تبليغاتX
گردون هفته
ارایه چهره ای روشنفکرانه از شخص شخیص خودمان

کتاب هفته:آیا زنان و مردان با هم برابرند؟ نوشته آلن و باربارا پیز و ترجمه بیژن و پگاه پایدار نشرافکار آیا می دانستید "92 درصد کسانی که پشت چراغ قرمز بوق می زنند مردان هستند، هم چنین 96 درصد دزدان و 88 درصد جنایتکاران.  تقریبا همه منحرفین جنسی نیز مرد هستند."  ص 89

این فقط یک شوخی بود.  یعنی نه این که شوخی یاشد این آمار را دقیقا در کتاب آمده اما من خواندن آن را به خاطر آماری مثل این به شما پیشنهاد نکردم.  کتاب کوچک و مختصر و مفیدی است.  با لحنی طنز واقعیتهایی را عنوان می کند، به عبارت دیگر آنها را قابل پذیرش می سازد.  تفاوتهای زن و مرد را شرح می دهد و باعث می شود بعد از آن کمتر خودمان را محق و طرف مقابل رابطه مان را مقصر بدانیم.   دانستن علت بعضی رفتارهای مشابه در زنان و مردان شاید آنها را برای هم بیشتر قابل پذیرش سازد.  بامزه اش این بود که من به عنوان یک زن، خودم دلیل خیلی از رفتارهایم را نمی دانستم بعد که این کتاب را خواندم به این نتیجه رسیدم که "ای بابا راست می گه ها"  مثلا اگر کسی به من بگوید "جنوب میدان ونک می بینمت"  حتما از او می پرسم "جنوبش کدوم ورشه؟"  و اون هم حتما، شک نکنید که به من می خندد.  ولی خوب تو این کتاب نوشته حس تجسم مکانی خانمها محدود است همین.  از این به بعد از پرسیدن این سوال اگر طرف مربوطه به من خندید حتما بهش یادآوری می کنم "من فقط متفاوتم و تو بهتره بری به عمه ات بخندی"...البته جاهایی از کتاب به نظرم می آید نویسندگانش بیشتر طرف آقایان را گرفته اند.  نمی دانم شاید اشتباه می کنم.  خلاصه این که باتمام این اوصاف و با این که این کتاب خواندنی است فکر نکنم تمام زنها شبیه هم و یا تمام مردها مثل هم رفتار کنند.  دوستانی دارم که اگر همراه شوهرانشان نباشند آنها راه خانه را گم می کنند، و فکرکنم بشود برای آن طرف ماجرا هم مصادیقی مبنی بر متفاوت بودن آقایان از هم پیدا کرد که چون کار سختی است بی خیالش می شوم

شعر هفته:نجات دهنده

غنیمت است این دور هم نشستن و
یک پیاله کنار پیاله ای دیگر...!

همین که یادمان نمی رود هنوز
می شود از بعضی گریه های نابهنگام گذشت
و رفت
و هرچه داری ببری برای باران و
طبقی ترانه و ریحان بیاوری٬
خودش خیلی است!
خیلی خوب است دانستن قدر همین چند دقیقه دور٬
که روز نباشد٬ بود و نبود نباشد
چند و چرای این و
حرف و حدیث آن و
چه می دانم... اصلاً سکوت٬ سادگی٬ سلام!

تو بگو
واقعاً چه کسی راست می گوید؟

برویم سر پیاله ی اول!
عاقبت همه میهمانان ناخوانده همین است
که نان از سفره ستاره می خورند و
مرثیه از شب ناماندگار گریه می گویند!

گفتن ندارد این بدیهه بی درنگ
که چقدر از دیدن شما و

خلوت این آسمان برهنه...بارانی ام٬
باقی ِ بیم و امید ِ آینه٬ بی خیال ِ سنگ!

(سید علی صالحی- دعای زنی در راه که تنها می رفت)

فیلم هفته:عروس چاق گنده یونانی من:اولین چیزی که موقع دیدن فیلم حس کردم این بود:خدایا این جماعت یونانی چقدر شبیه ما ایرانی ها هستند.بخصوص پدر محترم عروس خانم که کانهو پدران ایرانی بود حتی آنجایی که اعتقاد داشت هنر نزد یونانیان است و بس.فیلم با لحنی بازیگوشانه تفاوت های فرهنگی میان انسان ها را نشان میدهد و تاکید می گذارد روی این که عشق و فقط عشق میتواند چسب بین آدم هایی با این همه تفاوت باشد.بی ادعا و صمیمی بود این فیلم پس میشود با خیال راحت دیدنش را توصیه کرد

آهنگ هفته:از وقتی خانم نازلی مرتکب آپلود کردن این آهنگ شد من تقریبن تمام هفته فقط دارم گوش میکنم به این نوای اگر اشتباه نکنم عبری و چقدر چقدر هم زیباست.

وبلاگ هفته:اینجا را به لطف سرهرمس مارانا کشف کردم از بس بهش لینک میداد.جملات قصاری از آدمهای معروف جمع کرده در وبلاگ که به طرزی خفن خواندنی اند

پست هفته:این پست خانمی که معتقد است آهو نمیشود به جست و خیز گوسپند...رفتید سراغ وبلاگش پست قبلیش را هم بخوانید تضمین حظ بردنتان با من

اتفاق هفته:چراغ سبز ایران به غرب برای انجام مذاکرات نه فقط در مورد مسائل هسته ای که در مورد همه چیز،مختومه اعلام کردن پرونده زهرا بنی یعقوب پزشکی که در اداره منکرات همدان خودکشی شد

درنگ هفته:ناامیدی

مهم نیست چند ساله ای یا چقدر تجربه زندگی داری.در هر سن و سالی و با هر شرایطی ممکن است ناگهان غافلگیر شوی با ایلغار ناامیدی.در این روزهای خاکستری خدا که آدمی مدام میگردد پی بهانه های کوچک دلخوشی برای سرپا ماندن دلش ، هر آن و هر آن در معرض خطر است که بر باد رود همه رویاهایش و حسش بشود مثل کودکی که با چشمانی پر حسرت نظاره گر آب شدن بستنی دلخواهش است که ریخته روی زمین گرم و دارد هیچ میشود.به همین سادگی ممکن است آرزوهایمان هیچ بشود و بمانیم بر جا ناامید و تازه در آن وقت است که باورمان میشود زندگی روی تاریکی هم دارد و عروس دنیا میشود به طرفة العینی عجوزه ترسناکی  که آن وقت همه همتمان باید صرف فرار از آن وضعیت گردد.از وضعیت بی رنگ سرد تاریکی که انگار اسمش ناامیدی است

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:موسیو ابراهیم: "من عرب نیستم مومو، من از هلال ماه می آم"

اول اعتراف می نمایم که فیلم "موسیو ابراهیم و گلهای قرآن" (ترجمه عباس معروفی، وحید مقدم چاپ نشر آفرینگان) را بیشتر از کتابش دوست داشتم...موسیو ابراهیم پیرمرد ساکن محله عربها با نوجوانی به اسم مومو اشنا می شود که زندگی عجیب و غریبی دارد.  موسیو ابراهیم می شود نیمه پر لیوان زندگی پسر و همه چیز را از نو برای این نوجوان گم و گور شده تعریف می کند. موسیو ابراهیم می دانست چی تو قرآنش هست با اینکه هرگز آن را نمی خواند.  خوب الیته کار درست هم باید همین باشد وقتی می دانی چی تو قرآنت هست دیگر چراباید آن را بخوانی

موسیقی:این هفته قصد دارم یه آلبوم موسیقایی رو معرفی کنم. آلبوم ری را، با خوانندگی و آهنگسازی سهیل نفیسی که توسط شرکت هرمس منتشر شد. سهیل نفیسی زاده ی هرمزگان، موسیقی رو به صورت تجربی فرا گرفت و در خارج از کشور با تم های موسیقی غرب آشنا شد. در بازگشت به وطن، شروع به ضبط قطعاتی کرد که نه تنها ملهم از موسیقی جنوب بود، که اجرا با ساز های آکوستیک به قطعات رنگ تلفیقی می بخشید. انتشارات هرمس هم که اصولا هدفش شناخت و انتشار آثار بدیع و تازه ست، مقدمات انتشار آلبوم رو فراهم کرد. آلبوم ری را، تلاش بزرگ و ستودنی ست در به کار گیری ادبیات نو و شعر نو. اشعار نیما، شاملو و کدکنی که با ظرافت در قالب موسیقی جا گرفتند از نقاط قوت اثر ست. ویژگی برجسته ی دیگر نحوه ی خوانش اشعار است. موسیقی و خوانش واژه ها طوری تنظیم شدند که واژه و حتی معنا مثله و فدای موسیقی نمیشه. صدای رندانه و مخمور سهیل نفیسی هم به تاثیر گذاری کار اضافه کرده. قطعا با هر سلیقه ای که از موسیقی دارید شنیدن آلبوم ری را برای شما خالی از لطف نخواهد بود

سینما:کازابلانکا:آن لحظه جادویی که همفری بوگارت توی ایستگاه قطار در پاریس منتظر اینگرید برگمنی است که هیچ وقت نمی اید.داری تماشا میکنی آن همه انتظار ریک را و پا به پای کلمات روی کاغذ که مثل اشک سر ریز میشوند پایین در باران غصه میخوری و طاقت نداری تماشای ناامیدی یک مرد را...میدانی که آمدنی در کار نیست اما دلت میخواهد نرود مرد و بماند همچنان به انتظار زنی که هرگز نخواهد آمد

طنز هفته:ناامیدی:

از دست دادن چیزی که از ابتدا هم نداشته ای،غصه خوردن برای فروش نرفتن پوست خرسی که هنوز شکارش نکرده ای.حکمای قدیم همت را چاره کارش دانسته اند بخصوص آنجا که در پاسخ نومید جوانک کاهلی که میگفت«دریای غم ساحل نداره»تاکید ورزیده اند«گشاد! پارو بزن میرسی».مهمان ناخوانده است ناامیدی:همیشه بی دعوت می آید و نمیرود تا بیرونش کنی.روایت است که ما مکرر این بلا را سر خداوند می آوریم و او سرش را به حسرت تکان میدهد و با خودش زمزمه میکند«اون آدمشون منو به یه دونه سیب فروخت چه برسه به اینا که رسمن واویلا».معمولن هر چه آدمها مهمتر و عزیز تر باشند بیتشر یک کرمی به جان آدم میافتد تا ناامیدشان کند.مثلن بعید میدانم هیچ کدام از شما تا بحال بقال سرکوچه تان را ناامید کرده باشید ولی پدر مادر یا همسر و معشوقتان را الی ماشاء الله بعله.ناامیدی از آن مقولاتیست که هم شدنیست و هم کردنی فلذا شخصن پیشنهاد میکنم در مواجهه با ان یادتان باشد چندان توفیری نمیکند که فاعلید یا مفعول در هر حال ممکن است دخلتان را بیاورد ناامیدی!

پدید آورندگان:همان برو بچ همیشگی

درنگ هفته بعد:نه که خیلی برای درنگ مطلب فرستاده اید حالا حتمن توقع دارید هفته به هفته اینجا سر و گوش من بجنبد یعنی در واقع هی برایتان درنگ اعلام برنامه کنم.جسارتن زرشک!

نوشته شده توسط ما در ساعت 16:31 | لینک  | 

کتاب هفته:باغ ،نوشته پرویز دوایی انتشارات نیلوفر / 1500 تومان 

آن‌طور که از مقدمه کتاب بر می‌آید این کتاب بار اول سال 1360 چاپ شد و با ویرایش جدید و داستانی تازه در سال 77 دوباره چاپ شد. کتاب 16 داستان کوتاه دارد، داستانهایی که در عین پیوستگی مستقلند از هم. داستانهایی که ادعا ندارند، درگیر زبان و فرم و  این حرفها نیستند، نه اینکه فارغ ازآن باشند اما زبان و فرم در این داستانها چنان در خدمت داستان است که به چشم نمی‌آید یا بهتر است بگویم تو چشم نمی زند. داستانها گاه به خاطره پهلو می‌زنند اما زود برمی‌گردند و داستان می‌شوند چون به قول شهریار مندنی‌پور "آن داستانی" دارند. داستانهای "باغ" داستانهای تصاویر بکر و نابند و برای من که کتاب جوری حس جادویی دارد که هر بار که باز از نو می‌خوانمش تصاویر جدید و نویی کشف می‌کنم از نو.

من پر سفید لای کتابم را به زیبا نشان دادم.  پرم لای کتاب خواب بود.  زیبا یواش بهش دست کشید. بعد گفت بهش دست نزنیم بیدار می‌شود.  کتاب را بستیم.  نوشتم سبد، نوشتم آن مرد. زیبا نوشت داس.  گیسهایش بافته بود، به گیسهایش روبان قرمز بود. سبد. انار. ص:31

راوی پسر کوچکی‌ست، بهتر بگویم، مرد بزرگی‌ست که پسر کوچکی را روایت می‌کند، ترسها، عشقها، رویاها و دردهایش را. باغ نوستالژی کودکی از دست رفته است. وقتی "غم بود، اما کم بود" 

داستانها در بستر وقایعی متناقض رخ می‌دهند. تو نگاه می کنی به زشتی، زیبایی می‌بینی، می گوید نور تو تاریکی می‌بینی و البته برعکسش هم صادق است و همین است که داستانها را سرپا نگه می‌دارد مثل خود زندگی و باغ را می‌کند از آن معدود کتابهایی که حداقل من دوست دارم هی بخوانم، هی بخوانم، هی بخوانم.

از دیگر ویژگی‌های مجموعه داستان باغ، رگه‌های طنز است که بارزترین نمونه اش را می شود در داستان آلمانی دید، سلمانی که روی کله سرهنگ سگ اخلاقی به اشتباه با ماشین "مثل مزرعه یونجه‌ای که وجین کنند تا وسطها و بالاهای کله یک جاده سفید باز کرده است."

باغ را انتشارات نیلوفر چاپ کرده و قیمتش 1500 تومان است

شعر هفته: وصف گل سوری

وقتی نسیم نیمه شب
از باغ سیب بر می گردد
راز از کنار زلف تو آغاز می شود
راز از خلال طره رقصانت
روی انار سرخت سر می خورد
و می رود به شانه
و شانه برهنه مهتابی ات
جغرافیای حسرت و حیرت را
ترسیم می کند.
...
راز از خلال زلفت می تابد
وقتی زلال گردنت
از تیغزار بوسه پر آشوب گشته است.

(منوچهر آتشی - گزیده شعرهای عاشقانه امروز)

فیلم هفته:the science of sleep :دومین فیلمیست که من بعد از درخشش ابدی یک ذهن پاک از میشل گوندری دیدم.فیلم روایتگر شیدایی است و مثل فیلم قبلی گوندری خیلی منطق بردار نیست.در واقع آثار گوندری بیمنطق نیستند فقط منطق خاص خود را دارند.منطقی که بر مبنای عدم قطعیت شکل میگیرد و به جای مغز از قلب صادر میشود.گائل گارسیا برنال توی فیلم خوب بازی کرده نقش یک آدم شیزوفرنیک را و بازیش به دل مینشیند.دیدنش قوین توصیه میگردد

آهنگ هفته:آلبوم کتاب ریاضت شهرام ناظری در ایران مجوز نگرفت و در آمریکا منتشر شد.از بین آهنگهایش این را دوست داشتم خیلی:«...تویی تنها که میخوانی...»

وبلاگ هفته: خانه به دوشی: یک زن نوشت حسابی...به نظرم نوشته هایش برای وبلاگ کمی زیادی جدیست اما خوب این کاملن سلیقه ای و غیر قایبل قضاوت است در کل.ازین ماجرا که بگذریم هم خوب مینویسد و هم زاویه دید خوبی برای نقل ماجراهایش دارد

پست هفته:وبلاگستان پست قابل عرض نداشت در هفته قبل فلذا دلخوش کنیم به این نوشته دکتر مهاجرانی برای آیدا

اتفاق هفته:تشکیل ۳۱ سپاه منطقه ای که نشان دهنده نگرانی سپاه پاسداران از حمله به راس هرم این نیرو و قطع ارتباطش با واحدهای بنده هرم است.ادعای منتجب نیا از حزب اعتماد ملی که مدعیست احمدی نژاد بعد از خروج از بیت رهبری گفته:«این آقا-رهبری-خیال میکند من رییس جمهور ایشانم در حالی که من رییس جمهور امام زمانم و بس»

درنگ هفته:نوستالژی


تمایل برای بازگشت به وضعیتی ازدست رفته.


اودیسه ، سینماپارادیزو، سلوک ، دلشدگان ، آوازهای سرزمین مادری ، ترانه های میهن تلخ ، بیداد همایون ، بی خبری ، نوستالژیای تارکوفسکی .... و دو واژه ی میهن و مادر که هماره آبستن نوستالژی اند....

دورترها کسی به نظاره نیست . این رشته نامرئی که متصلم میکند به دورترین ها ، گهگاه در خود می پیچد  و دلم را تنگ در برمیگیرد و می خواهد که به یاد آورم آنچه را که دیگر نیست ومرور کنم ، زنده نگاه دارم و همواره دوست بدارم آنچه مرا به امروز رسانده است. گرچه گاه تلخ وگاه شیرین.

دورترها کسی به نظاره نیست . به یاد می آورم خانه ای را که باصدای بال کبوترها بیدار میشد ، با بگو بخند میهمانها روزگار میگذراند وشب که میشد درحضور مادرماوائی می یافت. به یاد می آورم کوچه های باریک و پرپیچ و خمی را که از صدای خنده های بی پروای ما آکنده میشد ، همانجا که برای خود سرحدات امپراطوری تعریف کرده بودیم و گمان میکردیم باید چهارچشمی مراقبش باشیم - خنده ام میگیرد وقتی به یاد می آورم که چه سرها شکستم درآن کوچه ها و چه بسیارسرم شکست بی آنکه بدانم معنای سرشکستگی را – به یاد می آورم آن ظهر تابستان را که برای نخستین بار پابه پای آن ضبط صوت قدیمی همیشه تعمیری چشمم به دنیای موسیقی باز شد وگوئی آرامشی گمشده را باز یافته ام . به یاد می آورم روزهای کوتاه شوق را که گمان میکردم میتوانم کائنات را به سرانگشتی برقصانم ...

یقین می کنم ، یقین می کنم که دورترها کسی به نظاره نیست . دستهای همیشه مشت شده ام را که در جیبهایم پنهان می شدند به خیال خودشان میگذارم. با تبسمی به احترام همه ی آنچه که هیچش نماند اما هیچ نشد قدم برمی دارم و دورترها را نگاه میکنم، همانجا را که همیشه مامن خواسته ها بود ... وزیر لب زمزمه میکنم : دلتنگیهای گاه به گاه از تبار دوستت دارم هاست .

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:ایتالو کالوینو.  اولین کتابی که از او خواندم بارون درخت نشین بود.  خیلی کیف داد.  هنوز هم کیف می دهد. تخیل وحشی کالوینو خیره کننده است.  من  او را به خاطر همین تجسم تخیل دوست دارم. "شوالیه ناموجود"و شاهکارش "شبی از شبهای زمستان مسافری"  ارادت مرا به او بیشتر کرد، این دومی که در بعضی بخشهایش رسما مرا به رقص در می آورد.  سایت کاروان زندگی نامه کم و بیش کاملی از این نویسنده ایتالیلیی منتشر کرده است.  مفصل ترش را هم می شود در ویکی پدیای فارسی خواند.  این هم سایت رسمی خود ایشان.  راستی من رمانهای کالوینو را به داستانهای کوتاهش ترجیح می دهم شما چطور؟

موسیقی: Axiom of Choice؛ لذت ناب موسیقی، اعجاز جاری شدن روح موسیقی ایرانی یا بهتر بگم خاوری، در کالبد جهان وطنی. گروه در سال 1992 توسط رامین ترکیان، نوازنده گیتار، آهنگساز و کارگردان هنری، و محمد محسن زاده نوازنده پرکاشن و تولیده کننده شکل گرفت و با هدف تلفیق و تعریف موسیقی ایرانی در بافت های تازه ای از آوایش موسیقایی شروع به کار کرد. با پیوستن مامک خادم، خواننده، گروه کامل شد. یه توضیحی هم درباره ی اسم گروه بدم. یه عبارت ریاضیاتی، با تعبیر کلی آزادی انتخاب. هدف گروه به نوعی در اسمش مستتر شده: آزادی انتخاب، در حیطه ی پارامتر های موسیقایی گروه. از این گروه آلبوم های فراتر از انکار، نیایش، و unfolded منتشر شده. سازبندی های خاص و منحصر به فرد، باعث تلفیق فضا های کاملا متفاوت از موسیقی شد. تلفیق موسیقی زمین و آسمون! فضا هایی که شاید به نوعی ترکیب ناپذیر به شمار میومدن، با آوای ساز هایی مثل گیتار، دیوان، عود، دودوک، کلارینت، ویولن سل الکتریک، و ادوات پرکاشن، و همین طور آواز سنتی ایرانی در هم تنیده شدند. نمیدونم چه تعبیر و توصیفی کامل به نظر میرسه. شاید جادویی لغت بدی نباشه، یا رمز آلود. عرفان مرکب! خلسه ی آوا و کائنات. با شما از جادوی مطلق حرف می زنم. و اعتراف می کنم همیشه با ترس و دلشوره به آهنگ ها گوش کردم و می کنم. آهنگ خودش را به شما هبه می کنه برای کشف. انگار با گشایش هر قطعه، صفحه اسطرلاب کائنات درونم باز میشه. توصیه اکید می کنم به شنیدن کار های گروه، تا باورتون بشه حتی این توصیف ها، خالی از نقص و لکنت نیستند

سینما:ابراهیم حاتمی کیا:راوی نوستالژیک روزهای جنگ.روزهایی که زندگی آسان بود از یک لحاظ:دشمن فقط پیش رو بود و خط جبهه برای جنگیدن مشخص،نه مثل زمانه ما که دشمن میلولد بینمان و تشخیصش از دوست غیر ممکن است خیلی وقت ها.سینمای حاتمی کیا سینمای احساس است و بازی با احساسات.سینمایی که برای مخاطب ایرانی همیشه دوست داشتنیست.مثلن نگاه کنید به آژانس شیشه ای:خیلی از ما از لحاظ مشرب فکری کار حاج کاظم را نمیپذیریم و تقبیحش میکنیم ولی حاج کاظم حاتمی کیا را دوست داریم.اینجوری است که حاتمی کیا ماندگار میشود بین ما.میان فیلم هایش همین آژانس شیشه ای و روبان قرمز را بیشتر دوست دارم.خدا کند که دست بردارد حضرتش از سریال ساختن های عبث و برگردد سراغ همان مدیومی که ابزارش را خوب بلد است یعنی سینما

طنز هفته:نوستالژی

حسرت  برای پشتی،آش رشته،حوضخانه و سایر لوازمات ماضیه دقیقن زمانی که با رب دوشامبر زیر کولر گازی ال جی روی مبل چرمی ال شکل نشسته ایم و پیتزا میخوریم.توالت فرنگی را با آفتابه مزین کردن.تکرار مداوم یادش بخیر جوانی بدون در نظر گرفتن اینکه در آن زمان هم چندان پخی نبوده ایم.آرزوی روزگاری که اگر امروز تکرار شود ۲۴ ساعت هم دوام نمی آوریم و دسته جمعی به فیض شهادت نایل میگردیم.به حضرت عباس قسم خوردن برای اثبات کمونیست بودن.فصل مشترک علی حاتمی و آندره تارکوفسکی.برای مسعود کیمیایی در چاقوی دسته صدفی زنجونی که تصادفن توی جیب رفیق است و بعد قرار است بر پشت آدم بنشیند خلاصه میگردد...در یک کلام نوستالژی همیشه وصفش خوش است و خودش ناخوش!

روانشناسی هفته:کهن الگوی کودک:

در گام اول باید توجه کرد کهن الگوی کودک یا کودک یتیم به طور کامل مجزاست از چیزی که در تحلیل رفتار متقابل بخشی از سه گانه والد-بالغ-کودک را تشکیل میدهد و معنای گسترده تری دارد از پدیده ای که کودک درون نامیده میشود و شفایش این روزها مد است.کهن الگوی کودک گستره همه امکانات ما-گونه نژاد انسان-است برای شدن.طیفی را در نظر بگیرید که یکسرش تمام ویژگی های مثبت انسان است و سر دیگر تمام آنچه که ما به عنوان صفات منفی میشناسیم.این گستره آدمی دقیقن همان کهن الگوی کودک است که به ما اجازه میدهد باشیم.اگر هر کدام از ما مسیر رشدمان را طی کنیم و نترسیم از تاریکی به یمن همین کهن الگو میشود به بودنی منحصر به فرد دست یافت که در وصف نگنجد.

در گردون قبلی از کهن الگوی معصوم گفتم  و اینکه با هر سقوط از بهشت-خیانت در رابطه عاطفی،ورشکستگی،بیماری و...- آرک تایپ معصوم تمام میشود و کهن الگویی جدید آغاز.این آرک تایپ جدید همین کهن الگوی کودک است.کودک معصومیست که از بهشت امنش رانده شده پس هراسان به دنبال بازگشت به بهشت است.چون تصویر بهشت را همیشه در ذهن دارد ایده آلیستی تمام عیار است و از آن رو که در بهشت هیچ زحمتی بابت دستاورد هایش نداشت همیشه از همه متوقع است و طلبکار.کودک ناامن قصه ما برای بازگشت امنیتش ممکن است رو بیاورد به انزوا-من در دسترس شما نیستم که آزارم بدهید-یا قلدری-اول من صدمه میزنم پیش از آنکه شما فرصت کنید آزارم دهید-یا محبت-آنقدر خوبی میکنم بهتان که دلتان نیاید به من آسیب وارد کنید.کودک اما اگر بالغی هوشیار کنار خودش داشته باشد از همین زخم ها مجال پرواز میسازد. شرح چگونگی این ماجرا باشد برای هفته بعد

پدیدآورندگان:آزاده(کتاب هفته و دوستشان دارم ادبیات)،امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)،گلناز(شعر هفته)،محمد فائق(درنگ هفته)،خودم(مابقی ماجرا)

درنگ هفته بعد:هجدهم تیرماه،کوی دانشگاه

نوشته شده توسط ما در ساعت 11:10 | لینک  | 

کتاب هفته: "فراتر از بودن و موتسارت و باران": کریستین بوبن (کتاب من مال نشر ماه‌ریز و ترجمه نگار صدقی است ولی خودم ترجمه‌های پیروز سیار از نوشته‌های بوبن را ترجیح می‌دهم)

"زن عاشق همه چیز را فراموش می‌کند حتا آنچه از عشق می‌داند."  از متن کتاب

کسانی که بوبن خوان هستند احتمال قریب به یقین این کتاب را خوانده‌اند بقیه هم به دو دسته تقسیم می‌شوند آنهایی که بوبن نخوانده‌اند و این کتاب را می‌خوانند و چنان شیفته می‌شوند که بقیه نوشته‌هایش را می‌خوانند و آنهایی که کتاب را می‌خرند و خوششان نمی‌آید و به من فحش می‌دهند.

برای این‌که فحش نخورم به شما پیشنهاد می‌کنم اگر به اشعار سهرای سپهری به هایکو به ذن و به این جور چیزها علاقه‌مندهستید بوبن هم بخوانید.

این کتاب حکایت مردی است که خیلی ناگهانی عشقش را از دست می‌دهد.  زنی که مادر سه بچه از مردان دیگر است و تلپی می‌افتد و می‌میرد.  حالا مرد روزهای نبودن زن را برای خود او روایت می‌کند، برایش از دخترهایش می‌نویسد و در روزهای گذشته، در میان اشیاء به دنبال او می‌گردد.

"زن‌ها از زمان نوجوانی مستقیماً به عمق تنهایی‌شان می‌روند و به قدری مستقیم به سمت این تنهایی می‌روند که با آن ازدواج می‌کنند."  باز هم از متن کتاب. 

شعر هفته: کنایه

آنی تو
آن کنایه مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستن اش ضرور٬
و گفتن اش محال!
                       تو...٬ آنی تو
¤
از ما گذشت
بیا به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد
¤
باید به قفل ها بسپاریم
با بوسه ای گشوده شوند
بی رخصت کلید

(پیاله دور دگر زد - نصرت رحمانی)

فیلم هفته:adaptation :فیلم روایت ماجرای یک فیلم نامه نویس هالیوودست که از موفقیت های بزرگش در عرصه کاری هیچ خبری در حریم زندگی خصوصیش نیست:نمیتواند با دیگران به ویژه جنس مخالف ارتباط برقرار کند،دید منفی نسبت به خودش دارد و...به چند دلیل میتوان با قاطعیت دیدن این فیلم را توصیه کرد:نخست اینکه خط داستانی جالبی دارد و چارلی کافمن-سناریست فیلم-به خوبی جذابیت های لازم را برای پر کشش شدن داستان در آن تعبیه کرده،دوم نیکلاس کیج یکی از آخرین بازیهای خوبش در سینما را در این فیلم به نمایش گذاشته آن هم در نقش دو برادر دوقلو و آخر از همه اینکه ما جایی مرزهای بین تصور داستانی و واقعیت اتفاق افتاده را در فیلم گم می کنیم و این به ما اجازه میدهد خودمان هم دست به خیال پردازی و تاویل بزنیم.رسمن فیلم خوبی بود

آهنگ هفته:این آهنگ نانا موشکوری...حسم خیلی غریب بود بعد شنیدنش

وبلاگ هفته:قفس بی مرز:یک پست مانده به آخری نوشته:آدمهایی که با نداشته هایشان بلاگر میشوند.خوشم آمد ازین نوشته و رفتم سراغ بقیه پست هایش:فراز و فرود زیاد دارد توی نوشتن ولی در کل میشود به عنوان وبلاگ برای خواندن توصیه اش کرد

پست هفته:سعی نکن کسی را جذب کنی نوشته دورتر ها.نوشته ای در ستایش اینکه خودمان باشیم در یک رابطه عاطفی و هر کس که تجربه این را داشته باشد میداند که چقدر بعضی وقتها کار سختیست.با همه مواردی که ذکر کرده موافق نیستم ولی خواندنیست

اتفاق هفته:محمود احمدی نژاد مدعی شد میخواستند در عراق و ایتالیا او را بدزدند و ترور کنند.باز هم ایشان رسمن در صدا و سیما اعلام کرد با مجوز گرفتن از مقام معظم رهبری بدون تصویب مجلس میلیارد ها دلار کالا وارد کرده در حالی که هنوز مجلس مجوز چنین برداشتی را به ایشان نداده است.همچنین ایشان طرحی را به عنوان جراحی بزرگ اقتصادی اعلام کرد که به نظر من مانیفست اقتصادی او در انتخابات در پیش روی ریاست جمهوریست و میتواند اگر بد اجرا شود هر سیستم اقتصادی در هر کجای جهان را منهدم کند

درنگ هفته:مادر

تو بلند بودی من کوتاه.  کله‌ام به زحمت تا کمرت می‌رسید.  چادر سر می‌کردی، چادری سیاه با نقش برجسته‌ٔ برگی، سر خیابان که می‌رسیدیم دستت را از همان زیر چادر جلو می‌آوردی، دستم را به دستت می‌دادم تا مرا از خیابان رد کنی.

حالا از تو بلندترم اما هنوز دوست دارم قصه تولدم را برای بار نمی‌دانم چند هزارم تعریف ‌کنی.  وقتی می‌گویی همه پرستارها جمع شده بودند تماشایم کنند.  خوش خوشانم می‌شود.

حالا دیگر بچه نیستم حالا دیگر بزرگ شده‌ام دیگر چیزی نمانده سی سالم بشود باور کن.

من و تو رازهای مشترک فراوانی داریم، اگر بگویم همه تلخ زیاده‌روی کرده‌ام؟  رازهای مشترک تلخ زنانه.  گاهی حس می‌کنم همین رازها که مثل بند ناف مرا به تو وصل می‌کنند از تو دورم کرده‌اند.  دارم انتقام تمام بلاهایی که سر خودت آوردی از خودم می‌گیرم.  به شهادت اطرافیان موفق شده‌ام.  سعی کردم راهی که تو رفتی نروم از راهی دیگر بروم اما به دلم برات شده اگر همین‌طور ادامه بدهم باز می‌رسم به تو،  به همان نقطه آغاز یا پایان که سرنوشت محتوم چرخیدن در این دور باطل است.

می‌دانی چنان دختر خوب و نجیبی تربیت کردی که جرأت ندارم برایت بگویم  از این زنانگی بی‌مصرفم کلافه‌‌ام.  برای تو از زن بودنم حرفی نمی‌زنم.  دیدن خودم همان قدر حیوان که انسان خلاف اصول نجابت است.

گاهی شیطان گولم می‌زند و خیال برم می‌دارد نکند تو هم مثل من فقط نرفتی چون از رفتن می‌ترسیدی و من بهانه بودم، هنوز هم هستم.  بعد اما به جای شیطان به خودم لعنت می‌فرستم که شک کرده‌ام به تو.  اعتراف می‌کنم گاهی ترس بر‌می‌دارم که این عذاب وجدان من از کافر شدن به توست یا از کشف حقیقتی تلخ.

خدا مرا بکشد اگر فکر کنی دارم ترا متهم می‌کنم به گناهانی که مرتکب نشدی، نه.  فقط دارم دوره می‌کنم و می‌بینم فقط وقتی مثل شیر می‌شدی که حس می‌کردی گرگی دور و بر بره‌هایت می‌پلکد و گرنه امکان ندارد چاقو به دست بگیری و دستت را نبری.  به خودت زخم می‌زنی که همه ببینند چقدر مظلومانه و پرشهامت تحمل می‌کنی مثل مسیح بر صلیب،  مثل من که خودم را و زخمهایم را و صلیبم را پنهان می‌کنم که همه بگویند چقدر دلیرم و محکم. امروز، منظورم دقیقاً همین امروز است، یعنی چهارشنبه 5 خرداد 87، گیجم از کشف روزافزون شباهتهایم به تو.  نشان به آن نشان که معتقدی زندگیت را چس مال کرده‌ای من هم.

می‌خواهم زخمهایم را ببندم اگر من و تو انقدر به هم وصلیم که انگار من هنوز از تو زاده نشده‌ام خدا را چه دیدی شاید با خوب شدن زخمهای من زخمهای تو هم خوب شود، شاید من مامان شوم و تو جوان شوی.

می‌خواهم زخمهایم را ببندم ولی می‌ترسم خیلی می‌ترسم بغلم کن.

دوست دارم خیلی دوست دارم مامان. کاش منو ببخشی

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:بی‌بی:  شریف داوریشه فرزند بوچان قهرمان رمان چهار جلدی "سالهای ابری" نوشته "علی اشرف درویشیان" یک بی‌بی داشت که شاه نداشت.  مادربزرگی پر از نقل و قصه و باورهای عامه.  این زن برای هر چیزی قصه‌ای در جیب داشت و من اعتراف می‌کنم قصه‌های بی‌بی را بیشتر از ماجرای شریف دوست داشتم، آن‌قدر که از جلد سه به بعد را به زور خواندم.  حضور بی‌بی روی خوش زندگی است برای آدمهای نکبت‌زده داستان و البته برای من که هرگز حضور مادربزرگ را، حداقل انقدر پررنگ تجربه نکردم

موسیقی:زیبا شیرازی... من عاشقشم! بانوی ترانه های صاف، ترانه های دل. اولین بار که صداشو شنیدم، فهمیدم دلم برای همه ی زن های زمین میره! زنانه گی بی ریای خوش و صمیمیت صادقش، بی تردید یگانه س. سازبندی آکوستیک، حس ناب موسیقایی به ترانه ها می بخشه، حس واقعی بودن؛ انگار که زن ترانه ها، چشم تو چشم، بهت دل داده... وقتی از خونه، از خاکش، که ازش دور افتاده می خونه، بغض تمام لحظه های هجرت رو انگار گریه می کنه. وقتی با صدای آمریکا حرف می زد و با گفتن از ایران، اشک تو چشماش جمع شد، اشک تو چشمام جمع شد. از خانم زیبا شیرازی آلبوم های هفت ستاره، هوای تازه، آخرین رویا، سیب سرخ، و زن منتشر شده. تصویر و توصیف و واژه های ترانه ها به شکل آشنای عجیبی زنده ست و بی نهایت زن! زن ایرانی، با ترمه و گلاب و گل، زنی که ناگزیر عاشقش میشی... وقتی از عشق می خونه، زنی رو می بینی و می شنوی که دوستت داره، وقتی از نوستالژی وطن می خونه، خواهری رو می بینی و می شنوی که ازش جدا افتادی. زنی که نگاهش به مرد، در عین زنانه گی بی دریغ ترانه ها، پر از مهر و عشق خارق العاده ایه. نگاه شاید سنتی اما بی ریا و آزاده. زیبا شیرازی ترانه ها رو خودش می نویسه. هم متن و هم موسیقی ترانه. دعوتتون می کنم به دنیای موسیقی دراماتیک زیبا شیرازی

سینما:سکانسی از فیلم عطر خوش زن،آنجا که آل پاچینو ی نابینا با آن خانم جوان جذاب والس میرقصد.نمیتوانید تصور کنید چقدر این سکانس نفس گیر است مگر آنکه دیده باشیدش.از یک طرف دارید لذت میبرید از یک والس معرکه،از سوی دیگر پس ذهنتان نگرانید که نکند نابینایی کار دست آل کبیر بدهد و مثلن زمین بخورد و در نهایت هماهنگی مردانگی و زنانگی در این سکانس والس به نظرتان خیلی خیلی دلپذیر میاید.ترکیب این حس ها را در کمتر فیلمی دیده ام، پس به افتخار به یاد ماندنی ترین والس تاریخ سینما برپا!

طنز هفته:مادر

 طنز نویس مورد نظر در دسترس نمیباشد.ایشان احتمالن برخی جاهایش لق شده و پاره ای جاهای دیگرش وسیع...هر چه که باشد امروز یارو حال طنز نوشتن نداشت که نداشت شما خودتان یکجوری خودتان را بخندانید و صورت حسابش را بفرستید برای مهرورز خان که از پول نفت پرداخت کند

روانشناسی هفته:کهن الگوی معصوم

 میگویند آدم و حوا در بهشت قدم میزدند جوری که از هم جدا نبودند و خدا هم بینشان راه میرفت.این خوشی مستدام ماند تا آدم و حوا از میوه درخت آگاهی خوردند و از بهشت برین رانده شدند به زمین بایر.درک داستان هبوط برای فهم کامل آرکتایپ معصوم واجب است.همه ما در زندگی بعضی وقتها در بهشت امن خودساخته ای به سر می بریم،امن و آسوده و شاد.همه چیز انگار سر جای خودش است و همه چیز به میل ما میچرخد اما ناگهان زلزله ای رخ میدهد در زندگی:بیماری،خیانت،ورشکستگی و...در همان موقع ما مثل پدر و مادر اولیه بهشت نشینمان سقوط میکنیم از بهشت و معصومیت مان از دست میرود.به تعبیری به معصومیتمان تجاوز میشود.همه ما وقتی در دوران جنینی هستیم در بهشتیم و تولد هبوطی برای این بهشت است،همه ما در بدو یک رابطه عاشقانه در بهشتیم و اولین ناسازگاری اساسی هبوط ماست از بهشت.اینگونه کهن الگوی معصوم تبدیل میشود به کهن الگوی کودک یتیم که موضوع بحث هفته اینده است.باید یادمان باشد بدون هبوط از بهشت رنج نیست و بدون رنج آگاهی.سفر بزرگ رشد فردانیت یکایک ما با سقوط از بهشت آغاز میشود پس وظیفه همه ما وقتی در حوزه ای معصوم بودیم این است که هر چه سریعتر از بهشت امن مان هبوط کنیم و سقوط

پدید آورندگان:آزاده(کتاب هفته،درنگ هفته،دوستشان دارم ادبیات)،امیراحمد(دوستشان دارم موسیقی)،گلناز(شعر هفته)،مابقی ماجرا خودم 

نوشته شده توسط ما در ساعت 14:3 | لینک  | 

کتاب هفته:شال بامو، فریده لاشایی: نشر بازتاب نگار/ چاپ 83، 1300 تومان 

فریده لاشایی را عده‌ای از تابلوهای نقاشی‌اش می‌شناسند، گینز‌بورگ خوانان "نجواهای شبانه" و دوست‌داران برشت شاید "زن نیک ایالت سچوان" یا "روزهای کمون" را به ترجمه او خوانده باشند.  من اما پیش از "شال بامو" اصلاً خانم لاشایی را نمی‌شناختم.

رمان نه چندان بلند "شال بامو" نوعی اتوبیوگرافی داستانی است.  زنی که همراه مادر بیمار و دختر کوچکش از ایران پس از انقلاب، ایران درگیر جنگ می‌گریزد.  کتاب شرح سفر او و در عین حال خانه است، خانه کودکی، خانه‌های غریب غربت، شرح جستجوی خانه‌ای که دل در آن آرام گیرد.  راوی هم‌چنان که حال را روایت می‌کند به گذشته نقب می‌زند، نه فقط به گذشته خودش که به گذشته مادرش هم.  مهاجران سرانجام می‌رسند، بعله، به آمریکا اما از آنجایی که از جغرافیا می‌شود گذشت اما تاریخ انگار در دی‌ان‌ای تو ثبت می‌شود و مادرزادی است، راوی هم‌چنان به دوره کردن ادامه می‌دهد.

راوی میل بازگشت به کودکی دارد.  دنیای امن او در کودکی انگار در مسیر حوادث از دست رفته است.  نام کتاب هم به نوعی به همین اشاره دارد.  "شال بامو" در گیلکی و با کمی تفاوت تلفظ در مازنی یعنی "شغال آمد".  شغال در فرهنگ شمال ایران حیوانی دزد است و آمدنش یعنی حتماً ناگهان و به سرعت چیزی را از دست می‌دهی.  هرچند وقتی لاشایی دنیای کودکی را تصویر می‌کند می‌بینی همچین آش دهن‌سوزی هم نبوده مثل کودکی همه ما.  راستش انگار تا وقتی کودکیم دوست داریم بزرگ شویم و خودمان  و دنیا را نجات بدهیم، داخل آدم حساب شویم اما بعد بزرگ که می شویم و می‌بینیم نه خیر دنیا که خوب است  خودمان را هم نمی‌توانیم نجات دهیم آرزو می‌کنیم باز بچه شویم بلکه کسی پیدا شود ما را و دنیا را نجات دهد یا دست کم چون بچه‌ایم از خیر ما بگذرند و ما را داخل آدم حساب نکنند.

حتا اگر ندانی لاشایی نقاش است و ندانی طرح جلد زیبای کتاب کار خود اوست، باز هم حتماً از توجه موشکافانهٔ او به رنگها در نوشته‌اش پی‌خواهی برد که باید سر و سری با رنگ و بوم و قلم داشته باشد.

زبان شیوا و شکل روایتش را بسیار دوست دارم.  خواندنش را اول به خانمهای محترم توصیه می‌کنم؛  چون کتاب پر از جملاتی است که می‌خوانی و بعد ساعتی متفکر خیره به رو به رو می‌مانی، از آن نگاه‌ها که با یک آه تمام می‌شود.  دوم به شمال‌نشینان که خوب دنیای کودکی راوی گیلان، لاهیجان و رشت است و فضای برنج و سبزی و درخت و اصلاً آن فرهنگ برایشان آشناست.  بعد هم خوب به شما. 

چند تا از تابلو‌های لاشایی.

لاشایی در ویکیپدیا. 

شعر هفته: نام تو برجا مانده ست

و اینک تنها
       نام تو برجا مانده ست
و اینک از هر حرف آن
که چونان شمع در برابر من شعله می افشانند
دلتنگی می چکد فرو
ستاره فرو می چکد
و اندوهی آتشین
           یکریز می چکد

نام تو...
از غروبگاهان دریا
چونان موجی
        تن خسته بر ساحل کوبان
می آید و بر لبان من بیخواب می نشیند
و چون نور و نان و شراب
             بر لبان من می لرزد و رنج می برد
و بر لبان تشنه من اشتیاق و دلتنگی
               دیوانه وار می گریند

نام تو چونان موج
می آید و بر لبان من بیخواب می نشیند
و رنج می برد
و در آسمان قلب من
ستاره ها می گریند...

(عاشقانه های آبی- واهاگن داوتیان- گزیده و ترجمه احمد نوری زاده)

فیلم هفته:goya-s ghosts :فیلم مروری بر اسپانیای قرن هجدهم و نوزدهم...آخرین تلاش های دادگاه مخوف انکیزیسیون-تفتیش عقاید-که اقدام به سوزاندن و شکنجه یهودیان،کولی ها،بی دین ها و هر کسی که به نظر این بی دادگاه از مسیحیت دور شده باشه میکنه و در این بین ما عمق فساد دستگاه روحانی رو میبینم و مظلومیت مردمی که جانشون رو بر سر هیچ میذارن در اسپانیای عصر فرانسیس گویا نقاش معروف.کارگردان فیلم میلوش فورمن فیلمهای بزرگی مثل پرواز بر فراز آشیانه فاخته و آمادئوس رو در کارنامه داره هر چند ارواح گویا به قدرت فیلم های قبلیش نیست ولی نظر به شباهتهای اسپانیای اون سال و ایران امسال حتمن بیننده ایرانی موارد فراوانی برای همذات پنداری با کاراکتر های فیلم توش پیدا میکنه

آهنگ هفته:این آهنگ سلن دیون که شنیدنش یک روز عصر خردادی بسیار لذت بخش افتاد و اینها

وبلاگ هفته:گربه روی شیروانی داغ.اولین وبلاگیه که نویسندش مذکر ولی اروتیک مینویسه نه پورنو و مرز ظریف بین این دو تا رو رعایت میکنه.نوشته هاش رو و سبک روایتش رو دوست دارم

پست هفته:بدون هیچ تردیدی این پست اقای علیبی میشود پست هفته...شاید تمام لذتش برایم این باشد که حرف دلم را کسی این همه واضح نوشت و همذات پنداریم را برانگیخت

اتفاق هفته:والله این ماجرای تلاش معاون دانشجویی دانشگاه زنجان برای تجاوز به یک دانشجو چنان شور حسینی امت همیشه در صحنه را برانگیخت که نگو و نپرس.در کنارش دست خالی برگشتن سولانا از تهران و مقاله سایت تابناک در مورد لزوم بررسی ادامه غنی سازی هفته را کامل کردند

درنگ هفته:خانه

  در راکه باز کنی حیاط است و باغچه و درخت نارنج که بهار با دخترها زیرش می‌نشینیم و با شکوفه‌ها دستبند درست‌ می‌کنیم.  تاب هم داریم نه از این تابهای سوسولی، یک تاب درختی حسابی.  گل یخ هم که مال زمستان است و دی ماه که بشود شاخه‌هایش را به همسایه‌ها می‌دهم تا حالش را ببرند.  خانه‌مان ایوان‌دارد، بزرگ و وسیع،  تابستانها آنجا می‌نشینیم، نان و پنیر و هندوانه می‌خوریم و ماه را تماشا می‌کنیم.

خانه پنجره‌های بزرگ دارد و نورگیر است.  حتا وقتی مهمان داریم هم می‌توانی جیم شوی و بیایی یک ماچ گنده به من بدهی چون آشپزخانه اپن نیست اما بزرگ است و یک حیاط پشتی کوچک دارد.  برای خودم آنجا میز و صندلی گذاشته‌ام و گاهی غروبها تنها آنجا می‌نشینم،  چای دارچینی و شیرینی می خورم و ابرها را تماشا می‌کنم.  دوست دارم برای خودم اتاق کار داشته باشم با کتابخانه‌ای بزرگ، از اینها که تا سقف می‌رود.  بچه‌ها اتاق خودشان را داشته باشند و ما پشت در کشویی اتاق‌خوابمان که به باغچه باز می‌شود یکی از این بادآویزها وصل کرده باشیم.  نشیمن خانه‌مان انقدر بزرگ هست که وقتی مبلمان را چیدیم شبیه نمایشگاه مبل نمی‌شود و جا باشد که من گاهی برای خودم برقصم و بچرخم.  در و دیوارا پر کرده‌ایم از عکس و تابلو.  گلیم و گبه و جاجیم و قالیچه‌های کوچک را به فرشهای گنده ترجیح می‌دهم.

سرویس، به جان خودم سرویس در خانه مثل پا در بدن است، شنیده‌اید که، می‌گویند قلب دوم است.  کاشی‌ها باید روشن باشند و آینه بزرگ، حمام وان صورتی و سیفون باید همیشه آب داشته باشد.

ساعت پاندولی برای نشیمن و ساعت کوکو که دیوانه‌اش هستم برای اتاق‌خوابها، لاک بامبو، صندلی راک و شومینه هم که اگر باشد دیگرنور علی نور است.

ازآن مهمتر دلم می خواهد خانه‌مان پر از انرژی مثبت باشد و هر که مهمان ما می‌شود از آرامش خانه ما آرام شود.  کسی زیر سقف خانه‌مان داد نمی‌کشد، دعوا نمی‌کند، همه همیشه آشتی و عاشق هستند.  هر کسی قلمرو و خلوت خودش را دارد، کسی هوس کشورگشایی به سرش نمی‌زند و مرزها محترمند. 

حالا اگر این خانه خیلی هم بزرگ نبود، نبود فوقش نوبتی پایمان را دراز می‌کنیم

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:"زلاتا":  بهار 73 :  12 – 13ساله بودم.  هنوز می‌خواستم قهرمان شوم.  ژاندارکی، جمیله بوپاشایی، مادر ترزایی چیزی.  می‌خواستم با آدمهای بد بجنگم و آدمهای خوب را نجات دهم.  می‌خواستم به همه عشق بورزم و مستقیم دربست به سوی خدا بروم.   صربها به بوسنی حمله کرده بودند.  اخبار را دنبال می‌کردم.  تلویزیون دائماً اتوبوسهایی پر از بچه‌ را نشان می‌داد که برای حفظ جانشان از خانواده‌هایشان دور می‌شدند.  هنوز خوب خوب یادم هست از این که هیچ کاری جز حرص خوردن از دستم بر نمی‌آمد چقدر احساس عجز می‌کردم.

همان موقع‌ها بود که نشر نی کتاب خاطرات زلاتا فیلیپویچ را با ترجمهٔ آقای علمایی منتشر کرد.  خاطراتش آن روزها در دنیا سر و صدایی کرده بود، خیلی‌ها او را آن فرانک سارایوو می‌خواندند هرچند سرنوشتش به تلخی آن نبود و همین کتاب باعث شد بتواند از سارایوو خارج شود. 

زلاتا روزهای جنگ را شرح می‌داد، همراه شدن با او و می‌می، نامی که به دفتر خاطراتش داده بود کمی هیجان مرا کاهش می‌داد و خنکم می‌کرد.  در تخیلم با او همراه می‌شدم و دور شدن و از دست دادن عزیزان، قطعی برق و آب و گاز و کمبود مواد غذایی و ... را تحمل می‌کردم.  این‌طوری من هم سهم خودم را می‌پرداختم.   خنده دار است می‌دانم.  حالا اما فکر کنم این زلاتاست که باید خاطرات مرا از روزهای قطع شدن گاز و برق و آب که در سرزمینی که هنوز هیچ اتفاق خاصی هم در آن نیافتاده بخواند و با ما همراهی کند. 

موسیقی:این هفته گروه راک به اصطلاح زیر زمینی رو معرفی می کنم. O-Hum یا اوهام، با سبک کاری راک، سال 1378 توسط شهرام شعرباف تاسیس شد. شهرام شعرباف با درک درست و تقریبا کاملی که از موسیقی متبوعش داشت، سعی کرد موسیقی باختر و ادبیات خاور رو در هم تلفیق کنه. کاری که به جسارت و جرات زیادی احتیاج داشت. در سال1379 ، گروه اوهام آلبومی به نام نهال حیرت رو راهی وزارت مفخمه ی فرهنگ و ارشاد اسلامی کرد. متولی فرهنگ آلبوم رو اثری برآمده از فرهنگ بیگانه ی غرب تشخیص داد و مجوز انتشارش رو صادر نکرد. اوهام سرخورده از این برخورد، آلبوم رو روی اینترنت و در دسترس عموم قرار داد. نتیجه شوکه کننده بود. کاربری که به هوای شنیدن هاردراک ایرانی آهنگ ها رو دانلود می کرد، غزلیات حافظ رو می شنید در ضربه های درام و جیغ های گیتار الکتریک نشسته. در بعضی از آهنگ ها، اوهام عملا با استفاده از سازهایی مثل دف و تار، وارد حیطه ی فیوژن یا تلفیقی میشد. استقبال بی نظیری از آلبوم شد و تقریبا در کمتر از دو هفته به بیشترین میزان دانلود رو به خودش اختصاص داد. شهرام شعرباف که بعد از نهال حیرت، از گرفتن مجوز ناامید شده بود به کانادا مهاجرت کرد تا اوهام در خارج از کشور به تجربه ی موسیقی بدیعش مشغول باشه. حاصل آلبومی به نام آلوده، که به اعتقاد شخصی من بسیار پخته تر و کامل تر از آلبوم قبلی از آب دراومد. این طور که در خبر ها خوندم آلبوم جدیدی از گروه در راه است به نام ساقی. به طرفداران و خوره های موسیقی راک پیشنهاد می کنم از شنیدن آثار گروه اوهام غفلت نکنند

سینما:کاراکتر جیسون بورن قهرمان سه گانه هویت بورن-اولتیماتوم بورن-برتری بورن:به نظرم هالیوود به رغم همه تلاشش نتوانسته بود در همه این سالها قهرمانی همتای جیمز باند خلق کند که همدلی و حمایت تماشاچیان را برانگیزد. این خلاء تا حدودی با ارایه سه گاه بورن برطرف و پر شد.جیسون بورن مانند جیمز باند قهرمان پر زرق و برقی نیست اما مانند او به فناوری مسلح و مسلط است،کشنده خشن تری به نسبت جیمز باند محسوب میشود و در کل قابل باور تر از جیمز باند به دید بیننده می آید.به عنوان یک هوادار فیلمهای سری جیمز باند بعد از مدتها با سه گانه بورن لذت دیدن یک قهرمان جدید اکشن را تجربه کردم.یکجورهایی سری فیلمهای بورن داستان ادمیست که به دنبال خود واقعیش میگردد و به ما یاداوری میکند در این راه باید بعضی وقتها خشن سریع و قاطع بود!

طنز هفته:خانه

آن چهار دیواری اختیاری ،آن نبودش مثل حمله انتحاری،آن باعث هر شکوه و اعتباری،آن برطرف ساز هر اضطراری،آن عزیز جانی از مشهد تا بانه،محبوب خلق خدا خانه،در قیمت گران بود اجاره اش بسان سنان و وصفش اندر کلام چنین و چنان...نقل است به سنه ۱۳۸۴ چون مرد عدل گستر محمودُ،آن سبیل همه ما را داده است دود،حکومت به دست گرفت مر خلق را گفت:من دهن مافیا رو سرویس میکنم من ایکی ثانیه خونه میسازم براتون متری چندر غاز و قس علیهذا.مردمان از فرط شوق حرکات موزون اغازیدندی و بسیار از خوشی پروازیدندی و چه اهنگ ها که نوازیدندی اما بعد از گذشت یک دوسالی شکسته شد هر دست و بالی و ماجرای خلق و خانه شد یک حکایت پر از آب چشم چنان که شاعر در وصف آورده است:در حسرت یک لحظه خیال خانه/از دست بدادم یک به یک دندانه/ما ز نفت نداریم طمع هیچ هیچ/محمود شوی محتاج حتی لانه.چون خواص این سخن نزد محمود بردند آن لبخند مکش مرگمایش را بزد و درفشاند:ملتی که اورانیوم دارد چه باک از خانه ای متری چهار میلیون تومان؟گویند از عظمت این کلام هزاران ترسا خود به دست خویش خود را ختنه کردندی و اسلام آوردندی و میلیون ها مردم ابرام کردندی که بادیه نشینی به ز رعیت محمود بودن!

روانشناسی هفته:Self

کهن الگوی self را در عرفان ایرانی مشابه خویشتن خویش دانسته اند.ماری لوییز فون فرانتز از شاگردان یونگ،selfرا بخشی از روان میداند که در خواب ها به شکل مقدسین یا عیسی مسیح متجلی میگردد. قسمتی از سایکی است که نماد تمامیت یکایک ماست.بیانگر هدیه منحصر به فردی که هر کدام از ما برای متجلی ساختن و اهدا به جهان هستی داریم.مشابه اصل بودایی دارما و آنجا که همه هیاهوی جهان آرام میگیرد تا معنای بودن اشکار شود.یونگ هدف پروسه رشد فردیت را تحقق این خویشتن خویش میداند و یکی شدن خودآگاه با self

پدید آورندگان:آزاده(کتاب هفته،درنگ هفته،دوستشان دارم ادبیات)،امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)،گلناز(شعر هفته)،وحیده (آهنگ هفته)،مابقی ماجرا خودم

درنگ هفته بعد:مادر

نوشته شده توسط ما در ساعت 15:59 | لینک  | 

کتاب هفته:فرهنگ غرایب: سودابه فضایلی، نشر افکار 

خوب قیمتش کمی گران است 10500 تومان.  البته می‌توانید به خان داداشتان سفارش کنید برای تولدتان این کتاب را به شما هدیه دهد.  تازه فقط در صورتی این مجموعه دو جلدی را بخرید که مثل من عاشق اژدها و موجودات عجیب و غریب افسانه‌ای باشید.  آن وقت احتمالاً مثل من شبها کتاب را می‌گذارید زیر سرتان بلکه خواب‌شان را ببینید مثلاً خواب "سوچیپلی" شهزاده گل، خدای رقص، عشق، آواز در هرم خدایان آزتک.  البته همیشه هم خوب نیست من دیشب خوابیدم به هوای "پوآنپسی‌یس" جشن هفت‌روزه آتنی‌ها به افتخار آپولون اما سر از "پوت" درآوردم جهنم در آیین هندو.بهرحال  این کتاب مرجع مختصر و مفیدی است برای کسانی که به اسطوره و باورهای آیینی اقوام دیگر علاقه‌مند هستند.

شعر هفته:رستاخیز

من تمامی ی مرده گان بودم:
مرده ی پرندگانی که می خوانند
و خاموش اند٬
مرده ی زیباترین جانوران
بر خاک و در آب٬
مرده ی آدمیان
از بد و خوب.
من آنجا بودم
در گذشته
بی سرود.
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.

به مهر
        مرا
           بی گاه
                    در خواب دیدی
و با تو بیدار شدم.

«احمد شاملو - ترانه های کوچک غربت»

فیلم هفته:head on :فیلمی از فاتح آکین کارگردان ترک تبار آلمانی که جایزه خرس طلایی جشنواره برلین را برده است.فیلمی در مورد مهاجرت،آدمهای چند فرهنگی که نه به تمامی فرهنگ میزبان را میپذیرند و نه قادرند به فرهنگ خود پای بند باشند.آدمهای پا در هوا...و از آنجایی که کجا میشود آدمی یافت که جوری پا در هوا نباشد پس فیلمی در مورد انسانیت.از ده دقیقه پایانی  که بگذریم فیلم معرکه است رسمن.آن ده دقیقه پایانی را هر چه که فکر کردم نفهمیدم چرا اضافه شده به فیلم.بعضی وقتها ته دلم ضعف میرود برای زندگی دیونوسوسی کاراکتر مرد فیلم هر چند مطمئنم یک روز بیشتر در زندگی آنطوری دوام نمیاورم

آهنگ هفته: پرشین گیگ همچنان یاری نمیکند برای آپلود آهنگ.از سر ناچاری رفتم ایران ترانه ببینم آهنگ چه چیزی گیرم می یاد برای آهنگ هفته شدن.بعد این آهنگ راستین خیلی خیلی لذت بخش بود:گل من گوهر من کاش اینجا بودی/جان من جوهر من کاش اینجا بودی...

وبلاگ هفته:زنانه ترین اعترافات حوا: اول جذب اسم وبلاگ شدم،دیده اید بعضی از وبلاگ ها به اسمشان که میرسید یک جور هوشمندی پشت نام گذاری میبینید که جذبتان میکند.این هم کی از آنها.نوشته هایش هم پشیمانتان نمیکند از مراجعه

پست هفته:هفته پر باری نبود برای وبلاگستان،انگار بلاگر ها هنوز رخوت تعطیلات را از خود دور نکرده اند.این پست سارا در چنین برهوتی غنیمت بود

درنگ هفته: نوزاد

بعضی ها را دیده ام که می روند به دیدن فرشته ای که تازه از جهان امن و آرامش
جدایش کرده اند و می گویند: «بچه فلانی به دنیا اومده.وای انقدر بی ریخت و زشته
که نگو! »
من نمی توانم این ها را در دل و مغزم جا کنم.مگر می شود یک موجود ۵۰ سانتی متری
با مثلاً ۳ کیلوگرم وزن٬ در نهایت ظرافت و لطافت زشت باشد؟جداً مگر می شود؟!

فکر کن به نرمی دو دست کوچک.فکر کن که انگشت کوچکت را میان دستش گذاشته ای
و او آنقدر انگشتت را محکم فشار می دهد که نوک انگشتان خودش سفید می شوند.
به آن پوسته پوسته شدن سر نرمش فکر کن٬ به شانه کوچکی که موهای کُرک مانندش
را شانه می زند. به چشمانی که هنوز راحت باز نمی شوند که خوب و بد دنیای جدید را
ببینند. به ابروهایی که آنقدر کمرنگ اند که دیده نمی شوند. به دو پای کوچک که انگشتانش
را جمع کرده است در آنها...
من هنوز از عطر تنش نگفته ام٬ از آن شیرین ترین عطر دنیا که مستت می کند وقتی
چشمهایت را ببندی و با تمام وجودت نفس بکشی تمام عطر وجودش را...

به تمام اینها فکر کن. دلت ضعف نمی رود؟ وقتی نوزاد بودی دل کسی این طور برایت ضعف
نرفته است؟

اتفاق هفته:سفر شرم آور محمود احمدی نژاد به ایتالیا که با بی اعتنایی مقامات کشور میزبان به یک رسوایی تبدیل شد.تهدید ایران به حمله نظامی توسط اسراییل و قطع برق های از روی برنامه توسط دولت کریمه اسلامی در سراسر کشور بدون اعلام قبلی

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:هلیا، به یاد نادرابراهیمی

"هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را

و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را."

"هلیا، هلیا، هلیای من

موسیقی:قصد دارم از این به بعد آلبوم های موسیقایی که گوش می کنم و دوست دارم رو معرفی کنم. برای این هفته آلبومی رو معرفی می کنم به نام آلبا با اجرای گروه نور. موسیقی تلفیقی خارق العاده !!! ترکیب آواز ایرانی و ملودی های قرون وسطا و هارمونی غریب و قریب حاصل. ایمان آوردم به کائنات و ناخودگاه بهم پیوسته ی قرون متمادی. ساز بندی هوشمندانه و آواز های تنور و باریتون  در همنشینی ساز و آواز و شعر ایرانی باعث حیرتم شد. بار اول کی به این هم آهنگی پی برد؟! مثل این می مونه که دنیا رو تقسیم کنی میون دستهات و به اسطوره های مردمانش گوش کنی. انتشارات هرمس، آلبوم رو منتشر کرده. اصولا هر اثر موسیقیایی که هرمس منتشر می کنه ارزش بار ها شنیدن رو داره. توصیه ی اکید می کنم برای طرفداران موسیقی و مخصوصا برای خل و چل های موسیقی تلفیقی

سینما:سکانسی هست در فیلم شکستن امواج لارس فون تریه.شوهر زن دچار ضایعه نخاعی شده و از همسرش که مسیحی مومنی هست میخواد با مرد های دیگه رابطه داشته باشه و جزئیات رابطش رو با اونها براش تعریف کنه، میگه فقط  اینجوری میتونه دوباره حس کنه زندست...زن به طرزی جنون آمیز عاشق مرده و به وضوح ثبات روانی نداره انگار عقل روزمره اش از کودکی به این سو نیامده،با تمام عذابی که این کار براش داره و با همه زجرش دست به این عمل میزنه...هر بار میشه حس کرد که داره جزیی از روحشو قربانی میکنه در پیشگاه خدایی که شناخته، تا مردش زنده باشه.اون سکانس آخر که گفتم وقتیه که میفهمه همسرش احتمالن دیگه زنده نمیمونه و با حال نزارش میره به کشتی ای که توش چند تا مرد سادیستیک منتظرشن...میره تا بمیره و مرد زنده بمونه.میمیره و مرد زنده میمونه.پانزده دقیقه آخر فیلم نفسگیر ترین صحنه های سینمایی رو داره که من تو این چند وقت اخیر دیدم.انقدر نفسگیر که فکر نکنم جرات کنم یکبار دیگه هم بشینم پای تماشاش

طنز هفته:نوزاد

مسیح میگوید تنها کسانی به ملکوت پدر وارد میشوند که همچو کودکان باشند.اگر نوزاد را بنشانیم جای کودک آن وقت برای ورود به بهشت باید دوره بیفتیم این جا و آنجا،توی شلوارمان جیش و پی پی کنیم،به محض اینکه گشنه مان شد-حالا سر کار یا توی مترو- شصتمان را بچپانیم توی دهنمان و ونگ ونگ گریه کنیم و رویم به دیوار از سینه نزدیک ترین فرد مونث فی الفور شیر بخوریم.به نظر می آید این تکاپوی بهشت رفتن چندان هم کار دشواری نباشد.جان خودم خر تو خر معرکه ایست.فقط تصور کنید تماشای جماعتی را که یک در میان گریه میکنند و میدوند دنبال سینه همدیگر و شصتشان را میمکند...البته بعید میدانم این تنها راه بهشت رفتن باشد ولی خوب به نظرم باحال ترین ورود به بهشت است.انقدر بهشت بهشت فرمودم که الان تو خواننده گرامی گیج شدی بالاخره این چند خط نوشته وصف بهشت است یا وصف نوزاد؟فرق چندانی نمیکند چون نوزاد یک جورهایی تجسم آخرت ماست:وقتی جایش خشک است و شکمش سیر و لبش خندان مستقیم توی بهشتی با او و گلاب به رویتان وقتی جایش را خراب کرده و اینها و دارد با حداکثر تنالیته صوتی گریه میکند بلیت یکسره جهنم دست توست...البته میشناسم کسانی را که نوزاد به بغل در هر حال توی بهشتند حتی اگر وسط جهنم باشند.از مهمترین ویژگی های دوران نوزادی این است که لپ و عضو شریف نوزاد ملک عام است.هر کس از راه میرسد به خودش حق میدهد لپ حیوانکی را بکشد و دست به عضئ شریفش بزند و مثلن ذوق کند.به جان خودم شرط میبندم نوزادان محترم هم لذتی بالاترین از این ندارند که یک بزرگسال مرتکب چنین اعمالی شود آن وقت ریسه میروند با خودشان از خوشی و میگویند« این دیگه چه خریه،همه دنیا به این گندگی رو ول کرده جسبیده به این شومبول ما»

روانشناسی هفته:سوالی راجع به سایه:

نرگس پرسیده بود حالا آمدیم و سایه ها را هم دیدیم.خوب چه باید کرد و چه فایده ای به حالمان دارد؟در جواب باید گفت اول اینکه دیدن سایه ها باعث میشود ما از تسخیر شدن توسط آنها محفوظ تر باشیم.هر بار دیدن یک سایه بر قدرت خودآگاه مشاهده گر ما میافزاید و از قدرت سایه کم میکند.دوم سایه ها با فرافکنی روی دیگران روابط ما با انسان های دیگر را متشنج میکنند دیدین سایه ها و درک اینکه دیدن خودمان باعث این همه احساسات منفی در ما شده نه رفتار اطرافیان در بهبود روابط با آدمهای زندگی مان به ما کمک میکند-در مورد خودم واقعن چند مورد بوده که تاثیر معجزه اسایی دیده ام از این مساله-سوم اینکه وقتی سایه ها را میبینیم میتوانیم به دنبال راه معقولی برای زندگی کردن انها باشیم.تمام این فرافکنی ها برای این است که روان ما میخواهد به تمامیت برسد و در تمامیت زندگی شود.وقتی سایه را میبینم میتوانیم راهی برای زندگی بخش های سرکوب شده مان بیابیم که هم به خودمان و هم به دیگران صدمه نزند.مثلن دروغگویی.سایه قدرتمندی که در صورت بی توجهی باعث میشود فرد راستگو در برخی شرایط بزرگترین دروغ ها را بگوید و یا در زمانهایی دیگر طعمه دروغ گوی دیگری شود.این بخش به ظاهر سیاه یک سایه است.برای زندگیش چه میشود کرد؟شاید یک راه حل برای این مثال داستان نویسی باشد.مگر نه اینکه نویسندگان با استفاده از تخیلشان مرز بین خیال و واقعیت را بر میدارند و مسائلی را بیان میکنند که شاید هرگز رخ نداده است و بابتش تحسین هم میشوند؟سایه ها سرمایه ما محسوب میشوند برای رشد روانمان.از این منظر باید برای درکشان وقت گذاشت و توجه کرد

پدید آورندگان این شماره:آزاده(کتاب هفته و دوستشان دارم ادبیات)/امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)/گلناز(شعر هفته و درنگ هفته)/خودم(مابقی ماجرا)

درنگ هفته بعد:خانه

نوشته شده توسط ما در ساعت 11:29 | لینک  | 

کتاب هفته:هتل مارکوپولو: خسرو دوامی، انتشارات نیلوفر، 1600 تومان (84)

اگر کسی هست که خودش را خواننده حرفه‌ای داستان کوتاه می‌ داند و هنوز این کتاب را نخوانده است.  همین الان بلند شود شال و قبا کند و برود کتاب را ابتیاع فرموده، بخواند.  دوامی از نویسندگان مقیم آمریکاست.   بیشتر داستانهای این مجموعه که سال 83 برنده جایزه مهرگان هم شده درباره مردی ایرانی است که در آمریکا راننده تاکسی است.  داستانها از هیچ شروع می‌شوند و به هیچ ختم می شوند، عین زندگی، در این فاصله اتفاقاتی هم می‌افتد که گاهی بس که بزرگ و عجیب است ساده و معمولی به نظر می‌آید و گاهی برعکس.

من زبان داستانهای دوامی را دوست دارم و دایره واژگانی‌اش که پس از این همه سال ماندن آن طرف آب هنوز پالوده است البت شاید دلیل این‌که هنوز فارسی‌اش فارسی است همین باشد.

خودش در این باره می‌گوید: " من به زبان فارسي مي‌نويسم، به همان زباني كه با‌ آن فكر مي‌كنم. كلمات در ذهن من به زبان فارسي شكل مي‌گيرند و با اين كلمات حس و عاطفه‌ي خودم را بيان مي‌كنم. برخي از شخصيت‌هاي داستان‌هاي من دوزبانه حرف مي‌زنند. از آنجا كه در زبان مادري خود ياد گرفته‌اند كه احساسات و خواسته‌هاي خود را از پس پرده حجاب و ابهام بيان كنند، گاهي مجبور مي‌شوند، عادي‌ترين و ساده‌ترين و در عين حال بي‌واسطه‌ترين حس‌هاي خود را به زبان ديگري بيان كنند." این را از مصاحبه‌ای کش رفتم که یوسف خان علی‌خانی با این آقای دوامی در سایت سخن انجام داده، من خوشم اومد شما هم اگر دوست داشتید همه‌اش را بخوانید.  

شعر هفته:

فریاد می زند کودکی٬
نشسته در قایق٬
همراه با طوفان٬
قایق بی پارو را
موج در اعماق دریا می راند
نهنگ گرسنه
از شوق با موج می رقصد

(مستوره هاشمی - مجله بخارا شماره ۶۴)

فیلم هفته:Before the Devil Knows You Are Dead :اعتراف میکنم دیدن فیلم غافلگیرم کرد. تازه ترین اثر کارگردان مشهور 84 ساله هالیوود، سیدنی لومت که فیلم خوب در کارنامه اش کم نیست. موضوع فیلم موضوع مورد علاقه کارگردان است. یک سرقت نامتعارف خانوادگی توسط دو برادر ناشی بنامهای اندی و هنک که هیچ شباهتی به هم ندارند. اندی برادر بزرگتر با بازی فیلیپ سیمور هافمن طراح اصلی سرقت و در حقیقت شیطان ماجراست. برادری که در پس زندگی خانوادگی به ظاهر خوب خود که آن هم در ادامه فیلم و سلسله غافلگیری های آن دروغی بودن آن معلوم میشود، زندگی پنهانی برای خود درست کرده، در معرض اتهام اختلاس است، اعتیاد به مواد مخدر دارد و به پول برای رهایی از این منجلاب ویا ادامه پنهانی آن نیاز دارد. هنک برادر کوچکتر با بازی ایتان هاوک فردی بسیار متزلزل نشان میدهد؛ هیچ هدفی در زندگی ندارد، زندگی خانوادگیش از هم پاشیده، پول تامین مخارج تنها دخترش را ندارد و نکبت تمام زندگی او را فرا گرفته است و پیشنهاد اندی برای سرقت از مغازه پدرومادرشان یا همان سرقت مامان بابائی! به حد کافی برایش اغوا کننده است.فیلم بر پایه تعلیق وغافلگیری استوار است و به حد بسیار تلخی نقش تقدیر را دراتفاقاتی که به نظر ساده می آیند نشان میدهد. از همان ابتدا بلافاصله بیننده با صحنه سرقت و اتفاقات آن روبرو میشود و در ادامه با فلاش بک های متعدد جزئیات به خورد تماشاگر داده میشود و تمام فرضیات او را در مورد ماجرا به هم میریزد. فکر میکنم نباید داستان فیلم را بیش از این لو داد تا اثر غافلگیری های گاه وبیگاه فیلم که یکی از نقاط قوت آن است باقی بماند. فیلم صحنه های دیدنی، دیالوگهای خوب و بازیهای عالی زیاد دارد، هر چند پایان بندی فیلم به نظر متناسب با کلیت آن نیست.

وبلاگ هفته:دختر ورسی...جالب ترین نکته وبلاگ شاید این باشد که نویسنده اش از کابل مینویسد و از همزبانان افغان ماست.ساده صمیمی و خواندنی اطلاعاتی را بهتان در مورد تصویر افغانستان امروز در خلال روز نوشت هایش میدهد که خواندنی اند

پست هفته:این پست عالی جناب علیبی...حس دوست داشتنی معرکه ای داشت نوشته اش

پست هفته تکمیلی:رسمن این نوشته امیر احمد ترکاند بنده را...

آهنگ هفته:آزاده که دیشب اس ام اس زد و گفت یک آهنگ معرکه پیدا کرده برای گردون دلم را صابون زدم برای شنیدن یک ترانه دوست داشتنی و واقعن حق داشتم.پرشین گیگ رسمن دو هفته است که اجازه نمیدهد چیزی را آپلود کنم نتیجه اینکه باید با رژید شیر تلاش کنید اما بهتان قول میدهم به تلاشش میارزد

اتفاق هفته:تفاهم گروه های لبنانی در دوحه و بازگشت آرامش به عروس خاورمیانه،افزایش معنی دار حجم ذخایر نفتی استراتژیک گروه هشت که میتواند دال بر احتمال کاهش عرضه در بازار های جهانی باشد.یعنی قدرت های بزرگ احتمال میدهند به دلیل بروز اتفاقاتی ممکن است عرضه نفت در چند ماه آینده دچار مخاطره شود-تحلیلش دیگر با خودتان-

درنگ هفته:محمد جهان آرا

به او که فکر میکنم تمام ذهنم ناخوداگاه معطوف میشود به آن روز های آخر،به آن روزهای خونین که شهر خرم محمد داشت از دست میرفت.به آن آخرین روزها از سی و چهار روز مقاومت وقتی شهر خانه به خانه و کوچه به کوچه میافتاد دست عراقی ها و مدافعین شهر با تنشان سنگر میساختند برای دفاع که زمان بخرند تا کمک برسد.به محمد جهان آرا که فکر میکنم فقط همین روزهای آخر توی ذهنم پر رنگ میشود،وقتی که دیگر میدانست شهر از دست رفته و کمکی در راه نیست،به اینکه چطور به همرزمانش گفت این ماجرا را،به این چطور راضیشان کرد رضایت بدهند برای تخلیه شهر،به اینکه چه زجری کشید وقتی خانه پدری را لگد کوب پوتین های ارتش بعث دید...پا گذاشتن روی خون یاران و دوستان و به اجبار شنی تانک خصم، قدم به قدم عقب رفتن پدری از روح آدمی در میاورد که گفتنش فقط به زبان آسان است.حماسه سازی میباید از جنس آرش که چنین کند و دریغا برای ایران که از دیرباز تا کنون یلانش هماره جان خود در تیر کرده اند،نه آرشی ماند که تیرش را بر آن سوی جیحون ببیند و نه محمدی که شهر را آزاد شده یابد و خون یارانش را پر ثمر

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:قصه‌هایی از نویسندگان بزرگ برای نوجوانان .  خیلی قدیمی است. رضا سید حسینی سال 55 آن را ترجمه و چاپ کرده، البته نسخه‌ای که من دارم مال سال 67 است؛ یعنی وقتی من هفت‌هشت سالم بود.  آن موقعها من عاشق افسانه و قصه بودم.  افسانه‌های مشرق زمین، مغرب‌زمین، خاور زمین، آذربایجان، ارمنستان، خلاصه فقط کافی بود اول کتاب نوشته باشند افسانه.  آن موقع من نمی‌دانستم رضا سید حسینی آدم مهم و در ادبیات ما صاحب اعتبار است.  او قصه‌هایی را از نویسندگان معتبر جهان دراین کتاب برای کودکی که من بودم جمع کرد،  هرچند من آن موقع حتا نمی‌دانستم دارم قصه‌هایی می‌خوانم از کالوینو، ژاک پره‌‌ور یا جرج ولز.  از میان نویسندگان کتاب فقط هوگو را می‌شناختم و برادران گریم. آن موقع نام‌ها برایم مهم نبودند.  خود داستان برایم اهمیت داشت.  بعضی داستانهای کتاب آن موقع برایم زیادی جدی و عاری از فانتزی می‌آمد و دوستشان نداشتم جالب این‌که حالا هم.  هنوز هم عاشق همان قصه‌ها‌ و افسانه‌های عاشقانه هستم. فکر نکنم از آن موقع تا این موقع خیلی فرق کرده باشم بیخود هی آن موقع این موقع می‌کنم

موسیقی:خنیای اسطوره، هزار آوا گلو، هزار دستان... از مردی حرف می زنم که بی شک شناسنامه ی موسیقی ایرانی به حساب میاد. طلایه دار! محمدرضا شجریان. و هیچ توصیفی کافی و شایسته نیس گاهی، گاهی حتی تمام ساز های دنیا کافی نیس انگار. که بخونی ببار ای ابر بهار، که چاووش خوونی هات برسه به آسمون، که مرغ سحر این خاک، از نو بخونه شام تاریک ما را سحر کن... نه، کلمه دستش به قد تو نمی رسه! و من همیشه دعوت شدم! هر بار آواز شجریان رو شنیدم. هر بار شب، سکوت، کویر رو شنیدم... اولین بار همنشین آواز استاد، جادوی تار علیزاده و کرشمه ی غم کمانچه ی کلهر رو شنیدم. اولین بار این شوق مقایسه با آواز شجریان بود که نشستم پای گل صد برگ صدای شهرام ناظری. علی رضا قربانی رو دوست دارم چون تو داری... موسیقی سنتی و ایرانی رو شناختم چون تو آواز ترانه هاشی. و این اعترافه، من هر بار تصنیف ساز خاموش رو شنیدم گریه کردم. چیزی از دستگاه های موسیقی سنتی نمی دونم، از تکنیک هاش سر در نمیارم اما چیزی هست میون امواج این آوا، میون زخمه های ساز اسطوره، که صدا می زنه به اسم کوچیکم. می پرسم از خودم این سیالی که از هی های تو جاریه تا کجا می رسه؟! تا آسمون؟! تا چاکراه کائنات؟!

بزن زخمه، اگر چند در این کاسه ی تنبور، نمانده ست صدائی...

بی شک محمدرضا شجریان، زنده به حافظه ی موسیقی شرق خواهد موند تا چرخ زمان می گرده

سینما:کمدی های رمانتیک:دقیقن منظورم همین فیلمهاست:کمدی های رمانتیک.فیلم هایی که با پس زمینه شوخ طبعی داستان دلدادگی دو نفر را حکایت میکنند.داستان هایی که همیشه عاقبت به خیر می شوند و آن کلاغ لعنتی هماره میرسد به خانه اش در آنها.اصلن یکجور هایی کمدی های رمانتیک با روح من سازگارند.مثل یک بچه روحم شاد میشود با هر گرهی که از زندگی زوج عاشق فیلم باز  و هر مشکلی که از پیش پایشان برداشته میشود.دست خودم باشد بین یک فیلم بزرگ تاریخ سینما و یک کمدی رمانتیک قطعن دومی را برای دیدن انتخاب میکنم

به جای طنز هفته:

رسم این چند هفته اینطور بود که همان موضوع درنگ را تبدیل میکردم به طنز به سبک دایرة المعارف شیطان آمبروز بیرس.تجربه جدیدی بود برایم و راستیاتش از بعضی نوشته ها راضی بودم از بعضی نه.این هفته هر چه کلنجار رفتم با خودم نتوانستم محمد جهان آرا را طنزش کنم اما توجهتان را جلب میکنم به یک موقعیت طنز:با خودتان تصور کنید که دارید از میدان ونک رد میشوید بعد ماشین گشت ارشاد را میبینید و یال و کوپال خفن سبز پوشان ناجا را.بعد فقط یک لحظه تصور کنید که محمد جهان آرا،قهرمان دفاع از خرمشهر،دارد به عابرین میگوید:خواهر حجابتو درست کن،هوی یابو تو چرا موهات سیخ سیخیه،بشین تو ماشین صداتم در نیاد قرتی و...اگر دلتان خواست محمد جهان آرا را بردارید جایش محمد ابراهیم همت را بگذارید یا مهدی باکری را یا ...آن وقت موقعیت کمدی تان میشود ته تراژدی.تراژدیست بلایی که حاکمیت دارد سر تصویر قهرمان های یک ملت میاورد و در ذهن لاقل بخشی از جامعه نفرت را جایگزین احترام میکند.همیشه برایم سوال بوده اگر جهان آرا یا باکری یا خرازی یا...زنده میماندند در این جنگ ۸ ساله امروز روز کدام طرف میایستادند؟سمت ملت یا طرف دولت؟دلم میخواهد باور کنم هوادار ملت بودند مثل حاج داود کریمی اما وقتی به رحیم صفوی و باقر ذوالقدر و بقیة السیف فرماندهان جان به در برده از جنگ نگاه میکنم امیدم نا امید میشود رسمن!

روانشناسی هفته:سایه(shadow ):

سایه ها بخش مهمی از روان هر انسانند.اینطور ماجرا را ببینید که در این سطحی از آگاهی که ما در آن قرار داریم همه چیز دو تایی و زوج زوج است:خیر و شر،نور و تاریکی،گرما و سرما و...ایگو یا بخش تصمیم گیرنده خودآگاه ما همیشه یکی از این زوج ها را بنا به شرایط زمانه و فرهنگ غالب خانوده و جامعه انتخاب کرده و دیگری را در اعماق ناخوداگاه دفن میکند.ما تصمیم میگیریم که راستگو باشیم نه دروغ گو،منظم باشیم نه نامرتب،شجاع باشیم نه ترسو و...در چنین حالتی ایگو مثل یک دست قوی آن بخشی از زوج مرتب را که طرد شده-مثلن ترسو بودن یا دروغگو بودن-را چون یک فنر به سمت پایین میفشرد تا به سطح آگاهی نیایند و تعادل روان ما را بهم نزنند.حالا به محض اینکه قدرت این دست ایگو به هر دلیلی-مثل بیماری،ضعف،شرایط خاص عاطفی و...-ضعیف گردد،فنر فشرده شده سایه میجهد و هوشیاری ما را تسخیر میکند.به همین دلیل شجاع ترین آدمها در بعضی مواقع ترسو ترین ها هستند یا مسوول ترین انسان ها وقتهایی بی مسوولیت های عجیب و غریب از خودشان نشان میدهند.تسخیر شدن توسط سایه ها همیشه برای خود ما و اطرافیانمان به شدت خسارت بار است چون هوشیاری و آگاهی هیچ نقشی در چگونگی بروز این سایه ها ندارند و ما به چگونگی کاری که میکنیم آگاه نیستیم.هر وقت با خودمان میگوویم من این هستم و آن نیستم داریم سایه میسازیم و هر چقدر تاکید روی چیزی که هستیم شدید تر باشد پس سایه اش هم قویتر است.ما سایه های خودمان را روی اطرافیانمان فرافکن میکنیم-عمومن روی افراد همجنس.مثلن وقتی دروغ گویی کسی باعث واکنش درونی شدیدی در ما میشود جوری که انگار داریم حرص میخوریم باید دریابیم که در سایکی راستگوی ما یک سایه پر قدرت دروغگو نشسته کی میخواهد زندگی کند و باید عرصه بیابد برای زندگی...میدانم که احتمالن سوال در ذهنتان زیاد است در مورد سایه ها.سوال هایتان را در کامنتها بپرسید گردون هفته بعد به امید خدا پاسخ سوال ها را خواهم داد

درنگ گردون بعد:نوزاد

پدید آورندگان این شماره:آزاده:(کتاب هفته،آهنگ هفته،دوستشان دارم های ادبیات)،امیراحمد(دوستشان دارم موسیقی)،رضا ابراهیم زادگان(فیلم هفته)،گلناز(شعر هفته)،خودم(مابقی ماجرا)

پی نوشت:هر چه کار نوشتن من برای گردون کمتر شود خوشحال ترم.گردون برای بخش های فیلم هفته ، موسیقی هفته،طنز هفته همکار میپذیرد.در نهایت دوستان باید در نظر داشته باشند که حق رد یا قبول یا برخی تغیرات ویرایشی  مطالب برای شخص شخیص بنده محفوظ است

نوشته شده توسط ما در ساعت 11:23 | لینک  | 

کتاب هفته:دری لولا شده به فراموشی: مجموعه شعر ریچارد براتیگان/ ترجمه یگانه وصالی: نشر چشمه/ قیمت: 1400 تومان

بعضی کتابها احتیاج به معرفی ندارند.  شما براتیگان‌ دوستید، پس این کتاب را حتما می‌خوانید شاید هم خوانده‌اید.  احتمالا مثل من وقتی به کتاب می‌رسید اول نگاهی مشکوک به اسم مترجم می‌ا‌ندازید.  بعد که می‌بینید ویراستار شعرها احمد پوری است کمی تا قسمتی خیالتان جمع می‌شود.  وصالی بدون چسان فسان در مقدمه می‌نویسد شعرها را از سایتهای مختلف اینترنتی و کتاب الکترونیک شعرهای براتیگان گرفته و ترجمه کرده است. با شجاعت آدرس سایتها را هم گذاشته که اگر خواستید به متن اصلی دسترسی داشته باشید.

من که می‌گم شعرهای براتیگان بیشتر به یک شوخی شبیه‌اند تا شعر. می‌گویم ساده چون آن‌قدر ساده و کوتاهند که تو هی به خودت می‌گویی بَه اینو که منم می‌تونستم بگم.  اما خوب بلاخره براتیگان است دیگر.  اگر من شعرهای حافظ و سعدی و ... را تکه تکه کنم و هرجایش را که دوست داشتم، هر‌طور که دوست داشتم تقطیع کنم کسی چاپش نمی‌کند چون من کیارستمی نیستم.  راستش فکر می‌کنم در هر دو کتاب چه مجموعه شعر براتیگان چه کارهای کیارستمی ما برای شعر پول نمی‌دهیم، پول می‌دهیم این کتابها را می‌خریم تا ببینیم آنها چطور دنیای اطرافشان را می‌بینند؛ وگرنه پسر عموی من چهار پنج سال پیش، اولین بار که عاشق شده بود برای محبوبش نوشت : "اینجا/ تنها/ نشسته‌ام و فکر می‌کنم/ چه‌قدر خوب است/ تو هم/ تنها/ نشسته باشی و به من فکر کنی."  از آنجایی که آن موقع براتیگانی نمی‌شناختیم بعید است پسر عموی من از روی این شعر براتیگان تقلب کرده باشد.  اسم شعر هست: "تو رو خدا" : "تو هم به من فکر می‌کنی/ آن‌قدر که/ من به تو؟"

بهر حال یادتان نرود من با تمام این اوصاف دارم خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می‌کنم.  این همه شاعر کوه انسانی ساخته‌اند تا شعر را در بلندای قدسی‌اش نگه‌ دارند بگذار امثال براتیگان و بوکفسکی یواشکی آن را بدزدند و با خودشان به بارهای شبانه یا صید ماهی قزل آلا ببرند ما که راضی هستیم خدا هم راضی باشد.

تا یادم نرفته بگویم خیلی بیشتر از شعرها اسمهایشان را دوست داشتم.  شعرهای براتیگان مثل داستانهای چند کلمه‌ای می‌ماند، بار فهم شعر تا حد زیادی بر دوش اسم شعرهاست.  اسم در شعر براتیگان جزو هویت شعر است جزو شعر است نه فقط اسمی برای مجزا کردن این شعر با آن شعر. 

همین دیگر.  آهان این هم وب سایت براتیگان است

شعر هفته:

ما
من و تو
دو برگ سوزنی کاجیم
که خشک می شویم و فرو می افتیم
اما از هم جدا نمی شویم هرگز.

(ماریچیکو -برگرفته از عاشقانه های ژاپنی)

شعر مهمان:

به هیچ کس نمی مانی ازآن زمان که دوستت  دارم .
بگذار تو را میان گل تاجهای زرد گسترم .
چه کسی می نویسد نامت را میان ستارگان  جنوب با حروف دود ؟
آه بگذار یادت آورم زمانی که بودی پیش از آن که وجود داشتی .

        پابلو نرودا

فیلم هفته:کنتس سفید:ماجرای دلدادگی مردی نابینا و کنتس روس مهاجری که که در یک قدمی تن فروشیست برای گذران زندگی...فیلم شاهکار نیست اما دلنشین است و باز ی های هنر پیشه های نقش اول مرد و زن خوب از آب در آمده بخصوص رالف فایننس که توانسته حس نابینایی مضاعف ناشی از عشق را خوب القا کند به بیننده...از آن طرف فیلم نمیتواند من بیننده را قانع کند که مرد کوری مثل فایننس میتواند این همه توانایی داشته باشد آن هم در دنیای دیوانه هفتاد سال پیش.جاهایی از فیلم که میرود به درون خانواده کنتس مهاجر به نظرم بهترین بخش های فیلمند. در کل ماجرا فکر نکنم کسی با یکبار دیدن این فیلم چنان متضرر شود که یقه نگارنده را بگیرد

آهنگ هفته:آهنگی که میخواستم بشود آهنگ هفته آپلود نشد که نشد.بگذارید به حساب مراحم پرشین گیگ.با خودم فکر کردم حالا که امیر احمد از گوگوش نوشته یکی از آهنگ های او را بگذارم اینجا...دلم رفت سمت «نگاه میکنم نمیبینم...».حس غریبی دارد این ترانه نه؟

وبلاگ هفته:تیتر معرکه ای دارد:«آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند»...هوشمندانه مینویسد و بعضی وقتها یک خط نوشته اش ترغیب میکند آدم را برای بار ها خواندنش.مثل آن وقتی که نوشته«آدم است دیگر،یک وقتهایی هم لابد خودش را به عاشق نشدن میزند»

پست هفته:این پست حامد حبیبی در وصف مراسم روزی روزگاری به شدت مشتی بود...به اینجور نوشتن هایش یک وقتهایی حسودی میکنم

اتفاق هفته:قرار گرفتن پرسپولیس پس از شش سال در مکانی بالاتر از جای سوم.خوب هوادارنش هم با سرو صدایی که راه انداختند ثابت کردند چه خون دلی خوردند این ۶ ساله

درنگ هفته:

تنهائی

حق داری که احساس تنهائی کنی وقتی که ازتو می پرسند، بی آنکه رد نگاهت راتعقیب کنند. حق داری که به تنهائی ات ببالی هنگامی که رویائی درسرداری وپابه پایش خیالبافی می کنی. تنهائی، اگرآنرا برگزیده باشی، یعنی آرامش شب، یعنی قامت غرور، یعنی رهائی! تنهائی، اگردچارآن شده باشی، یعنی تاریکی ، یعنی درخودشکستن، یعنی استیصال! ... دوچهره ی یک معنی ! برحق بودن یکی به اندازه ی اصالت دیگریست. یکی ازآغازی دیگر می پرسد دیگری به انتظار همه ی پایان ها است.

- این تصویررهایم نمی کند- تصورکن! : دریکی از ردیفهای میانی سینما نشسته ای، چراغها خاموشند و روی پرده، زندگی اکران میشود، همه گرم تماشائید ، خلوتی داری درتعامل آزاد با داستان ، هرخیالی هرتصوری هربرداشتی که میخواهی از قصه داری بی هیچ منع و مانعی. حتی میتوانی وسط قصه سالن راترک کنی، یا نه، بمانی ودر پایان راجع به قصه با دیگران کمی حرف بزنی یاآرام ازسالن خارج شوی، ویا حتی حق داری وسط فیلم چرت بزنی !میخواهم بگویم بتوانی امن بودن را و برای خود بودن را درعین حضور درجمع تجربه کنی ! شق زیبای تنهائی ! .... تصورکن باصدای بسته شدن درب خروجی از خواب پریده ای ، سالن خالی ازجمعیت شده است، همهمه خفیفی ازراهرو خروجی به گوش میرسدکه درحال دورشدن است ،چراغهای روشن وارتفاع زیاد سالن آسایشت را غارت کرده ، پرده ای بی نقش ونگار که سفیدی اش چشمت را میزند خود نمائی میکند ، هبوطی برق آسا و ناخواسته ، سکوتی سرد که لحظه به لحظه برسینه ات سنگین تر میشود ! ناامن بودن ! چهره دهشتناک تنهائی !

ایکاش چنان بود ایکاش چنین نمیشد ،ایکاش ،ایکاش هاهرگز تمام نمی شد. اما افسوس نه آن چهره زیبای تنهائی به تمامی مهیا میشود و نه ازآن چهره دیگر گریزی هست .مرورمی کنم: "ازتنهائی مگریز به تنهائی مگریز، گهگاه آن رابجوی و تحمل کن وبه آرامش خیال مجالی ده ." (مارگوت بیگل-شاملو

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات: گلهای شیراز:  اسم داستان کوتاهی است در کتاب معرکه گلی ترقی با نام "دو دنیا" که انتشارات نیلوفر چاپ کرده.  این داستان سال 82  جایزه گلشیری هم گرفته است . تا حالا دو بار سعی کرده‌ام احساسم را در قبال این داستان بگویم نشد.  حالا دارم برای بار سوم سعی می‌کنم:  دو دنیا نوعی خاطرات ترقی است که به شکل داستانهای کوتاه در این مجموعه جمع شده است.  این داستان، "گلهای شیراز"،  شرح روابط انسانی یه مشت نوجوان است که در گرماگرم بلواهای سیاسی سال 32 به بازی و سر به هوایی و تجربه نخستین عشقشان مشغولند.  خوب این چیزی که نوشتم حتا یک کلمه از داستان را هم تعریف نمی‌کند.  نمی‌دانم این جملات را هم پاک کنم و دوباره بنویسم؟! اصلا بروم "دوستش دارم" دیگری پیدا کنم و بنویسم؟!  بگویم خودتان بروید بخوانید دیگر و خلاص.  یا بنویسم این داستان وحشتناک تلخ است.  مثل این می‌ماند که به جای شهد آلبالو روی بستنی وانیلی‌تان روغن کرچک ریخته باشند اما از معدود داستانهای تلخی است که باز و باز و باز می‌خوانیدش.  حتا با این‌که می‌دانید کمی که بخورید می‌رسید به آن طعم کرچکی اما باز می‌خورید انگار دلتان برای این مزه عجیب تنگ شده باشد...من هر بار با این امید عبث و مضحک این داستان را می‌خوانم که شاید این‌بار کسی آن چاه را پر کرده باشد.  کدام چاه را دیگر خودتان بروید و بخوانید

موسیقی:اون طرفیا بهش میگن شاه ماهی! زن خنیاگری که همیشه چند قدم از موسیقی زمان خودش جلو بود و شایدم بی اغراق، هنوز یکتا و رویایی... گوگوش، کسی که میشه از زندگی پر از ماجراش، هزار فیلم سینمائی ساخت. شاید بشه اینجوری زندگی هنری گوگوش رو تفسیر کرد؛ سال های اوج قبل از انقلاب، سال های سکوت بعد از انقلاب، سال های تازه ی مهاجرت. عشق دو ماهی، باور کن، دیوار سنگی، مرداب، پل، و خیلی آهنگ های دیگه که بی تردید بهترین آهنگ های دوره خودشون محسوب می شدند. شیوه ی اجرا و ادای منحصر به فرد واژه های گوگوش، در کنار موسیقی درست و ترانه های شهیار قنبری ترکیب یگانه ای از آهنگ در حافظه ی ایرانی باقی گذاشت. طوری که حتی سال های نه چندان کوتاه سکوت و انزوای بعد از انقلاب، اسمش رو از خاطره ها پاک نکرد. و حالا اگرچه تن به هجرت داده اما خاکسترنشین غربت نشده مثل خیلی ها. گوگوش در غربت هم اسطوره س. با آهنگ هایی مثل کیو کیو بنگ بنگ و به تو فکر می کنم، کنسرت های رویایی، داغ اشک رو صورتش وقت خوندن، گوگوش در غربت هم مانای ذهن خواهد موند. به احترام و افتخار گوگوش که بسیار دوستش دارم

سینما:لارس فون تریه:فیلم هایش را که میبینم با خودم فکر میکنم خدایا مگر میشود انسان این همه تلخ باشد؟سه تا فیلم دیده ام ازش و هر سه اشکم را در آورده اند.آخریش همین شکستن امواج که نفسم را برید و رسمن برای دو ساعت خودم نبودم یا شاید هم خودم بودم نمیدانم.با روح آدم بازی میکند فون تریه.تلخ ترین خاطراتت را به یادت می آورد و در یک کلام مرثیه سرایی میکند برای معصومیت از دست رفته انسان برای معصومیتی که تک تکمان از دست دادیم.حسن بزرگ کارش شاید این باشد که میان آن همه تاریکی همیشه روزنه ای باز میگذارد برای بیننده که آن باریکه نور مانع شود تا یقین کنی تباهی سرنوشت محتوم ماست

طنز هفته:تنهایی:

برای درک بهترتنهایی باید به ریشه لغویش نگاه کرد:تن+ها.در عجایب الملل شیخ بژی آورده است :«جان پسر!بدان و آگاه باش که تنها یعنی تنی که سردش است و کسی را ندارد تا گرمش کند و مجبور است خودش به خودش ها کند تا گرم شود».قدما تکلیفشان با تنهایی چندان مشخص نبوده چنان که یکی از آن بی لباس هایشان فرموده« دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد».در عصر مدرن هم این بلاتکلیفی همچنان ادامه دارد.بعضی وقتها تنهایی را بی سرخری میدانند و موجب وسعت روح و تقویت جیب و پاره ای اوقات تنهایی را مایه تشویش و خاک توسری پنداشته اند و گفته اند«تنهام بذاری میمیرم...پیشم نیایی میمیرم».ختم کلام اینکه تنهایی یکجورهایی مثل اره ای است که در برخی نقاط تحتانی فرو رفته و نه میشود درش آورد و نه امکان دارد بگذاری همان جا بماند.همین جا تاکید کنم که رسمن پاسخی برای این سوال که اره کذایی اصلن آنجا چه غلطی میکند ندارم.اگزیستانسیالیت ها-لعن الله کلهم  اجمعین-میگویند ما با اره زاده میشویم و فقها-کثر الله در زمین-میفرمایند اره فوق امتحان الهی است پس صبر کنید در شداید.روراست ماجرا هر دوی این حرفها چه درست و چه غلط دردی از ما دوا نمیکند چون در هر حال اره تنهایی همیشه همان جای بی ناموسیست که عرض کردم

روانشناسی هفته:

آرک تایپ پرسونا یا نقاب:پرسونا کهن الگوی هم نوایی است.اولین تاثیری که ما بر دیگران میگذاریم.چهره ای از خود که نشان دیگران میدهیم.ابزاری برای تطبیق انسان با شرایط گوناگون.ماسک های مختلف زندگی.نام پرسونا از تئاتر های یونان باستان گرفته شده آنجا که بازیگران ماسکی به چهره میزندند تا شخصیت های مختلف را هم از تفکیک کنند:یکی شیر میشد و یکی آهو،یکی شاه میشد و یکی سرباز.پرسونا نام آن ماسک ها بود و خوب که بنگریم میبینیم ما هم همه مدت زندگیمان مشغول ماسک زدنیم تا امورات بگذرانیم.برخلاف تصور توانایی ماسک زدن چیز ناپسندی نیست.اصولن انسان بدون این ماسک ها قادر به حیات اجتماعی نیست.مشکل پرسونا در دو بخش است:یکم وقتی که ما ماسکی را برمیگزینیم که با خود واقعی مان بی تناسب است و باعث رنج درونی میشود و دوم زمانی که آنقدر در استفاده از یک ماسک خاص ممارست میکنیم که ناخوداگاه خودمان را با فقط و فقط همان ماسک این همان کرده و میپنداریم آن ماسک خود ماییم یا حتی فقط آن ماسک خود ماییم

پدید آورندگان:آزاده(کتاب هفته و دوستشان دارم ادبیات)/امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)/عادله(شعر مهمان)/گلناز(شعر هفته)/محمد فائق(درنگ هفته)/خودم (مابقی ماجرا)

درنگ هفته بعد:محمد جهان آرا

نوشته شده توسط ما در ساعت 10:37 | لینک  | 

کتاب هفته:دختری با گوشواره مروارید: تریسی شوالیه/ گلی امامی - نشر چشمه : 2500 تومان

"مادرم نگفت که می‌آیند."  داستان این‌طور آغاز می‌شود."گری‌یت" به خاطر بیماری پدرش به خانه یوهانس ورمر نقاش می‌رود تا برایشان کار کند.  می‌دانم که می‌دانید در سال 2003 "پیتر وبر" از روی این رمان فیلمی هم با بازی "اسکارلت یوهانسن" در نقش "گری‌یت" و "کالین فیرث" در نقش ورمیر ساخته‌است. با این حال اگر فیلم رادیده‌اید فکر نکنید همین کافی است.  نه، ماجرای فیلم خیلی مختصر و مفید است و پایان‌بندی متفاوتی هم دارد. کتاب به شدت خواندنی است.  "گری‌یت" عاشق مرد نقاش می‌شود.  نویسنده بی آن‌که در تمام طول این کتاب یک بار حرفی از عشق او به مرد بزند، این رابطه را نشان می‌دهد.  در فیلم تو بازیگری داری که حس را در چهره‌اش نشان می‌دهد اما شاهکاری است اگر بتوانی با کلمات این حس را بسازی.در طول رمان می‌بینیم "گری‌یت" تا چه اندازه مومن و مذهبی است.  در صحنه‌ای از رمان نقاش از او که مدل نقاشی‌اش شده است می‌خواهد لبهایش را از هم باز کند و او با این‌که می‌داند تنها زنان "بد" در نقاش‌ لبهایشان را باز می‌کنند، امتناع نمی‌کند.  کتاب پر است از این صحنه‌هایی که ساده به نظر می‌آیند اما همیشه در یادت می‌مانند صحنه سوراخ کردن گوش، صحنه تن دادن به پیتر شاگرد قصاب، یا صحنه‌ای که روسری‌‌اش را از سر باز می‌کند و نقاش برای اولین بار موهایش را می‌بیند و...خانم امامی هم خوب از پس ترجمه برآمده‌اند مثل همیشه.  در ترجمه چنین متنی است که مترجم نشان می‌دهد اگر استعدادش از نویسنده بیشتر نباشد کمتر هم نیست.نقاشی‌هایی که در طول رمان حرفشان زده شده در انتهای کتاب آمده است اما اگر خواستید آنها را آنلاین ببینید به اینجا سر بزنید.  واقعا هم به نسبت دیگر کارهای نقاش، نقاشی دختری با گوشواره مروارید نقاشی دیگری است، انگار نقاش دخترک را با این نقاشی برای خودش نگه داشته است تا ابد.

اگر دوست داشتید یه کوچولو بیشتر درباره شوالیه بدانید می تونید به اینجا سر بزنید. 

شعر هفته:

جدا می خواهدمان باد
پس می کندم از جای.

اما چه باک
که من بر شانه ی تو می نشینم-به دیگر بار
نه بر خاک!

(برگ ریزان و گذرگاه - مسعود احمدی)


فیلم هفته:
the end of affair :قدمت مثلث های عشقی شاید فقط کمی کوتاه تر باشد از عمر آدمی،شاهدش هم قابیل که دل داد به عشق زنی و هابیل را از میان برداشت به روایتی...برای همین ادبیات و سینما و هر آنچه که قصه میگوید برای ما همیشه مملو بوده اند از مثلث های عشقی.فیلم «پایان ماجرا» هم یکی از همین داستان ها را روایت میکند برایمان.اقرار میکنم که روایت چندان خلاقانه نیست اما هوشمندانه است و ریز پردازی هایی در جزئیات دارد که دیدنی اند.بخش عمده ای از این تماشایی بودن هم باز میگردد به بده بستان های رالف فایننس و جولین مور که این دومی بخصوص خوب از پس نقشش بر آمده...گمان نکنم از یکبار دیدن فیلم پشیمان شوید

آهنگ هفته:فکر کنم شمارگان مواردی که توی همین وبلاگ اعلام کرده ام شکیرا را چقدر دوست دارم از دستم در رفته باشد رسمن.حالا فرض کنید همین علیامخدره برای فیلمی که از روی کتاب محبوبم-عشق سال های وبا-ساخته اند خوانده باشد آنهم چه خواندنی.حظش را بردم،کیفش را ببرید به حق پنج تن

وبلاگ هفته:آنالی در سرزمین شگفت انگیز ها:راحت مینویسه،قلمبه نویسی نمیکنه و تیز بینی هوشمندانه ای برای وبلاگ نویسی داره فلذا میشود با خیال راحت به عنوان وبلاگ هفته معرفیش کرد

پست هفته:این پست میرزا پیکوفسکی رسمن دلمان را لرزاند

اتفاق هفته:شبه کودتای حزب الله در لبنان و تصرف بخش اعظم بیروت توسط مردان مسلح سید حسن نصر الله-که خدا کند شر این ماجرا دامن ما را نگیرد - به انضمام ارایه بسته پیشنهادی ایران به نصف بیشتر جهان برای مدیریت مسائل بین المللی.کاش کمتر آبرو ریزی از تویش در بیاید که چینه دانمان تا خرخره پر از این فضاحت هاست در این سه ساله

درنگ هفته:ترجمه

ترجمه یه جورایی شبیه جن‌گیری است.  باید به نام اعظم کلمه جن خبیث و شیطانی که رفته دردل متن و ناخوانایش کرده بیرون بکشید تا بتوانید زبانش را بفهمید.  کار ساده‌ای نیست.  هزار فوت و فن دارد.  باید کلی کتاب که شما بهش می‌گویید فرهنگ لغات اما برای ما کتاب مقدس است، دم دستتان داشته باشد و هی اوراد این کتابها  را زیر لب زمزمه کنید و به متن فوت کنید.  باید تمام قدرت جادویی‌تان را به کار بگیرید تا جن را به بیرون آمدن راضی کنید.  تازه آن موقع هم باید حواستان باشد همین‌طور که بیرون می‌آید دل، چشم، یا لب متن را ندزدد.  باید پیش پایش آینه داری کنید.

مترجم یه جورایی زنی است که رحمش را به نوزاد زن دیگری هبه کرده؛ و ترجمه زاییدن طفلک دیگری است.  طرفه این‌که این کودک درست به اندازه کودکان خودت، گاهی حتا بیشتر، عزیز است و دلبند

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:سیمین دانشور

اولین زنی که در ایران داستان کوتاه نوشت.  مادربزرگ داستان‌نویسی ایران.  به جان خودم هنوز کسی رو دستش نیامده.  هنوز داستانهای "شهری چون بهشت" و "به کی سلام کنند" تازه‌اند و قصه دارند برای گفتن.  هنوز و از نو می‌شود سووشون را خواند و همراه زری بی اشک رفت یوسف را غریب‌چال کرد.  هنوز می‌شود در جزیره سرگردانی خودت را گم کنی.  اگر مثل من باشی هنوز می‌شود عاشق مراد دیوانه ‌شوی و دلت بخواهد سلیم برود بمیرد؛ و پس از این همه سال هنوز هم.  سیمین دانشور آنقدر بزرگ است که می‌شود این کار آخرش را اصلا به روی خودت نیاوری.  سیمین، سیمین بانوی ما جمله‌ای دارد که هر که ادعای نوشتن دارد باید حلقه کند و بیاندازد در گوش: "حق همیشه با خواننده است."

سیمین را گوگل کرده بودم ببینم چه چیز جالبی درباره‌اش پیدا می‌کنم تا با شما شریک شود رسیدم به اینجا

موسیقی:وقت هایی که دلت از همه جا گرفته و نه حوصله حرف های کسی را داری و نه روی دیدن آدمی را شاید تنها بشود دل سپرد به کسی که ترانه هایش از از جنس همین لحظه هاست.که این لحظه های نشاید کم هم به فراخور روحیات ما آدم ها صدای آشنایی را می طلبد که برای فیلم "تنگنا"ی  "امیر نادری" بخواند: "دلم از خیلی روزا با کسی نیست....تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست...شدم اون هرزه گیاهی که گلاش...پر پر دستای خار و خسی نیست...".

فریدون فروغی کسی بود که که در بحبوحه انقلاب و فرار هنرمندان از مملکت، هرگز موسیقی خودش را به ابتذال آغشته نکرد و مثل فرهاد ماند تا بخواند:""واسه رفتن دیگه دیره...تن من اینجا اسیره...خاک اینجا چه عزیزه...عاشق قدیمی گیره...".

فریدون با فریاد های گوش خراش اش ، در میانه رواج آهنگ های کوچه بازاری و عاشقانه های سبک وسطحی، توانست خیلی از خواب رفته ها را بیدار کند و صدای نسل عصیان گر زمانه اش را در گوش شان فرو کند.او سر شار بود از رویاهای مردمی که فراموشی پیشه شان شده بود:"یک نفر میاد که من منتظر دیدنش ام...یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنش ام...خالی سفره مونو پر از شقایق میکنه...واسه موجای سیاه،دست ها رو قایق میکنه...".اما این فریدونی که نسل های پیشین ما را به وجد می آورد و شور تازه ای در خون هایشان جاری می ساخت برای نسل حالای ما هم با آهنگی که زمزمه قریب به یقین ما جوانان دانشجو است، زنده است:"یار دبستانی من...با من و همراه منی...چوب الف بر سر ما...بغض من و آه منی...حک شده است من و تو...رو تن این تخته سیاه...ترکه ی بیداد و ستم...مونده هنوز رو تن ما..."

 

سینما:دنباله ای که رایدلی اسکات بزرگ برای سکوت بره ها ساخت به اندازه فیلم جاناتان دمی نفس گیر نشد و افسونمان نکرد اما همین فیلم یعنی هانیبال دو تا سکانس دارد که من دوستشان دارم:اولی همان وقتیست که هانیبال لکتر فراری میفهمد دارد تلفنی با کلاریس استارلینگ حرف میزند،وحشت زیر پوستی توی چهره کلاریس،با بازی جولین مور، میبینید که کم نظیر است توی سینما.سکانس دوم وقتیست که در انتهای فیلم آنتونی هاپکینز در نقش هانیبال مچ دستش را با دستبند گرفتار دست کلاریس میبیند و از او در کمال آرامش میپرسد:«از پایین مچ قطع کنم یا بالای مچ؟»همین چند لحظه پیش دیده ای که دکتر لکتر مغز مرد مفلوکی را به خوردش داده پس شک نمیکنی که ساطور کذایی که پایین بیاید سرکار استارلینگ دیگر انگشتانش را به اراده خود حرکت نمیدهد...در همین خیال میمانی تا وقتی دوربین زوم میکند روی دستهای کلاریس که سالم سرجایشانند،پس هانیبال مچ دست خودش را قطع کرد نه دست کلاریس را، یک دفعه انگار دنیا رنگ عوض میکند:«انگار هیولا عاشق شده و چه خوب هم رسم عاشقی را بلد است»این سکانس دوم را دوست دارم خفن!

طنز هفته:ترجمه

میگویند ترجمه مثل زن است یا زیباست یا وفادار.حالا کاش در این زمانه  که زیبایی به مدد فی فی جون و چی شی جون های مستقر در آرایشگاه ها به کمی پول، شبیه اصل میشود  لااقل بشود روی وفاداریش قسم خورد.باز هم میافزایند ترجمه بر سه نوع است:نوع اول که هم مترجم بفهمد چه ترجمه کرده هم خواننده بفهمد چه خوانده-سلام اقای دریابندری-نوع دوم که در آن مترجم میفهمد چه کرده و خواننده هرگز-سلام اقای ع.پاشایی-و نوع سوم که در آن نه مترجم میفهمد چه ماستی خورده و نه خواننده -سلام آقای پیام یزدانجو...در عهد عتیق آمده که یهوه ترجمه را وسیله رهایی روح زناکاران ادبی قرار داده چون به سه سوت مترجم برای گرفتن مجوز نشر در همان صفحات اولیه کتاب همه نامحرمان را یا به عقد هم در آورده یا لااقل خواهر و برادر اعلام میکند و بدینسان زانی و زانیه دیروز دست در دست هم سوار بر بال فرشتگان از قعر جهنم به نوک بهشت روانه میشوند...فلوکسیتینوس متاله و سنگتراش یونانی  قرن چهارم در باب ترجمه فرموده:«ترجمه حاصل تلاش انسانیست که یقین دارد از نویسنده و خواننده بیشتر میفهمد».این نظریه در اواخر قرن بیستم توسط دانیل پاراداکس زبان شناس پست مدرن لغو شد آنجا که او نوشت:«ترجمه تلاشی ژاژ برای واخوانی کانسپچوآل انتروپرونور در مقیاس سوپرانو و در حاشیه فمنیسم انترناسیونال است»...برای ترجمه عبارت پاراداکس به جمله فلوکسیتینوس مراجعه فرمایید

پی نوشت واجب سانچویی:ارباب به من اختیار تام داده بیام اینجا و توضیح بدم ایشون هیچ رابطه ای با گوینده عبارت سخیف زنان یا زیباید یا روم به دیوار وفادار نداشته و یقین واثق دارد که تمام بانوان محترم خواننده این وبلاگ قطعن هم زیبایند هم وفادار هم تحصیل کرده هم جذاب هم...ارباب ارباب! عذر خواهی کردم از زیر میز بیا بیرون!

 روانشناسی هفته:

آرک تایپ:در فارسی آن را به کهن الگو یا صورت مثالی ترجمه کرده اند.الگو های درونی تصمیم گیری وجود ما،محتویات ناخوداگاه جمعی.الگویی درونی که نشان میدهد ما چگونه فکر،درک،احساس کرده و چطور به آنها واکنش نشان میدهیم.بین تمام انسان ها مشترکند و کلن ویژگی های گونه انسان را تعریف میکنند.آرک تایپ ها ازلیند و ابدی.ازلی از این جهت که با پیدایش انسان پدید آمده و ابدی بدین لحاظ که تا انسان وجود دارد وجود خواهند داشت.دکتر یونگ در تعریف آن آورده است:«صورت مثالی-آرک تایپ-به خودی خود تهی است و چیزی نیست جز یک امکان برای تجلی.تجلیات ذهنی موروثی نیستند اما این قالب ها موروثیند»این یعنی آرک تایپ مثلن خشم در همه انسان ها وجود دارد و مثل میراث روانی منتقل میشود اما هیچ دو نفری نیستند که به هنگام تجلی این آرک تایپ عینن شبیه هم خشمگین شوند.آرک تایپ ها بین همه انسان ها مشترکند اما هیچ دو انسانی یافت نمیشوند که یک ارک تایپ را کاملن شبیه هم زندگی کنند

نویسندگان این شماره:آزاده(کتاب هفته،دوستشان دارم ادبیات و درنگ هفته)، امیر حسین(دوستشان دارم های موسیقی)،گلناز(شعر هفته)،خودم(مابقی ماجرا)

درنگ هفته بعد:تنهایی 

نوشته شده توسط ما در ساعت 23:15 | لینک  | 

کتاب هفته:چهل و سه داستان عاشقانه: مجموعه داستان کوتاهی است به ترجمه "علی عبداللهی" که نشر مرکز چاپ کرده است. کتاب واقعاً چهل و سه داستان دارد، بسیاری از آنها، حتا شاید بشود گفت یک جورهایی همه آنها عاشقانه اند، اما عنوان کتاب نام یکی از داستانها نیز هست. خوبی این مجموعه در این است که می توانید در آن از نویسندگانی بخوانید که در جهان صاحب وجهه ادبی هستند اما در ایران خیلی آنها را نمی شناسیم کسانی مثل "کریستف بوخ" یا "آیش". آره درست حدس زدید اکثرشان آلمانی هستند. مترجم بیوگرافی از هر نویسنده نیز در ابتدای هر داستان آورده. شما در این کتاب می توانید مینیمالهای جناب کافکا را هم بخوانید. اولین داستان کتاب خیالتان را جمع می کند پول دور نریخته اید.

شعر هفته:

وقتی کفش هایت را برق می اندازی
وقتی بارانی ات را
می تکانی
وقتی می بویی
لیمو های خیابان را
دنیا به خاطر می آورد
که آزادی
هنوز جوان است
با روح پیر سال خویش!


شیون فومنی - رودخانه در بهار

فیلم هفته:سبکی تحمل ناپذیر هستی(بار هستی):فیلم اقتباسی است از یکی از بهترین رمان های میلان کوندرا. گرچه شاید لذت خواندن رمان کوندرا قابل قیاس با دیدن این فیلم نباشد و ساختن مکان ها، ادم ها در خیالات خود ،هنگام خواندن کتاب کیف دیگری بدهد اما فیلم  بازی های محشری دارد. دانیل دی لوئیس(همان بازیگر دار و دسته نیویورکی اسکورسیزی) و ژولیت بینوش(بازیگرفیلم آبی کیشلوفسکی ) یکی از بهترین بازی هایشان را در این فیلم ارائه داده اند.اگر بخواهم تنها یک دلیل برای دیدن فیلم ذکر کنم ستایش جوانی، از قبیله دون ژوان ها است با معصومیتی در چهره و دلربایی فریبنده ای  که دانیل دی لوئیس در این فیلم از خود به یادگار میگذارد.فیلم صحنه های اروتیک زیادی دارد.اما جایی هست که دی لوئیس که ازدواج کرده بعد از مدتی پیش معشوقه سابق اش که میرود ، او در را به رویش باز میکند و دی لوئیس را روبرویش میبیند، بازی های بدنی دی لوییس فوق العاده و دیدنی است

وبلاگ هفته:یه بشقاب اسپاگتی:آن نهضت جهانی تن نویسی زنانه که در وبلاگستان براه افتاد غیر از برکات اصلی منشا خیر فرعی فراوان برای شخص شخیص خودمان شد از آن جمله میشود به کشف وبلاگ یه بشقاب اسپاگتی اشاره کرد....خوب مینویسد فقط حیف که کم اظهار لطف میفرمایند.به وبلاگش اگر سر زدید آن پست همزیستی پ.و.ر.ن.و گرافی و فمنیسم را از دست ندهید

پست هفته:چیز خواهر فاحشه اش،روشنفکری ایرانی را...خوب شرح داده وضع ما آدمهای معلق بین سنت و مدرنیته را

آهنگ هفته:با تو بد نیستم با صدای مارتیک.این اقای قد کوتاه زشتالوی مهربون رو من یکی خیلی دوست دارم

اتفاق هفته:برگزاری نمایشگاه کتاب برای بار دوم در مصلا و پابرجا ماندن مشکلاتی که از دوره قبل تا به حال تلاشی برای برطرف کردن شان نشده بود.یکی از نکات جالب نمایشگاه هم حضور گشت ویژه ارشاد در نمایشگاه بین المللی کتاب  محسوب میشد...از آن سو حضرت مهرورز خان فرمودند« ما سازمان مدیریت را برداشتیم و جایش یک چیز انقلابی گذاشتیم»...چیز انقلابیتان شکوفا حضرت اجل

درنگ هفته:نقاشی

نقاش اگر نقاش باشد٬ نقاشی شعر می شود٬ نفوذ می کند تا عمق جان.نگاه می کنی٬ می خوانی اش خط به خط. تلخ است٬ شیرین است. آرام است٬ طوفانی است. مایوس است٬ امیداوار است. آیینه دل نقاش...قلم را که روی کاغذ می گذارد آسمانی دنیا می آید که تمام دل را از آن خود می کند. قدم از خانه که بیرون می گذاری٬ سر می چرخانی و به دنبالش می گردی پی در پی. پیدایش می کنی٬ لبخند می زنی. چنین اثری دارد نقاشی.نقاش اگر نقاش باشد...مقدس است قلمی که نقش می آفریند٬ مقدس است دستی که روح می آفریند در نقش. پر شکوه است لحظه آفرینش هنر...

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:

 مصطفی رضیئی در سایت جن و پری بخشی به اسم مرور کتاب دارد. درباره کتابهای روز می نویسد. البته فکر نکنید من دارم برای خودم رقیب می تراشم، نه. من به شما کتاب پیشنهاد می کنم ایشان فقط مرور می کند. اگر شما کتابهای پیشنهادی مرا خواندید و دوست نداشتید می توانید پول کتاب را از من پس بگیرید. البته اگر توانستید.

من از حسم درباره کتاب می نویسم اما ایشان مستند روایت می کنند مثلاً یادداشت پشت کتاب، یا بخشی از مقدمه و گاهی چیزکی از دل کتاب.

حداقل خوبی این صفحه این است که دستتان می آید این ماه چه کتابهایی از تیغ ارشاد جان به در برده اند. کی به چه قیمتی  چی چاپ کرده و...

موسیقی:

از ترانه ی ترانه های میهنی می نویسم، از حافظه ی میهن تلخ... ترانه ای که با هر بار شنیدنش احساسی رو تجربه کردم، از جنس اشک وحماسه: مرا ببوس؛ با صدای حسن گل نراقی و ترانه ی حیدر رقابی و آهنگ مجید وفادار. ترانه در حال و هوی کودتای بیست و هشت مرداد، بدون ذکر اسم شاعر و خواننده از رادیو تهران پخش میشه. و به رسم دیرینه ی ما ایرانی ها، قصه ها ساخته میشه از « مرا ببوس». بعضی ها ترانه رو سوگ نامه ای برای سرهنگ سیامک، از رهبران حزب توده می دونن و بعضی دیگه واگویه های قلب عاشق حیدر رقابی، فعال ملی و هواخواه دکتر مصدق. البته که روایت دوم به حقیقت نزدیکتر. بعد از کودتا و درگیری های دانشگاه، مجید وفادار ترانه ی حیدر رو آهنگی نوشت که با صدای گل نراقی و نوازندگی ویولن پرویز یاحقی و پیانو مشیر همایون شهردار در استدیو هشت تهران ضبط شد. زندان و شکنج و اعدام نصیب جوانان میهن و « مرا ببوس» شد نجوای شبانه ی بازماندگان نبرد تلخ. گدشته از جان باید بگذشت از طوفان ها... که برفروزم آتش ها در کوهستان ها... دختر زیبا، امشب بر تو مهمانم، بر پیش تو می مانم تا لب بگذاری بر لب من... چه سال ها که گذشت و ترانه همچنان نجوای شب های زنجیر و زندان و تبعید موند. بی شک ترانه، مانای همیشه ی حاقظه ی ایرانی خواهد موند هم گلوی ترانه های میهنی میهن تلخم...

اگه دوست داشتید بیشتر از ترانه بدونین... http://parand.se/t-mara-bebeos.htm

سینما:

کوین اسپیسی:پنج تا بازیگر معرکه بخواهم اسم ببرم یکیش حتمن همین جناب آقای اسپیسی است.فیلمهای معرکه زیاد بازی کرده از محرمانه لس آنجلس تا زندگی دیوید گیل،از کایزر شوزه فراموش نشدنی مظنونین همیشگی تا آن سرگردان بی بدیل فیلم کی پکس...کوین اسپیسی در همه این فیلمها بی نقص بازی کرده...خودم به شخصه بازیش  در کی پکس را بیشتر از همه دوست دارم،آن ژست معرکه اش موقع خوردن موز و طرز بیان بیاد ماندنیش که میگفت:«دوست دارم»...از آن بازیگرانیست که با نقش یکی میشوند جورهایی و حدس میزنم بدون یک درون گرایی عمیق همچو چیزی شدنی نباشد،به سلامتیش هورا!

روانشناسی:

ناخوداگاه جمعی:نخستین بار دکتر یونگ در تحلیل عمقی روان انسان بر وجود چنین بخشی در ناخوداگاه صحه گذاشت.ناخوداگاه جمعی همانگونه که از اسمش بر می اید بخشی از سایکی آدمیست که در میان تمام نوع بشر مشترک است.تمام تجارب،افکار،ترس ها،امید ها و...که از بدو خلقت گونه انسان توسط او تجربه شده در ناخوداگاه جمعی واقعند.همه آنچه که کهن الگو یا آرک تایپ نامیده میشود،بنیادی ترین نیرو ها و ضعف های آدمیان و در یک جمله همه آنچه که هر کدام از ما برای شدن به آن محتاجیم همه و همه محتویات ناخوداگاه جمعی را تشکیل میدهند.ساده تر بخواهیم بررسی کنیم هر آنچه که بین همه آنسان ها مشترک باشد در ناخوداگاه جمعی قرار خواهد داشت مثلن مرگ،عشق،ترس،قدرت،خنده و....ناخوداگاه جمعی بزرگترین و تاثیر گذار ترین بخش سایکی هر انسان است،بخشی از روان که عرفا آن را بخش الهی وجود آدمی میدانند و من عرف نفسه فقد عرف ربه بر اساس آن تفسیر میشود

طنز هفته:نقاشی:

متعالی ترین کشیدنی،میگویند انسان اولیه به جای حرف زدن به کمک آن ارتباط برقرار میکرده و حدس میزنند اگر اخلاف او  هم به این امر تاسی میجستند زمین احتمالن جای بهتری برای زندگی می شد.سبک های مختلفی دارد که در فزونی از روشهای مختلف اپیلاسیون بانوان فقط یکی کمتر است.پیوندی ناگسستنی با ایسم برقرار کرده و تقریبن به طرزی مسرفانه همه ایسم های ممکن بشریت را به کار گرفته به وجهی که اندیشیدن به ان هم باعث پر پر شدن شکوفایی نوآورانه آدمی میگردد.ماجد ابن عبدالله نقاش و فقیه مسلمان از شیخ شنبلیله کوفی نقل کرده است که:«یا ولدی التلاش بالنقاشی الطوری که انسان لا قادر به درکه ثم انت القادر بفروشه در الحراج الکریستی به ثمن الگزاف»...شعار روز انجمن نقاشان:کریستی کریستی ما داریم می آییم...ترانه فولکلریک:میخوایم بریم دوبی دوبی/نقاشیا اُکی اُکی/دلار میدن بابتشون/دلای ما اُهی اُهی

همکاران این شماره:آزاده(کتاب هفته . دوستشان دارم ادبیات)/امیر احمد(دوستشان دارم موسیقی)/امیر حسین(فیلم هفته و بخش ابتدایی اتفاق هفته)،گلناز(شعر هفته و درنگ هفته)،مابقیش هم کار خودم

نوشته شده توسط ما در ساعت 11:9 | لینک  | 

کتاب هفته:ملاح خیابانها: شمس لنگرودی، آهنگ دیگر، 1450 تومان

من نقد شعر بلد نیستم. اما داستانهایی که لنگرودی به شعر می‌نویسد یا برعکس شعرهایی که داستانشان را می‌نویسد بسیار دوست دارم. حتا اگر سطرهای شعر او را زیر هم ننویسیم باز هم این تصاویر دیدنی شعرند. کتاب را که خریدید شعر شماره 46 را بخوانید و ببینید چطور می‌شود از خط قرمز گذشت بی آن که آژیرها به صدا دربیایند. تنها چیزی که در کتابهای شمس دوست ندارم بی نام ماندن شعرهاست. فکر کن اگر بخواهم به تو بگویم شعری را بخوان باید این طور آدرس دهم: "ملاح خیابانها:شعر شماره 22 " انگار پلاک ماشین است یا می‌توانم این طور بگویم: آن شعری که این طور تمام می شود: "سیرم از این جهان/ اشتهای تو دارم."

شعر هفته:

به سرش زده باد
نگاهش کنید!
چگونه میان درخت ها می دود٬ و سرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگویند
آب حوضچه را به هم می ریزد
فرصت نمی دهد که گلویش را ماه تر کند
به سرش زده این برهنه ی گرما زده٬...

گفته بودم طوری بیایی که بوی تو را باد نشنود!
دیوانه شده این پسر
پیرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!

شمس لنگرودی - پنجاه و سه ترانه عاشقانه


 فیلم هفته:my blueberry nights :اسم وانگ کار وای کارگردان فیلم را شنیده بودم قبلن ولی این فیلم اولین کاری بود که ازش میدیدم و اقرار میکنم سطح فیلم در حد شهرت کارگردانش نبود.آدم وقتی در فیلمی اسم وانگ کار وای،جود لاو و ناتالی پورتمن را میبیند توقع دارد حاصل کارشان بهتر از فیلمی باشد که صرفن بالاتر از حد متوسط است.فیلم یک داستان آمریکایی است که ساختاری شبه اپیزودیک دارد.نخ تسبیح ارتباط این روایت های بظاهر منفک رابطه عاطفی میان صاحب یک رستوران کوچک -با بازی جود لاو-و یک دختر سرگردان و خیانت دیده است که نقشش را نورا جونز-خواننده آمریکایی-ایفا میکند.تنها جزء فیلم که در حد توقع است ناتالی پورتمن ماجراست به نظرم که نقشش را مثل همیشه تاثیر گذار بازی کرده...از تفسیر های سینمایی که بگذریم فیلم یکجورهایی داستان آدمهای تنهاست و من روایت تنهایی آدمها را دوست دارم پس فیلم را هم دوست داشتم

آهنگ هفته:just walk away :این آهنگ سلن دیون را دوست میداریم به طرزی خفن...حس غمالود دوست داشتنی دارد مثل فشار دادن دندان لق با زبان

وبلاگ هفته:الیزه...شیراز که یک زمانی به شعر و شور و شراب معروف بود حالا شاید بتواند کم کم به وبلاگ نویسانش هم شناخته شود!! بخصوص حلقه نسوان وبلاگ نویس که یک سرش میرسد به نازلی و گلابتون و سر دیگرش در ناکجایی که احتمالن فقط خود شیرازی ها میدانند کجاست.حالا بین این سر و آن سر الیزه ایستاده است چو شمع و هر از چند گاهی میفرماید مترسان ز آتشم.در قوت وبلاگش همین بس که چند وقت پیش یکتنه ککی به اسم تنانگی زنانه را به تنبان وبلاگستان انداخت که بنا به روایات کک نامبرده هنوز هم در برخی مناطق برخی اشخاص مشغول عمل به تکلیف است

پست هفته:در هفته ای که وبلاگستان شاهکار قابل عرضی از خودش در نکرد این پست حامد حبیبی را دوست داشتنی یافتیم بخاطر طنز درجه یکش

اتفاق هفته:تحویل بسته پیشنهادی ایران برای حل مشکلات جهانی و مدیریت انرژی هسته ای به روسیه و تشکر وزارت امور خارجه سوییس از ایران برای این کار...فرمایش جناب آقای صفار هرندی وزارت محترم ارشاد در مورد مجوز نگرفتن کتاب هایی که با سخاوت در مورد همبستری بنویسند

درنگ هفته: بوسه

و عجیب که طلسم می شکنه حتی وقتی فقط تلفظ می کنی! شکل بوسه ای حتی وقت گفتن. جلوی آینه چند بار تکرار می کنم. ب ب ب و و و س س س ه ه ه! زبونم را می غلتونم روی پرز های چشایی. گس و داغ و تنانه... دل! انگار دونه های دلت، از بوسه واقعی میشن و معجزه چیزی نیس جز این. وقتی کسی رو می بوسی یا وقتی میگی بوسه، به شکل لب هات نگاه کن. تکرار کن، ب ب ب و و و س س س ه ه ه! تنانه ی دل! فکر می کنم به اساطیر و داستان های کهن، به سلحشوری که از هفت خوان می گذره و طلسم شهزاده در خواب رو با بوسه ای دود می کنه... به ظهیر دل از تن، به مهر مادری، بی ریای رفاقت، دل بازی، اولین لبخند نوزاد، دلتنگی ... هیچ خاطره ای ندارم بی بوسه! کسی رو دوست نداشتم بی بوسه! شعری نزادم، نبردم، نباختم، نخوابیدم، بیدار نشدم، سیر اشک نریختم، از دلم نخندیدم، استقبال، بدرقه، سلام، خداحافظی نکردم بی بوسه! و میوه دهان تو خرمالوی گس... میوه ی دهان تو تا همیشه

دوستشان دارم های هفته:

ادبیات:بابام"

چند تاتون مثل من عاشق بابام بودید؟ عاشق آن بابای کچل سبیل کلفت و شکم گنده در "قصه‌های من و بابام" که خودش از همه ما بچه‌تربود. چند تامون می دونستیم این کتاب سوغاتی همسر ایرج جهانشاهی بوده از آلمان وکتاب فقط تصویر بوده و داستانها رو همین آقای جهانشاهی نوشته؟ چند تامون می‌دونیم عاقبت "اریش ازر" چی شد؟. من که می‌گم مرگ مولف معنی‌ش این نیست که یه هفت‌‌تیر بذاریم رو شقیقه مون و تمام، یا یه چیزی بنویسیم که هیشکی نفهمه و خودمون رو بزنیم به مردن. مرگ مولف یعنی این که اشکال نداره تو هیچ‌کدوم از اینها رو نمی‌دونستی عوضش بابام رو خوب می‌شناسی، هیچوقت هم فراموشش نمی‌کنی

موسیقی: نتونستم به یغما گلرویی فکر کنم و ننویسم رضا یزدانی! اولین کار، اسمش بود پرنده بی پرنده... ترانه های یغما رو با صدایی می شنیدم که مگو بود! صدای خش دار و بم رضا یزدانی. صدایی که به طرز عجیبی صمیمی و داغه. از اون صدا ها که جون میده واسه ته فیلمای کیمیایی! سبک کار های رضا یزدانی راک و پاپ راک. بعد از یه آلبوم از اشعار مولانا به اسم شهر دل، با یغما همکاری می کنه و به نظر من بهتر از هر کسی واژه های یغما رو می فهمه و ادا می کنه. و من ترانه ی خوب از یغما زیاد شنیدم. بزارید اول اعتراف کنم: یغما از اون آدماییه که بهشون حسودی می کنم! تسلطش به ادبیات، دایره واژگانی خیلی وسیع، زبان ساده و عامیانه اما عمیق، درک بالا از مفاهیم موسیقایی مثل ریتم، آهنگ، هم نشینی کلام و آوا، یغما رو در ترانه ی ایران صاحب سبک منحصر به فرد می کنه ... و ترانه های یغما با صدای رضا یزدانی یه چیز دیگه س. آلبوم دوم، هیس، این رو ثابت کرد. دوستشون دارم و از شنیدن اینکه روی آلبوم جدیدی با هم همکاری می کنند هیجان زده م می کنه تا نتیجه رو بشنوم. در ضمن دوشنبه شب، آخر سریال فریدون جیرانی، مرگ تدریجی یک رویا، ترانه ی مبهوت کننده ی یغما و صدای یگانه ی رضا یزدانی گوش کنین. من میگم بهترین ترانه ایرانی حداقل 5 سال اخیر

سینما:گائل گارسیا برنال:همان فامیل مکزیکی دایه بچه ها در بابل را میگویم که موقع برگشتن مست بود و دردسر درست کرد.یادتان هست؟آن جوانک فیلم عشق های سگی را چطور که داشت عشق ممنوع را مزه مزه میکرد و آدمها را میشناخت یا...چیزی از جنس سینما در وجود این آدم هست که میتوان انقدر راحت با او ارتباط برقرار کرد و نقش هایش را باور داشت.فیلمی دارم ازش که در آن هم او و هم آلفونسو کوارن کارگردان، تازه کار بودند و از همان فیلم که عنوانش اسپانیش بود من نفهمیدم دقیقن یعنی چه میشد حدس زد که یک بازیگر قوی دارد کم کم متولد میشود...به نظرم برنال از آن بازیگرانیست که در آینده از او بیشتر میشنوید

طنز هفته:بوسه

پدیده ای ذو حیاتین یعنی در موردش بین علما اختلاف است که بالاخره بوسه دادنیست یا کردنی.فرانسویش معروف است و بنا به برخی روایات ثواب فراوان دارد.فرودگاه عشقش دانسته اند و ناظران اظهار امیدواری فرمودند فرود به سلامتی به انجام برسد.طعمش را شیرین میدانند که به نظر این حقیر، نوع رژ لب مصرفی هم در تعیین مزه واقعی ماجرا نقشی سرنوشت ساز دارد.در ادبیات کهن این مرز و بوم آمده است که :یه بوس بده از لبات پیتزا میخرم برات/یه بوس بده از لبات پپسی میخرم برات...  که نشان دهنده اهمیت حیاتی بوسه در اقتصاد صنایع غذایی میباشد.یا در جایی دیگر شاعر علیه الرحمه میفرماید:گر بخوای بوسم ندی به زور میستونم که ثابت میکند هر چیزیا ز جمله بوسه زورکیش فاز جداگانه ای میدهد و قس علیهذا...خلاصه کنم ماجرا را  نقل است که شکسپیر کبیر میخواسته بفرماید بوسیدن یا نبوسیدن مساله اینست اما از ترس اینکه سردار صفار هرندی بهش مجوز ندهد سخاوت به خرج نداده و سروده بودن یا نبودن...

روانشناسی هفته:ناخوداگاه شخصی:

تمام تجربیات،عواطف،افکاری که ایگو نمیگذارد به سطح آگاهی برسند در بخشی از سایکی به نام ناخوداگاه شخصی ذخیره میگردند.به نوعی میتوان این بخش را مانند یک انباری برای روان دانست.انباری که بعضی وقتها چنان تاریک و عمیق است که دستیابی به قعرش غیر ممکن میگردد.به طور کلی ناخوداگاه شخصی شامل من نیستم ها،من نمیتوانم ها و عقده هاست.ایگو انرژی روانی زیادی را صرف جلوگیری از نفوذ محتویات ناخوداگاه شخصی به سطح هوشیاری مینماید ولی به محض اینکه توان «من آگاه» به هردلیلی کاهش میابد این عقده ها و انرژی های فروخورده بر روان انسان مسلط شده و کنترل او را به دست میگیرند.ناخوداگاه شخصی هر انسان منحصر به او بوده با تولدش آغاز و با مرگش از بین میرود

پدید آورندگان این شماره:

آزاده(کتاب هفته و دوستشان دارم ادبیات)/امیراحمد(درنگ هفته و دوستشان دارم موسیقی)/گلناز(شعر هفته)/مابقیش هم خودم!

 

نوشته شده توسط ما در ساعت 11:30 | لینک  |