مولانا به اسم شهر دل، با یغما همکاری می کنه و به نظر من بهتر از هر کسی واژه های یغما رو می فهمه و ادا می کنه. و من ترانه ی خوب از یغما زیاد شنیدم. بزارید اول اعتراف کنم: یغما از اون آدماییه که بهشون حسودی می کنم! تسلطش به ادبیات، دایره واژگانی خیلی وسیع، زبان ساده و عامیانه اما عمیق، درک بالا از مفاهیم موسیقایی مثل ریتم، آهنگ، هم نشینی کلام و آوا، یغما رو در ترانه ی ایران صاحب سبک منحصر به فرد می کنه ... و ترانه های یغما با صدای رضا یزدانی یه چیز دیگه س. آلبوم دوم، هیس، این رو ثابت کرد. دوستشون دارم و از شنیدن اینکه روی آلبوم جدیدی با هم همکاری می کنند هیجان زده م می کنه تا نتیجه رو بشنوم. در ضمن دوشنبه شب، آخر سریال فریدون جیرانی، مرگ تدریجی یک رویا، ترانه ی مبهوت کننده ی یغما و صدای یگانه ی رضا یزدانی گوش کنین. من میگم بهترین ترانه ایرانی حداقل 5 سال اخیر
سینما:گائل گارسیا برنال:همان فامیل مکزیکی دایه بچه ها در بابل را میگویم که موقع برگشتن مست بود و دردسر درست کرد.یادتان هست؟آن جوانک فیلم عشق های سگی را چطور که داشت عشق ممنوع را مزه مزه میکرد و آدمها را میشناخت یا...چیزی از جنس سینما در وجود این آدم هست که میتوان انقدر راحت با او ارتباط برقرار کرد و نقش هایش را باور داشت.فیلمی دارم ازش که در آن هم او و هم آلفونسو کوارن کارگردان، تازه کار بودند و از همان فیلم که عنوانش اسپانیش بود من نفهمیدم دقیقن یعنی چه میشد حدس زد که یک بازیگر قوی دارد کم کم متولد میشود...به نظرم برنال از آن بازیگرانیست که در آینده از او بیشتر میشنوید
طنز هفته:بوسه
پدیده ای ذو حیاتین یعنی در موردش بین علما اختلاف است که بالاخره بوسه دادنیست یا کردنی.فرانسویش معروف است و بنا به برخی روایات ثواب فراوان دارد.فرودگاه عشقش دانسته اند و ناظران اظهار امیدواری فرمودند فرود به سلامتی به انجام برسد.طعمش را شیرین میدانند که به نظر این حقیر، نوع رژ لب مصرفی هم در تعیین مزه واقعی ماجرا نقشی سرنوشت ساز دارد.در ادبیات کهن این مرز و بوم آمده است که :یه بوس بده از لبات پیتزا میخرم برات/یه بوس بده از لبات پپسی میخرم برات... که نشان دهنده اهمیت حیاتی بوسه در اقتصاد صنایع غذایی میباشد.یا در جایی دیگر شاعر علیه الرحمه میفرماید:گر بخوای بوسم ندی به زور میستونم که ثابت میکند هر چیزیا ز جمله بوسه زورکیش فاز جداگانه ای میدهد و قس علیهذا...خلاصه کنم ماجرا را نقل است که شکسپیر کبیر میخواسته بفرماید بوسیدن یا نبوسیدن مساله اینست اما از ترس اینکه سردار صفار هرندی بهش مجوز ندهد سخاوت به خرج نداده و سروده بودن یا نبودن...
روانشناسی هفته:ناخوداگاه شخصی:
تمام تجربیات،عواطف،افکاری که ایگو نمیگذارد به سطح آگاهی برسند در بخشی از سایکی به نام ناخوداگاه شخصی ذخیره میگردند.به نوعی میتوان این بخش را مانند یک انباری برای روان دانست.انباری که بعضی وقتها چنان تاریک و عمیق است که دستیابی به قعرش غیر ممکن میگردد.به طور کلی ناخوداگاه شخصی شامل من نیستم ها،من نمیتوانم ها و عقده هاست.ایگو انرژی روانی زیادی را صرف جلوگیری از نفوذ محتویات ناخوداگاه شخصی به سطح هوشیاری مینماید ولی به محض اینکه توان «من آگاه» به هردلیلی کاهش میابد این عقده ها و انرژی های فروخورده بر روان انسان مسلط شده و کنترل او را به دست میگیرند.ناخوداگاه شخصی هر انسان منحصر به او بوده با تولدش آغاز و با مرگش از بین میرود
پدید آورندگان این شماره:
آزاده(کتاب هفته و دوستشان دارم ادبیات)/امیراحمد(درنگ هفته و دوستشان دارم موسیقی)/گلناز(شعر هفته)/مابقیش هم خودم!
فکر کن جنگ باشد و تو زن باشی، مردی که عاشق توست و کلید خانه ات را دارد به همقطارش بگوید اگر کشته شد کلید را بردارد و به خانه تو بیاید و این ماجرا هی تکرار شود مردی برود مردی بیاید تو به او دل ببندی، و همین طور تا این که...
یاد دهارتوگ نویسنده هلندی در این کتاب داستان نیاز زن و مرد به هم را در نهایت سادگی تعریف می کند: مرد در آن آشفته بازار زنی را می خواهد که چراغ خانه را برای او روشن کند، شکمش را سیر کند و بسترش را گرم و زن مردی که به خانه روشنش قدم گذارد، بگذارد زن شکمش را سیر کند و بسترش را گرم...در ضمن فیلم "کلید" با بازی سوفیا لورن و ویلیام هولدن را هم از روی این کتاب ساخته اند
شعر هفته:نمی توانم از ماه نگویم
این همه سال عادت را
ماه
من می شود
من
ماه می شوم
شبانه ای
عاشقانه ای
نه کار و بار کسی لنگ می کند
نه جای کسی تنگ می کند
این ماه من
که شعر می خواند
که سیگار می کشد
که سرفه می کند
و نیمه های شب که دلت ضعف می رود
لقمه ای با تو
پیاله ای با تو
ماه تابان من فرق می کند
با ماه گنگ پنجره های خواب آلود
فرق می کند ماه تابان من
ای ماه تابان من...
ر.کاویانی «سیما» - کتاب بانو
فیلم هفته:Almost Famus :چیزی که توجهم را جلب کرد تا فیلم را بخرم اسم کامرون کرو به عنوان کارگردان بود- که قبلا جری مک گوایر را ازش دیده بودم -و اینکه فیلم جایزه گلدون گلوب بهترین فیلم سال را برده بود.خوب صراحتن می شود اقرار کرد که از کارم پشیمان نشدم.تماشای تقریبن مشهور تقریبن لذت بخش بود.ماجرای نوجوانی ۱۵ ساله که عاشق موسیقی راک است و همراه گروه استیل واتر میشود تا برای مجله معروف رولینگ استونز مقاله ای در مورد آنها بنویسد....سکانسی دارد فیلم که کیت هادسون در آن به پسرک محصور میان چند حوری برهنه چشمک میزند شانه بالا میاندازد و راهش را میکشد و میرود.زنانگی معرکه ای داشت این صحنه،از آن سکانس هایی که به وصف در نمیایند و باید دیده شوند حتمن
وبلاگ هفته:خنده و فراموشی . ترانه علیدوستی را که دیگر همه تان میشناسید،پس شکر خدا احتیاجی به معرفی ندارد اما چیزی که احتمالن نمیدانید این است که وبلاگ مینویسد و خوب هم مینویسد.در هر حال جسارتش برای نوشتن آن هم با اسم و رسم خودش ستودنیست اگر که امت همیشه در صحنه بگذارند این جسارت و این وبلاگ ختم به خیر شوند(این چندخط بالا را با این پیش فرض بخوانید که واقعن نویسنده آن وبلاگ همین سرکار خانم است اگر هم نبود و ما یک رو دست مجازی خوردیم، نوشته ها از خواندن پشیمانتان نمیکنند)
پست هفته:این پست پوریا عالمی...شاید چون سخن از دل من میگفت انقدر خوش خوشانم شد
آهنگ هفته:If you go away با صدای فرانک سیناترا.کشف این آهنگ را مدیون آزاده ام.حس معرکه ای دارد:حس عاشقانه ناب،حس حسرت،حس امید به خصوص آنجا که میگوید:
But if you stay i make you a day no day has been or will be again .
پی نوشت برای آهنگ هفته:در گشت و گذار دیشبم کشف کردم که خولیو هم این ترانه را خوانده ولی سر جدم با صدای فرانک سیناترا بیشتر لذت بخش بود
اتفاق هفته:به نظرم بد نیست نطق تودیع دانش جعفری وزیر معزول اقتصاد را بخوانید تا از این که یک دامپزشک معتمد مهرورز خان برای اقتصاد تصمیم میگیرد شگفت زده شوید...خبر مجازات شلاق برای رانندگان متخلف هم بارقه دیگری از مهرورزی دولت کریمه بود که به فرموده مقام معظم رهبری کل وزرایش کارگرند
درنگ هفته: ساز
بخشی از روح آدمی همیشه سرگردان ست و گریزان. بی پروا به هرناکجا آبادی سرک می کشد ،تامگر...آرامشی .
مرور میکنم روزهائی را که آشوبی در دلم برپا میشد ، غوغائی درسرم. میخواستم بلند بلند چیزی بگویم که نمی دانستم چیست ، نمی توانستم ... چیزی ، جائی نابجا بود، کم بود . تا اینکه ساز را دیدم ! .... بی واسطه زبان شد ، بیان شد ، ... هم نفس شدیم !
می گویند رسواگرست ، می گویم عیان می کند ، می گویند اغواگرست ، می گویم طلب می کند ، می گویند چه می گوید؟ می گویم نمی دانم ! شاید ناگفته ها را ! حظ وافر ازینست که ساز دروغ گفتن بلد نیست ! هرآنچه راکه هست می گوید. اگر ناکوک باشد خاموش می شود ، اگرشوقی به دل داشته باشد غوغا می کند واگر غمی ، بی واژه سخن می گوید .... و می گوید. از سحر کلامش ،ازجادوی حضورش ناخودآگاه به اسمی صدایش می زنی: ارغوان، شیدا ، ارغنون....
اگرغوغای صدا را از آهنگ و نوا تمییز دهی و نجوایش رابشنوی ، اگربه خود بیائی پیش ازآنکه مسحور ومسخ شوی ، اگرکمی دورتر بایستی وجسورانه نگاهش کنی می بینی که این چوب و پوست و سیم خودٍ توئی ! تو ! تو که بخشی از وجودت در این کالبد ماًوا گزیده و می خواند ! ....و خودش راکه توئی بازگو می کند ! گوئی در حضور سازٍ همنواز "قطعه گمشده" ات را، همان بخش سرگردان روحت را بازیافته ای وبرای لحظاتی "حضورٍ"تو کامل می شود. یگانگی ! تا باورکنی:" آنگاه که زبان از بیان باز می ماند موسیقی آغاز می شود
دوست شان دارم های هفته:
ادبیات:طرح روی جلد کتاب شب 1، شب 2. نوشته بهمن فرسی. تصویر زنی ساخته شده از دایره های روشن و تاریک. معلوم نیست اخم کرده یا می خندد، شاید هم ابرو کشیده در هم تلخندی به ریش ما می زند. زن با موهای آشفته، چشمانی با گوشه های افتاده به ما زل زده اند و انگار می گویند این کتاب درباره من نیست، این کتاب هیچ ربطی به من ندارد، هرچند داستان من است
موسیقی:
با خش هجای حنجره و حزن آشنای خوندنش، همیشه برای من بهترین بهترین می مونه. فرهاد مهراد بزرگ... و بی اغراق همردیف شاملو. مرد شب های کوچینی که با همراهی اسفندیار منفردزاده و شهیار قنبری، تبدیل به صدای اعتراض نسلی شد که غم و زخم و خشم ش رو با گنجشکک اشی مشی، جمعه، رضا موتوری، وحدت، شبانه، بوی عیدی نجوا می کرد. نسلی که برای رویاش جنگید، شکست خورد و خاکستر شد. نسلی که یا با سرخوردگی و خفگی مرد یا گم سفر غربت شد. و فرهاد موند، سرخورده اما نه خفه و همین از فرهاد تو ذهنم تصویر کامل یه « مرد» رو می سازه. فرو پاشیدن و پیر شدن یه مرد، که فرصت داشت مثل همه وطنش رو ترک کنه و صاحب فرصت نفس کشیدن، خلق، ترانه، و زنده موندن باشه اما هرگز به آرمان و رویاش پشت نکرد و جز برای مرگ، تن به غربت نداد. وطنی که حتی یه وجب جا نداد برای خواب همیشگیش. حتی کنسرت خانه ی سالمندان رو ازش دریغ کرد. در غربت از منفردزاده می پرسن چرا این همه سال سکوت؟ چرا ترانه نمی کنی؟ « ... بعد از فرهاد باید برای حنجره ی کی نت می نوشتم؟! » . وفرهاد موند تا اسطوره:
تا قاصد میلیون ها لبخند گردم، تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود... زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت...
به فرهاد مهراد که عاشقانه دوستش دارم
سینما:سکانسی همان اوایل فیلم «جایی برای پیرمردها نیست».آنجا که آنتوان چیکو با بازی معرکه خاویر باردم را میبینیم که به پشت روی زمین خوابیده و با زنجیر دستبندش افسر پلیسی را خفه میکند.جنازه طوری روی چیکو افتاده که انگار دو نفر بعد از یک هماغوشی داغ کنار هم خوابیده اند،حالت چشمان چیکو و زبان بدنش هم همین را میگوید به ما.جدا از زیبا بودن کمپوزیسیون بصری صحنه،کوئن ها همین جا تکلیف بیننده را با این کاراکتر روشن میکنند:این مرد از کشتن ارضا میشود.شاید بر همین اساس وقتی چیکو در جاده شبانگاه به آن پرنده نشسته روی میله های پل شلیک میکند میشود حس کرد که فقط یک خود ارضایی ساده انجام داده...سینمای ناب است این سکانس!
طنز هفته:ساز
از زدنی ها،باید با آن رقصید بخصوص وقتی نوازنده اش استاد،رییس و به ویژه همسر آدم باشد.تماشای تصویرش در تلویزیون خلق الله را به انحراف میکشاند و فراتر از این در حدیث است که غیرت مردی که از خانه اش صدای ساز به گوش برسد مثل شکر توی چایی حل میشود و زایل.مطابق اسناد دیرین شناسی وسیله فوق الذکر نخستین بار در منطقه جردن توسط بشر نئاندرتال اختراع شد بدینسان که مردان غار نشین،زنان ایضن غار نشین را با رعایت مسائل شرعیه احاطه کرده و ساز زنان میخواندند:من برات ساز میزنم/تا تو رو برقصونم/تو برام ناز میکنی/منم برات ساز میزنم...شعار یک نوازنده:من ساز میزنم پس هستم(کپی رایت:احتمالن بهشت،جناب آقای دکارت ملاحظه فرمایند)
روانشناسی:خودآگاهی:
قسمتی از روان یا سایکی که به آن آگاهیم.مجموعه احساسات،عواطف،افکار،توانایی ها و خاطراتی که در نور قرار دارند شامل دامنه خودآگاهی میشوند.این خودآگاهی مرکز فرماندهی دارد به اسم ایگو یا من.مسوولیت تصمیم گیری،انتخاب و محافظت از حوزه شناختی انسان به عهده ایگو است.در واقع هر بخش از سایکی که ایگو به آن آگاه باشد خودآگاه روان ما را تشکیل میدهد.ایگو بخش کوچکی از سایکی اما تصمیم گیرنده درونی وجود ماست.در مقام تمثیل کل روان انسان کشتی اقیانوس پیمای بزرگی است که ایگو اتاقک فرماندهی آن کشتی محسوب میشود.ایگو دیکتاتور منش،انتخابگر و دو بین است.در سطح آگاهی کنونی بشر،ایگو همه چیز را با یا...یا میشناسد.یا خیر است یا شر،یا خوب است یا بد،یا نور است یا تاریکی...و ایگو مدام در بین این دوگانه ها مشغول انتخاب یکی از زوج ها برای خودآگاهی و دفع دیگریست به اعماق ناخوداگاه
هیات تحریریه این شماره گردون:
آزاده(ادبیات و دوستشان دارم های ادبیات)/امیر احمد(دوستشان دارم های موسیقی)/گلناز(شعر)/محمد فائق(درنگ هفته)/خودم: مابقی ماجرا
تشکر ویژه از دوست عزیزم آرش که دست نوشته های کتابش را در اختیارم گذاشت و بخشی از روانشناسی هفته مدیون نوشته های اوست
درنگ هفته آینده:بوسه
